#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوهفتم
بعد از رفتن سالار دو نفر از آرایشگرهای همیشگی عمارت اومدن تو اتاق. یکیشون یه لباس آبی رنگ مجلسی هم همراهش بود لبخندی به من زد و گفت اول پاشواین لباس رو بپوش ببینیم اندازه ت هست بعد برسیم به صورتت. لباس رو پوشیدم خوش رنگ و خوش قواره و خوش دوخت بود. زن آرایشگر خندید و گفت چقدرشیک و قشنگه تو تنت خانم ، اینو سالار خان سفارش داده بود چقدر هم خوش سلیقه هستن ایشون. با فکر اینکه سالار به فکرم بوده و خودش برام سفارش داده، لبخند روی لبم نشست و نور امیدی توی دلم روشن شد آرایشگرها صورتم رو آرایش کردن و موهام رو پیچیدن و از دو طرف شالی که سرم بود اطرافم ریختن و کلی به به و چه چه کردن و رفتن. مهمونی از ظهر شروع میشد جرات نداشتم بدون اجازه ی سالار از اتاق بیرون بیام واسه همین نشسته بودم تا سالار از راه برسه و به من اجازه بده برم تو مهمونی شرکت کنم ، در باز شد عمه خانم با لبخند اومد تو اتاق و گفت گلبهار بیا بیرون دیگه اینجا تنها نشستی واسه چی ؟آرایشت هم که تموم شده بیا بریم بیرون مهمونا همه منتظر عروس خان هستن. گفتم آخه سالار نیومده. عمه خندید و گفت سالارحواسش نیست اومده تو مهموناست خودش منو فرستاد دنبالت ، با شنیدن این حرف با خوشحالی دنبال عمه راه افتادم و رفتم تو حیاط جایگاه مخصوص خانواده ی ارباب معلوم بود. عمه منو کنارش نشوند و گفت بیا ببین شوهر جانت اون وسط داره واسه برادرش سنگ تموم میزاره ، نگاه کردم سالار اون وسط داشت میرقصیدهمراه جوونای هم سن و سال خودش. ارسلان هم باهاشون همراه بود.تو اون جمع چشم سالار به من افتاد لبخندی زد و سری تکون داد. قند تو دلم آب شد شاید سالار داشت کوتاه میومد،لبخندی از ته دلم به سالار زدم و مشغول تماشای سرتا به پای سالار شدم اصلا چشمم کسی جز سالار رو نمیدید و دلم فقط برای سالار میتپید. عمه همین جور که نگاه های عاشقانه ی منو به سالار دنبال میکرد، سیبی پوست کند و آورد سمتم و گفت خب گلبهار جان خبری نیست ؟ با تعجب نگاهش کردم وپرسیدم چه خبری عمه جان ؟ عمه خانم گفت میدونی که همه دوست دارن بچه ی سالار و نوه ی خان رو زودتر ببینن، با شنیدن این حرف رنگ از صورتم پرید . با لبخند گفتم حالا سالار عجله نداره عمه جان ولی چشم ، عمه خندید و گفت تو باید زرنگ باشی و سالار و فریب بدی یه دونه پسر بیار براش اون وقت خودش عجله میکنه برای اینکه بچه ش تنها نباشه هی خواهر برادر براش زیاد کنه حرفهای عمه در واقع حرفهای مادر سالار بود که از این طریق به گوش من میرسید.با نگرانی به صورت سالار نگاه میکردم حالا نگرانیم دو برابر شده بود.اینکه سالار از شب عروسی مون تا حالا حتی به من دست نزده و حالا خانواده ش از من بچه میخوان اونم چند تا ، برام عجیب بود سالار هر از گاهی تو این میون به من لبخند میزد خوشحال میشدم وقتی لبخندش رو میدیدم و دلم هواشو میکرد. ارسلان هم چند باری به من نگاهش افتاد البته اون سنگین بود و لبخندی نمیزد. موقع ناهار شد در کمال تعجب سالار اومد کنار من نشست و همون لبخند قشنگ رو بهم زد و همراهم ناهار خورد. من ترس اینو داشتم که سالار یهو بگه پاشو از مهمونا پذیرایی کن اما بر خلاف تصورم خیلی خوب برخورد کرد و مثل یه زن و شوهر واقعی که هم دیگر رو دوست دارن و حفظ حیا میکنن، کنارم نشست و حتی ظرف غذای منو خودش پر کرد. دلم پر بود از نور امید و خوشحالی ته دلم خدا رو شکر میکردم و ازش میخواستم کمکم کنه تا رابطه م باشوهرم بهبود پیدا کنه و مشکلم حل بشه. ناهار رو خوردیم و ادامه ی مجلس تولد برگزار شد. مطرب ها اومدن و آوازه خوان ها شروع به خوندن کردن و چند نفر هم رقاصه همراهشون بود که مجلس رو گرم میکردن ، همین جور که کنار عمه و مادر سالار مشغول تماشا بودم، سالار و چند تا از پسرها رو وسط حیاط دیدم که میرقصیدند و اون رقاصه ها هم باهاشون همراه بودن. سالار که همیشه نجیب و سر به راه بود با یکی دو تا از رقاصه ها حسابی گرم گرفته بود و میرقصید و حال میکرد. تا اون روز هیچ وقت همچین حرکتی رو از سالار ندیده بودم ، رقاصه ها کنار رفتن و چند تا از دخترای شهری فامیل اومدن وسط اون زمان رقص برای دختر عار بود اما اونا شهری بودن و کسی کاری به کارشون نداشت لیلا هم توی جمع دخترا بود توقع داشتم حالا که مهمونای آشنا اومدن وسط، سالار کنار بکشه و از اون جمع بیاد بیرون امااااا سالار باهاشون مشغول رقصیدن شد و این میون لیلا از همه بیشتر با سالار رقصید و خندید و ... ارسلان که صاحب مجلس و تولد بود، اندازه ی سالار نرقصیده بود و حتی وقتی فامیل اومدن وسط خودش رو کنار کشید و هر از گاهی از پایین نگاهی به من میکرد که ببینه ناراحتم یا نه.
ادامه دارد...