2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
#رضایت
هیچ چیز به اندازه پوست شفاف حس جوانی بهت دست نمیده👩🦳
با بازسازی سلولی پوست لک ها رو کمرنگ و حتی محوتر میکنه🌸
✅️تاییدیه سازمان غذاودارو
✅️سيب سلامت
✅️بارکد اصالت کالا
🎁ارسال رایگان هدیه مجموعه اسکین آنیا به شما عزیزان 🌸
💬برای مشاوره و سفارش پیام بده
@afsanemahmodi
@afsanemahmodi
@afsanemahmodi
📞09107644293
لینک کانال 👇
https://eitaa.com/joinchat/3854501060C4d0b722168
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلویکم
منم همراه مامان رفتم تو همون اتاق هنوز به دم درنرسیده بودم که سالار گفت گلبهار تو هم میری اونجا ؟ تو بیا با من بریم تو اتاق خودم لبم رو گاز گرفتم و با چشم به آدمای تو سالن و مامان اینا اشاره کردم و گفتم نه نمیشه منم مثل مهمونا باید برم تو اتاق خودمون
، سالار که خودش هم میدونست رسم چیز دیگه ایه، لبخندی زد و گفت پس صبح میبینمت ، اینقدر خسته و کلافه بودم که همین که رسیدم تو اتاق کنار بچه ها خوابم برد ، حال فکر کردن به چیزی رو نداشتم. فکر کردن به مامان سالار ، مشکل خودم ، تفاوت ها و..... از زور خستگی مجالی پیدا نکردن که بیان سراغم ، با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم. با دیدن خانواده در کنارم اونم تو اون عمارت مجلل احساس خوبی بهم دست میداد. رضایت و راحتی خانواده م از پنجره نگاهی به بیرون عمارت انداختم.کلفت نوکرها مشغول بودن و اون همه بریز به پاش روز قبل رو جمع میکردن چند تا از مهمونا تو باغ میچرخیدن و صدای بعضی ها هم از تو سالن میومد خودم رو مرتب کردم وهمراه مامان بابام از اتاق اومدیم بیرون ، بابا که قصد رفتن به خونه ی خودمون روداشت. خواهر برادرم رو آماده کرده بودن. همراه خودشون از اتاق اومدم بیرون. با دیدن ما چند تا از نوکرا اومدن جلو و از بابا خواستن بریم قسمت پذیرایی صبحانه آماده بود و روی میز بزرگ انواع نون و شیرینی و مربا و عسل و.... چیده شده بود و هر کس واسه خودش لقمه ای میگرفت و میخورد بابا تا اون موقع اینجوری ندیده بود گفت ما میریم خونه خودمون دیگه زیادی زحمت دادیم. همون موقع سالار اومد داخل عمارت لبخندی روی لباش بود، اومد سمت منو رو به پدرم گفت مش بابا صبحانه آماده است بخورید من خودم دستور میدم شما رو برسونن خونتون ، پدر مادرم تو سالن پذیرایی منتظر شما هستن ، این صبحانه مخصوص کساییه که حال ندارن بشینن و بخورن.شما رو چشم ما جا دارین. بعد دستش رو گذاشت پشت بابا و با دست دیگه ما رو همراهی کرد تا سالن اصلی.صبحانه رو که خوردیم بابا از ارباب و زنش تشکر کرد و احترام گذاشت وخواست که برگرده خونه ، ارباب با ابهت خاصی لبخندی زد و به بابا گفت شما دیگه قوم و خویش ما هستین هر چیزی که احتیاج داشتین بهمون اطلاع بدین ، از امسال کلا از خراج معاف هستین و خراجی که ازتون گرفتیم بهتون برمیگردونیم ، مش بابا مش خانم شما هر زمان که اراده کنید میتونید بیایید عمارت و پیش ما مهمان باشید. گلبهار هم از این به بعد دختر این خونه به حساب میاد و امانت ماست تا روز عروسی ما تا چند ماه دیگه محیای عروسی میشیم و گلبهار تو همین عمارت با ما زندگی میکنه تا زمانی که عمارت کوچکتری براشون تو همین باغ بسازیم.بابا دست ارباب رو بوسید و مامان اینا خوشحال سوار بر گاری ای که براشون آماده کرده بودن شدن و برگشتن و به حرف ارباب که من دیگه دختر اون خونه به حساب میومدم منو با خودشون نبردن،یعنی جرات نمیکردن رو حرف ارباب حرفی بزنن، سالار از اینکه من تو عمارت مونده بودم و برای دیدن من مجبور نبود تا ده بیاد خوشحال بود اما زن ارباب دستور داد من تا روز عروسی پیش عمه خانم بمونم ، در واقع اصول و قوانین عروس خان بودن رو تو اون چند ماه یاد بگیرم ، سالار هر روز و هر شب خونه ی عمه بود و فقط موقع خواب میرفت عمارت خودشون. منو سالار تمام روز رو با هم با عشق میگذروندیم سالار اینقدرحرفهای عاشقانه و قشنگ میزد که آدم دلش میخواست لحظه ای ازش جدا نشه ، همه ی این عشق بازی ها به کنار من همچنان ترس از گفتن حقیقت داشتم و نمیدونستم واقعا برای اون موضوع چه توضیحی به سالار بدم ، گاهی وقتی کنار سالار مینشستم و از عشق میگفت دلم پر از آشوب میشد و دلم میخواست دهن باز کنم و ماجرا رو به سالار بگم اما ترس از عکس العمل سالار منو غمگین میکرد و همین که کمی چهره م گرفته میشد سالار میگفت از چیزی غم نداشته باشی ها من کنارتم تا ابد هیچ چیز نمیتونه تو رو از من دور کنه.نبینم غم به دلت باشه ، خودم هرچی که باشه حل میکنم گلبهار تو فقط بخند و به من اعتماد کن ،
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلودوم
چند ماه بعد :
مجلس تموم شد و همگی مهمونا رفتن سمت عمارت و اهالی روستا هم خسته و کوفته رفتن سمت خونه هاشون که دوباره فردا ظهر برای جشن عروسی برگردن ، خیلی خسته بودم اصلا توان وایستادن نداشتم. دلم میخواست زودتر به رختخواب برسم و بخوابم ، رفتم تو اتاقی که مال خودمون بود. اتاق مرتب و تمیز بود و بوی فرش و رختخواب و پشتی نو توش پیچیده بود. یه تختخواب دو نفره ی خوشگل هم انتهای اتاق بود که با لحافی که مامان آورده بود تزیین شده بود سالار اومد تو اتاق و با خنده گفت فردا شب روی اون تخت با هم میخوابیم. امشب رو باید تحمل کنم بعد گفت تو بخواب همینجا میگم مادرت هم بیاد تو همین اتاق منم میرم تو اتاق مجردی م برای آخرین بار توش میخوابم. سالار رفت و مامان اومد تو اتاق و کمکم کرد تا اون پیرهن بلند و سنگین رو در بیارم ، مامان گفت روی تخت نخواب بزار فردا شب با داماد روی تخت بخوابین ، بعد یکی از تشک های دو نفره رو پهن کرد و کنارم دراز کشید و خوابید منم از خستگی زیاد خوابم برد ، با صدای تقه ای به در از خواب بیدار شدم ، آرایشگر بود گفت خانم دیر میشه بیایین بریم من شما رو آرایش کنم نزدیک ظهره ، الان مهمونا میان جشن عروسی تو روستای ما از ظهر شروع میشد و مهمونا ناهار میخوردن و بعد از ناهار کادوهاشون رو میدادن و تا آخر شب بزن و بکوب میکردن و بعد هم شام میخوردن و میرفتن. مامان سریع بلند شد و رختخواب رو جمع کرد و مرتب چید یه گوشه و به من کمک کرد زودتر آماده بشم و با آرایشگر برم. منم همراه آرایشگر از پله ها اومدم پایین. دو تا از کلفت ها لباس عروس رو با خودشون دنبال ما میاوردن مادر سالار کنار سالن اصلی دست به کمر وایستاده بود. لبخندی از گوشه ی لب به من زد که بیشتر شبیه تمسخر بود. منم لبخندی بهش زدم و احترام گذاشتم و از جلوش رد شدم ، تو اتاق چند تا آرایشگر منتظر ما بودن منو که دیدن گفتن بیا عروس خانم بیا اینجا بشین که دیر شده بعد هر کدوم مشغول کاری شدن یکی موهام رو شونه میکرد و یکی صورتم رو کرم میزد و یکی ... هنوز خستگی شب گذشته تو تنم بود پیش خودم فکرمیکردم امشب چکار کنم و به سالار چی بگم؟چطور این موضوع به این مهمی رو که این همه مدت از سالار پنهان کرده بودم رو بهش بگم از شدت استرس و نگرانی کمردرد و سردرد گرفته بودم هر چی به شب نزدیک تر میشد من استرسم بیشتر میشد دیگه به وضوح دستام به لرزه افتاده بود ، آرایشگر نگاهی بهم کرد و گفت چقدر ترس داری دختر ، نترس امشب هم مثل شبهای دیگه نگران چیزی نباش دختر جان ، اینجوری طاقت نمیاری مجلس عروسیت رو برگزار کنیم،از حال میری. آب قندی رو زن آرایشگردرست کرده بود خوردم و کمی حالم بهتر شدبالاخره کار آرایشگرها تموم شد و مجلس عروسی ما هم برگزار شد ، طبق رسم و رسوم روستا مهمونا ناهار رو که خوردن منو سالار روی سکوی درست شده نشستیم و همه ی اونایی که اومده بودن برامون کادو آوردن و بهمون هدیه دادن تازه بعد از هدیه گرفتن بزن بکوب و رقص و پایکوبی جوونا شروع شد. اونایی که ارباب زاده بودن و از شهر اومده بودن دیگه آخرای شب معلوم بود بی اختیار میرقصن و سالار هم وسط اونا میرقصید به نظرم سالار هم مثل جوونا زیادی خورده بود و مدل رقصیدنش دست خودش نبود شام هم صرف شد و جوونا خسته نشدن شب از نیمه گذشت و ارباب منو سالار رو سمت عمارت راهنمایی کرد و رو سرمون سکه ریخت و با رفتن ما به داخل عمارت کم کم مهمونا و جووناخودشون رو جمع و جور کردن و فهمیدن که دیگه جشن تمومه. بعضی هاشون اینقدر خسته بودن و رمق نداشتن که همونجا وسط حیاط رو صندلی ها ولو شدن. با کلی گل و نقل و سکه منو سالار به اتاق خودمون رفتیم ، حالا دیگه من مونده بودم و سالار و جمعیتی که طبق رسم اون زمان منتظر نشانه ای بودن که نشون از پاکی عروس میداد ، سالاروضعیت درستی نداشت یه جورایی تلو تلو میخورد نگاهی به تخت که روی لحافش پر از گل بود کرد و خودشو روی اون ولو کرد و گفت بیا گلبهار بیا اینجا به نظرم فرصت خوبی بود که از این حال سالار استفاده کنم و خودمو به سالار تحمیل کنم و کار تموم بشه و خیالم راحت بشه اینجوری با توجه به وضعیتی که سالار داشت اصلا متوجه نمیشد چکار کرده و منم از این استرس و فکر و خیال راحت میشدم،چون تو اون اتفاق واقعا خودم رو مقصر نمیدونستم و یه قربانی بیشتر نبودم. کمی که کنار سالار موندم فکری به سرم زد. سالار روی تخت خوابش برده بود و از شدت حال بدش هذیون میگفت حال و توان هیچ کاری رونداشت ، منم با عجله گوشه ی پام رو با چاقو بریدم و با دستمال خون روی پام رو پاک کردم و از لای در به اون زن های فضولی که پشت در اتاق منتظر بودن دادم، بعد سریع برگشتم و لباسم روعوض کردم و کنار سالار خوابیدم.
ادامه دارد