2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوسوم
اینقدر خسته بودم که صدای خر و پف و هذیون سالار هم مانعم نبود و زود خوابم برد با صدای دایره تنبک و ضربه به در اتاق از خواب بیدار شدم سالار هنوز خواب بود نگاش کردم سالار چشماش رو باز کرد و با تعجب به صدایی که از بیرون از اتاق میومد گوش داد بعد با تعجب نگاهی به من انداخت و به سرو وضع خودش. با تعجب گفت دیشب چه خبر بود گلبهار؟من چیزی یادم نمیاد. گفتم پاشو لباسات رو بپوش منم آماده شم اینا پشت در اتاق غوغا کردن ، دیشب هم برای گرفتن نشانه همین کار رو کردن. هی میزدن به در اتاق و دایره تنبک میزدن سالار لباسش روپوشید و دستش رو گذاشت روی سرش و گفت سرم درد میکنه گلبهار من چرا هیچی یادم نمیاد ؟فقط یادمه توکنارم بودی گفتم حالا پاشو در اتاق رو باز کن ببین چی میخوان اینا ، سالار که لباسش رو نامرتب تنش کرده بود در اتاق رو باز کرد و با باز کردن در مجمع های کاچی و صبحانه ی مقوی و ... اومد تو اتاق. همه با لبخند به سالار تبریک میگفتن که ماشاالله شاه داماد با وجود خستگی تونسته بود کار رو تموم کنه اون موقع تو روستای ما همون جور که پاکی دختر مهم بود ، قدرت و توانایی مرد هم خیلی مهم بود خلاصه که کلی تو اتاق ما بزن و برقص کردن و کلی شاباش و شیرینی از سالار گرفتن و بعد ما رو تنها گذاشتن.اون روز عصر باز هم مهمانی و جشن برگزار میشد جشن پاتختی که هر کسی روزقبل هدیه نداده بود اون روز هدیه ش رومیآورد و تقدیم میکرد دوباره بایدآرایش میکردم و لباس جدید میپوشیدم و تا نیمه شب بیدار میموندم ، سالار همچنان سردرگم بود کاچی رو توی ظرف چینی کوچیک ریخت و گفت بخور عزیزم. نگاهی بهش کردم واقعا مهربان و با شعور بوداصلا دلم نمیخواست بهش کلک بزنم یا اول زندگی دروغی بهش بگم اما چاره ای نداشتم من قربانی یک آدم هوس باز شده بودم اما عشقم به سالار حقیقی بود. سالار کمی از صبحانه رو خورد و گفت سردرد عجیبی دارم ، هر چی فکر میکنم چیزی از دیشب به یاد نمیارم این خیلی بده. صبحانه رو خورد از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت دلم به حال خودم و سالار سوخت چون شب گذشته بایدبهترین شب عمرمون رقم میخوردشبی سراسر عشق و دلبری اما یک شب پر از دروغ و استرس و فریب رو گذرونده بودیم، فریبی که عروس عاشق به خاطر حفظ داماد زده بود ، بعد از رفتن سالار چند نفر اومدن و دوباره بساط بزن و برقص راه انداختن و بعد با همون شعر و آواز منو بردن حموم ، جالب بود چون همین وضعیت رو سالار هم داشت چند تا جوون دورش جمع شدن و باهاش میرقصیدن و آخر هم با چند تا از بزرگا رفت سمت حموم ، از خودم خجالت میکشیدم که همچین دروغی گفتم و همچین کاری با سالار کردم ، جلوی حموم که رسیدیم با خجالت گفتم میشه خودم برم و کسی باهام نیاد ، از طرفی واقعا خجالت میکشیدم و از طرفی هم نمیخواستم کسی جای زخم پای بریده شده م رو ببینه ، البته این رسم اون زمان بود درخواست من یه جورایی خلاف رسم و رسوم بود ، عمه که همیشه پشت من بود و هوامو داشت باز اومد جلو ووساطت کرد و گفت من خودم با گلبهار میرم حموم ، بقیه برن حموم های دیگه شیرینی و شاباش عروس برون هم بهتون میدم ، نفس راحتی کشیدم البته حموم رفتن پیش خود عمه هم برای من شرم آور بود و نگران پای بریده شده م هم بودم اما چاره ای نداشتم بالاخره همین که اون همه آدم همراهم نمیومدن جای شکر داشت چون اگه میومدن مطمئن بودم جای زخم پای من براشون جای سوال میشد و تا مدتها رو زبون همه میفتاد اما عمه حفظ آبرو میکرد ، بالاخره رفتیم حموم و عمه خانم بقچه ی ترمه رو باز کرد و لباسهای خیلی خوشگل از توش در آورد و گفت برو دختر برو و بیا این لباسها رو بپوش ، من دیروز حموم بودم،حال حموم رفتن دوباره رو ندارم برو و برگرد منم به همه میگم باهات اومدم حموم. عمه نشست توی رختکن و من با خیال راحت رفتم حموم. خودم رو شستم و خون روی پاهام رو که خشک شده بود پاک کردم و اومدم تو رختکن ، چون زخم تازه بود دوباره حالت خونابه ازش بیرون میزد نمیدونستم چکار کنم سریع پام رو تو آب سرد گذاشتم تا عمه متوجه نشده پیراهن بلندم رو بپوشم و روی زخم پوشیده بشه. پیراهن رو پوشیدم و به بهونه ی روغن زدن به دست و پام کمی روغن روی زخم زدم و با روبانی که دور لباس ها پیچیده شده بود زخم پام رو بستم. عمه چرت میزد از بستن پام که مطمئن شدم جلیقه ی قرمز رنگ قشنگی که گذاشته بودن رو روی پیراهنم پوشیدم. عمه چشاش رو باز کرد و گفت ماشاالله چقدر بهت میاد بیا موهات رو شونه کنم و ببافم برات که اذیتت نکنه با خجالت گفتم ممنونم عمه خانم خودم شونه میزنم عمه لبخندی زد و گفت بیا دختر بیا خجالت نکش تو مثل بچه ی نداشته ی منی ، مهربونی عمه، منو شرمنده تر میکرد دلم آشوب بودنمیدونستم تا کی و چند وقت این راز از همه پنهان میمونه اصلا اگر سالار از زبون کسی دیگه بشنوه چی میشه؟؟؟
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوچهارم
داشتم دیوونه میشدم عمه با مهربونی موهام رو شونه کرد و بعد شروع به بافتن کرد و روسری بزرگی که توی بقچه. بود رو سرم گذاشت و گفت خب حالا بریم پیش مادرشوهرت ، اسم مادر سالار رو که میشنیدم ترس و اضطرابم بیشتر میشد.عمه خندید و گفت نترس باید قلق این زن رو دستت بگیری بعد میشی نور چشمیش ، اینقدرها هم آدم بدی نیست ولی خب سختی زیاد کشیده. این برادرمن چند تا هوو آورده سرش واسه همینم حس بدجنسی و انتقام جویی داره ازهمه ، همراه عمه از حموم در اومدیم و رفتیم که در محضر مادر سالار من عرض ادب کنم وارد اتاقش که شدم با احترام دستم رو روی سینه م گذاشتم و سلام گفتم. مادر سالار سری تکان داد و بادست اشاره کرد که برم جلو نزدیک شدم و دستش رو بوسیدم انگار خوشش اومده بود اما به روی خودش نیاورد دستش روکرد توی کیسه ای که جلوش بود و چند تا سکه از توش در آورد و داد به من و گفت خب انشالله بتونی دل پسر منو شاد کنی و لبخند رو همیشه روی لباش بکاری اما حواست باشه و حرفهایی که سر عقد بهت گفتم همیشه تو خاطرت بمونه حالا هم برو مثل عروس خان ها زندگی کن البته میدونم که تو بلد نیستی واسه همین دو نفر رو گذاشتم صبح و عصر بهت یاد بدن چطور رفتار کنی و چی بپوشی و چی بگی و ... از این همه تحقیری که مادر سالار بهم میکرد خجالت کشیدم اما چاره ای نداشتم ، باز از عمه خانم و مادر سالار تشکر کردم و همراه دو تا خانم که آماده پشت در اتاق وایستاده بودن برگشتم اتاقم اون دو تا ندیمه هم همراهم اومدن و شروع کردن از هرچیزی حرف زدن و به قول خودشون آموزش دادن ، اصلا حوصله نداشتم اما به حرف شون گوش میدادم. بالاخره موقع ناهارخوردن شد و ندیمه ها رفتن و سالار اومد تو اتاق. حموم کرده بود و شیک و مرتب بود. کنارم نشست و گفت چه خوشگل شدی این لباس چقدر بهت میاد عزیزم. من انگار دیشب زیاده روی کرده بودم اذیت نشدی که ، راستش هیچی یادم نمیاد اما امیدوارم تو رو اذیت نکرده باشم ، واقعا دلم نمیخواست سالار رو فریب بدم نگاهی بهش کردم اشک تو چشمام جمع شده بود با ترس گفتم سالار من تو رو خیلی دوست دارم دلم نمیخواد اصلا ناراحت باشی و دلم نمیخواد از دستت بدم ، تو هم منو دوست داری ؟ سالار گفت معلومه که دوستت دارم ، من عاشقتم گلبهار ، دیدی که پای همه چی وایستادم تا به دستت بیارم با این حرف سالار اشکام سرازیر شد.سالار ناراحت بهم نگاه کرد و گفت گلبهار داری منو میترسونی بگو چی شده؟با بغض نگاهی به چشمای قشنگش کردم و گفتم دیشب تو خیلی خسته بودی و تو حال خودت نبودی ، هر کاری کردم بیدار نموندی اصلا حالت دست خودت نبود.این زنهای بیکار پشت در مدام به در میزدن و هی صدات میکردن که نشون رو تحویل بدی ، من که دیدم اینا ول کن نیستن برای اینکه اینا دست از سرمون بردارن و برن گوشه ی پام رو بریدم و نشون رو تحویل دادم اینا هم دست از سرمون برداشتن و منم کنارت تا صبح خوابیدم در واقع کاری انجام ندادی. من برای حفظ آبروی هر دوتاییمون این کار رو کردم سالار نگاهی بهم کرد و گفت ببینم کجای پات رو بریدی ؟ عزیزم این که بد نیست تو کار بدی نکردی که ناراحتی و گریه میکنی تو آبروی منو خریدی. اینا اگه میفهمیدن چه آبرویی از من میبردن ،قربونت برم که این همه به فکر من بودی ،گریه هام بیشتر شد. گفتم سالار یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم اما نمیتونم راستش دیشب من آبروی خودم هم حفظ کردم سالار منو از خودش دور کرد و گفت چطور ؟ در حالی که از ترس و اضطراب و اشک حالم رو به خرابی بود گفتم راستش سالار من سال گذشته مورد تجاوز قرارگرفتم و دختر نیستم یعنی نمیدونم کدوم آدم نامردی بهم دست درازی کردمن صورتش رو ندیدم فقط این بلا و مصیبت رو سرم آورد ولی من از ترس اینکه تو منو از خودت برونی و دیگه نخوای جرات نکردم بهت بگم راستش سالار من ...اینجا که رسیدم سالار منو ازخودش دور کرد و با ناراحتی و غم و خشمی که تو صورتش معلوم بود گفت منظورت چیه گلبهار ؟ اینکه که میگی دختر نبودی و زن من شدی دروغه دیگه ؟ راستش رو بگو...گفتم نه به خدا سال گذشته توهمین عمارت یک نفر بهم تجاوز کرد اما من ندیدمش نشناختمش همون شب تولدت که حالم بد بود یادته ؟ سالاراخماش تو هم بود با ناراحتی گفت از سال گذشته تا حالا چرا بهم نگفتی گلبهار ؟ ترسیدی منو از دست بدی ؟یعنی الان که عقد و عروسی گرفتیم با این دروغ و پنهان کاریت منو از دست نمیدی ؟ من باورت نمیکنم. تو با فریب و نقشه پیش اومدی و معلوم نیست با کی و با چندتا بودی و حیثیت و آبروی خودتو منو بردی...باورم نمیشد سالار همچین رفتاری کنه و اینجوری برخورد کنه. بدنم میلرزید،سالار عصبانی از جاش بلند شد با دست پای سالار رو گرفتم و گفتم سالار به همون خدایی که میپرستی داستان همین بود.
ادامه دارد