#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلم
آرایشگر صورتم رو بندانداخت و ابروهام رو برداشت و همه ی اینا با مراسم و شکوه خاصی برگزار میشد و پول بود که به عنوان انعام خرج میشد.در طول اون چند روز من اصلاارباب و زنش رو ندیدم اما سالار همون شب که من اصلاح کرده بودم، به عنوان مهمان و سر زدن به عمه اومده بود و منو دیده بود، با دیدن من کلی قربون صدقه م رفته بود و هی میگفت چقدر خوشگل شدی. گلبهار ، چقدر سفید شدی و ...مامان هم اون دو روز مهمان عمه بود بالاخره روز عقدمون رسید و کل عمارت پر شد از مهمونای جور واجور و فامیل اندک ما هم دعوت بودن و وعده ی دعوت اهالی روستا موند برای روز عروسی ، البته کل اهالی ده اون روز ناهار مهمان ارباب بودن و از غذای عقد ما خوردن ، اونجارسم بود که عروسی ها روز برگزارمیشد و تو مراسم عقد جز افراد نزدیک هیچ کس دیگه ای حضور پیدا نمیکرد، میگفتند که شگون نداره و ممکنه جادو جنبلی کنند و خوشبختی عروس و داماد زیر سوال بره ، پدرم موقع عقد رو به روم نشسته بود و خیلی خوشحال بود از اینکه دخترش عروس خان شده و دیگه طعم بی پولی و فقر رو نمیچشه خیلی راضی به نظر میومد، درواقع کل خانواده همین حس و حال رو داشتن. خطبه ی عقد خونده شد و منو سالار به عقد هم در اومدیم و محرم هم شدیم تو دلم هم حس شادی داشتم که به عشقم رسیده بودم و هم حس ترس از راز پنهانی که داشتم اما عشق و توجه ی سالار منو خوشحال میکرد و امیدم رو به زندگی زیاد میکرد مادر سالار بعد از خطبه نزدیکم شد و گردنبند طلای خیلی قشنگی رو دور گردنم بست و موقع بستن چفت گردنبند سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت فکر نکن تنها زن سالار خواهی بود،تو اولین زن سالاری و باید زنهای خوشگل و باکلاس و باسواد زن سالاربشن و تو تماشا کنی و غصه بخوری. مادر سالار از پشت سر با لبخند بوسه ای به صورتم زد و در حالی که همه فکر میکردن زن ارباب چه هدیه ی گرون قیمتی به عروسش داده و چقدر از این وصلت خوشحاله، بهم گفت این احمق به خاطرتو قصد خودکشی داشت و من به همین خاطر راضی شدم که تورو بگیره اما تب تند زود عرق میکنه، من پسرم رومیشناسم چند روز دیگه مثل آش سرد شده از دهنش میفتی. وقتی سر عقل اومد خودم براش زن میگیرم و تو تماشا میکنی و اشک می ریزی. بدنم از شنیدن این حرفها اونم درست بعد از عقد یخ کرده بود جرات نداشتم هیچ حرفی بزنم با لبخند از زن ارباب بابت گردن بند تشکرکردم و دستش رو بوسیدم اما عرق سردی روی صورتم نشسته بود. سالار نگاهی به صورتم کرد و با لبخند گفت گلبهار تو قشنگترین دختری هستی که دیدم ، چرا اینقدر عرق کردی؟ گرمته؟گفتم نه چیزی نیست خوبم. مهمونا یکی یکی میومدن و کادو میدادن کلی سکه و پول و طلا گیرم اومده بود. نگاه حسرت بار دخترایی که با خانواده شون به مهمونی دعوت شده بودن کاملا مشهود بود. سالار خوشحال بود، بعد از مراسم عقد طبق رسوم منو سالار رفتیم تو جایگاهی که تو ایوون واسه عروس دوماد درست کرده بودن نشستیم. صدای ساز و آهنگ عمارت رو پر کرده بود پسرهای جوان وسط حیاط میرقصیدند و رو سرشون شاباش میریختن بچه ها تو دست و پا خم شده بودن و نقل و شاباش ها رو از زمین جمع میکردن ارسلان تو حیاط جدای همه ی جوونا، تکیه به درختی وایستاده بود و سیگار میکشید، انگار نه انگار عروسی برادرش بود همیشه اخم به ابرو داشت.اون روز انگار عصبانی و ناراحت تر از همیشه بود. هر چی جوونای هم سن و سالش اصرار میکردن، با اخم دورشون میکرد و اهمیت نمیداد حتی برای دادن کادوی سر عقد هم لبخند نزد.سالار زمین تا آسمون با ارسلان فرق داشت همیشه شاد و خندون بود الانم که عقدش بود به مراد دلش رسیده بود با یه اشاره میرفت وسط جوونا و میرقصید و پسرا از هلهله و شادی گوش همه رو کر کرده بودن، اون زمان عروس حق رقصیدن نداشت و فقط داماد میرقصید و هر چی شاباش میدادن داماد به عروس هدیه میداد. سالار هرچی پول کاغذی درشت میگرفت می آورد و میریخت روی پای من و میگفت ای جان به عروسم ، ماشالله به عروسم. منم با خنده میگفتم ماشاالله به شاداماد،سالار از این حرفم ذوق میکرد و سرمست دوباره میرقصید.بالاخره جوونا تونستن ارسلان رو راضی کنن و بکشونن تو جمع خودشون تاباهاشون برقصه. سالار و ارسلان دو تا پسر خان وسط معرکه میرقصیدن و پسرای دیگه دورشون کرده بودن و شعر میخوندن و میرقصیدن اون شب تا نزدیکی های صبح و همینطور فرداش تو خونه ی ارباب بزن و بکوب بود. این جوونا خسته نمیشدن و جشن ادامه داشت،بالاخره بعد از خوردن شام دیروقت و .جشن تموم شد و من خسته و بیخواب همراه سالار اومدم تو عمارت.دیگه هر کدوم از مهمونا تو اتاقی واسه خودش ولو شده بود و یه اتاق نسبتا بزرگ هم به خانواده ی من داده بودن که تشک های سفید نو با ملحفه های گلدار تمیز کف اتاق پهن بود..
مینوتور (Minotaur)
اسطوره یونانی
از ویژگیهای ظاهری مینوتور میتوان به سر گاومانند و بدنی انسانگونه اشاره کرد. این موجود افسانه ای در مرکز یک زندان که به شکل هزارتو بود زندگی میکرد. این هزارتوی وسیع توسط ددالوس معمار و پسرش ایکاروس ایجاد شده بود. سرانجام تسئوس با کمک دختر شاه کرت توانسته بودند مینوتور را از بین ببرند.
‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهی تیلاپیا تو محیط هایی بزرگ میشن که خیلیاشون آلوده ان.
یه نگاه دقیقتر بنداز. مردم روستا دارن یه کامیون پر از ماهی رو چال میکنن. شاید بگی خب مگه نمیشه خوردشون؟ چرا اینجوری حرومشون میکنن؟
واقعیت اینه که اینا ماهی معمولی نیستن.
این ماهیا تیلاپیا هستن؛ یه گونه وارداتی از آفریقا. وقتی اول بار آوردنشون جنوب چین، کلی بهشون امید داشتن، حتی یه اسم خوشیمن هم روش گذاشتن که یعنی «برکت و عمر طولانی».
اما هیچکس فکرشو نمیکرد اینقدر جونسخت و همهجایی باشن و آخرش تبدیل بشن به یکی از دردسرسازترین گونههای مهاجم.
تیلاپیا تقریباً همهجا زنده میمونه؛ آب تمیز، آب گلآلود، حتی فاضلاب. فقط یه ذره غذا باشه، تند رشد میکنن و پنج شیش ماهه به سن تولیدمثل میرسن.
بدتر از همه، رفتار والدگریشونه. وقتی خطری نزدیک میشه، بچههاشونو جمع میکنن میذارن تو دهنشون تا خطر رد بشه. همین باعث میشه شانس زندهموندنشون از ماهیهای بومی خیلی بیشتر باشه.
تو مناطق گرم، سالی سه چهار بار تخمریزی میکنن و جمعیتشون مثل موشک میره بالا. کمکم جا رو برای بقیه ماهیها تنگ میکنن و رودخونه و دریاچه و سد رو قبضه میکنن.
چند سال پیش که کیفیت آب شهرها خراب بود، تیلاپیا توی جوبها و کانالهای کثیف پر بود. کمکم بهشون گفتن «ماهی آشغالی» و بازار هم دیگه نمیخواستشون.
برای همین تو بعضی جاها مردم روستا مجبور شدن مستقیمترین راه رو انتخاب کنن: چال کردنشون، تا جلو پخششون گرفته بشه و باقیموندهی اکوسیستم آسیبدیده حفظ بشه.
شاید به نظر اسراف بیاد، ولی برای خیلی از جامعهها این آخرین خط دفاعیه تا طبیعتشون بیشتر نابود نشه
ژوئن 2017 ، این شش زندانی، درحالی که برای کار به گورستانی در گرجستان تبعید شده بودند، پس از آنکه حال زندان بانشان وخیم شد به جای فرار و برداشتن اسلحه او، طی حرکتی سریع جانش را نجات دادند...
نکته جالب اینکه این شش نفر دو شب قبل از وقوع این اتفاق به جرم قتل دو افسر پلیس دستگیر و زندانی شده بودند.
زندانیان در پاسخ به سوال پلیس، علت این کار را مهربان بودن این زندانبان عنوان کردند. این اقدام سبب شد تا دادگاه در حکم آنها تخفیف قائل شود و یک چهارم میزان حبس آنها را عفوکند.
‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک خانواده در آمریکای لاتین حین رانندگی تصادفی، کلیپی ترسناک از زنی عجیب ضبط کردند. زن با حرکات رباتمانند در حال حرکت بود و چیزی در دهانش گذاشته بود. وقتی خانواده به آرامی پشت سرش حرکت کردند و بوق زدند، زن بهطور غیرطبیعی بدنش را پیچاند و سر و بالاتنهاش به شکلی غیرممکن چرخید. چهرهاش خالی و بیاحساس بود، و چشمانش خالی به نظر میرسید. زن بدون هیچ واکنشی به حضورشان، دوباره به همان شیوه عجیب چرخید و به سمت خانهای نزدیک رفت و وارد شد. بیشتر بینندگان معتقد بودند که او انسان نبود.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱