eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.1هزار دنبال‌کننده
40.4هزار عکس
6.8هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
عمه خندید و گفت ارسلان عمه، ما هر دوی شما رو به یک اندازه دوست داریم تو هم مثل سالار نور چشم مایی. سالار چون پسر بزرگه است بیشتر ازش توقع دارن و بیشتر هم توجه میکنن ارسلان آهی کشید و گفت باشه عمه جان یک هفته ای که من اونجا بودم هر روز کار سالار همین بود از خوراکی های خوشمزه گرفته تا میوه های نوبرانه ی فصل رو برامون می آورد و اصرار داشت که من حتما بخورم اصلا فکر نمی‌کردم پشت اون چهره ی خشن و عبوس، همچین آدم مهربون و متعهدی پنهان باشه.آخر هفته شده بود و با اینکه پیش عمه، خیلی بهم خوش گذشته بود اما دلتنگ سالار شده بودم صبح ارسلان اومد و صبحانه رو که خوردیم گفت عمه جان آماده شو با گلبهار بریم عمارت. عمه گفت من تازه اونجابودم عمه حال ندارم این همه راه رو بیام.ارسلان گفت امشب سالار میاد قراره به خاطر موفقیت تو کارش دور هم باشیم چند تا از دوستان و فامیل هم هستن.عمه گفت نه ارسلان جان تو برو گلبهار رو هم با خودت ببر من حوصله ندارم حالا تا هفته های بعد میگم یه روز بیای دنبالم. بعد از جاش بلند شد و یه گردنبند خوشگل نگین دار که با نگین های اناری قرمز جلوه گری میکرد بهم داد و گفت اینم کادوی نوعروس خودم ، این بار با سالار بیا دو سه شب اینجا بمون ، ازعمه تشکر کردم و گردنبند رو به هوای تشکر از عمه دور گردنم بستم. ارسلان که دید نمیتونم چفت و قفل گردنبند روببندم اومد جلو و گفت بزار من برات می‌بندم مبارکت باشه بهت میاد. خجالت کشیدم اما ارسلان کار خودش رو کرد عمه گفت مبارکت باشه گلبهار خیلی بهت میاد ارسلان عمه انشالله به عروس تو کادو بدم. یه دونه از این گردنبندها با نگین سبز هم واسه زنه تو گرفتم. انشالله زودتر داماد بشی و بیای من بهش کادو بدم.ارسلان خندید و گفت انشالله انشالله. از عمه خداحافظی کردم و سوار اسب شدم و همراه ارسلان از تو باغ به سمت عمارت رفتیم وسط‌های راه بودیم که صدای خنده ها و عشوه های زنی از داخل باغ به گوشم رسید اول به روی خودم نیاوردم اما خیلی کنجکاو شده بودم کمی این طرف اون طرف رو نگاه کردم وسط باغ دور از مسیر آدم رو ، سایه ی مردی روی زمین افتاده بود و دختری که صدای خنده هاش میومد، ارسلان باتعجب نگاهی به اونجا کرد و گفت عجبا به این کلفت نوکرا که رو بدی اینجوری میشه ، بیا بریم گلبهار تندتر بیا برسونمت بعد برگردم ببینم اینا کین اینجا و چکارمیکنن؟ خجالت می‌کشیدم کمی تندتر حرکت کردم که با دیدن سالارخشکم زد . اونی که وسط باغ مشغول شیطنت بود سالار بود اونم بالیلا ، سر جام خشکم زد ، سالار متوجه ی ما نبود اما من به وضوح میدیدمش ارسلان نگاهم رو دنبال کرد و گفت بیاگلبهار چرا وایستادی؟ وقتی به انتهای نگاه من رسید با ناراحتی تو صورتم نگاه کرد و گفت بیا بریم ، این سالار هنوزدست از این کثافت کاری هاش برنداشته ، نگاش نکن گلبهار بریم عمارت من بعداً باهاش حرف میزنم ، غمی بزرگ تو گلوم راه پیدا کرد بغضی که نه توان شکستن داشت و نه قدرت فرو رفتن تمام راه رو ارسلان بهم نگاه میکرد و مدام می‌گفت ناراحت نباش من باهاش حرف میزنم.تو به روش نیار ، قرار بود امروزغروب برسه سالار ، تعحب میکنم صبح به این زودی رسیده. گفتم خب معلومه دیگه با لیلا اینا اومده صبح زودراه افتادن ، ارسلان نگاهی ناراحت به من کرد و گفت گلبهار یه سوال بپرسم راستش رو میگی ؟ با غصه گفتم بپرس. ارسلان مکثی کرد و گفت هیچی ولش کن ، بعدا میپرسم الان بریم خونه تو یکم استراحت کن امشب مهمونی داریم باید به خودت برسی جلوی این دختره ی پرووو کم نیاری می‌دونی چیه این لیلا از اول آویزون سالار بود. سالار زیاد بهش اهمیت نمی‌داد الان که تو رو گرفته و تو زنش هستی، این دختره باید حد و حدودش رو رعایت کنه که نمیکنه، البته سالار هم مقصره ، با غم بزرگ توی سینه م رسیدیم عمارت. مستقیم رفتم توی اتاقم ، بایادآوری صحنه ی معاشقه ی سالار به لیلا حالم بد میشد و بغضم می‌گرفت اما انگار این بغض لعنتی نمی‌خواست یاری کنه و نه اشک میشد و نه آه، فقط فشاری پر درد بود روی قفسه ی سینه م ، ازشدت ناراحتی حس خفگی داشتم اما کاری نمی‌تونستم بکنم. ظهر شد از سالار خبری نشد حتی برای ناهار هم نیومده بودعمارت ناهار رو با ارباب و خانواده‌اش خوردم. زن ارباب گفت امشب مهمان غریبه داریم آبروریزی نکنی ، لباس مناسب و در شأن مهمانی بپوش ، گفتم چشم خانم جان ، ظرفهای روی میز رو جمع کردم و بعد رفتم اتاق خودم غروب شد طبق قرار سالار مثلاً غروب از راه رسیده بود ، اومد تو اتاق بهش سلام کردم جوابم رو داد و رفت سر کمد لباس هاش ، با ناراحتی گفتم خوش گذشت؟سالار بدون توجه به حرف من شروع به عوض کردن لباس هاش کرد ، دوباره پرسیدم بهت خوش گذشت ؟ ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹عظمت آفرینش هستی🌹 🌱اگه میخواید بدونید تو چه دنیای پهناوری زندگی میکنیم فقط کافیه بدونید اگر خورشید به اندازه یک گلبول سفید کوچیک بشه ، آنگاه کهکشان راه شیری به اندازه قاره امریکا خواهد شد ! 🌸سبحان الله🌸 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یه تونل وحشت توی سن دیگو وجود داره که توی اون تونل یه تور هفت ساعته وجود داره،توی اون تور هفت ساعته سرتونو توی کاسه توالت میکنن ،با مارها هم اتاقتون میکنن و و و و خیلی چیزای دیگه .مدیر تونل گفته که کسی تا حالا بیشتر از دو ساعت اونجا دووم نیورده. ⊱-----👽-----⊰ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
طبق مکاشفه یوحنا، جنگ در بهشت بین افرادی به سرکردگی اژدها (شیطان و ابلیس) و فرشتگان به‌رهبری میکائیل فرشته مقرب است که در آن نیروهای شیطان شکست خورده و به زمین تبعید می‌شوند. در مکاشفه «جنگ در بهشت» به موضوع فرشتگان مغضوب مربوط می‌شود و مشابه آن ممکن است در کتاب مقدس عبری وطومارهای دریای مرده ارائه شده باشد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 در امپراتوری چین، افرادی که به طبقات بالا و مرفه جامعه تعلق داشتند ناخن های خود را کوتاه نمی کردند تا نشان دهند هیچ کاری در زندگی انجام نمی دهند و دست به سیاه و سفید نمی زنند. 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ترس های عمیق و تیره انگشتاتو لای موهاش میبری، انگشت کوچیکت تو گوشوارش گیر میکنه، دقیقا همون موقع عطسه میکنه، نرمه ی گوشش از وسط نصف میشه...🌚 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یه خاطره دارم مال مادر بزرگم هست امیدوارم خوشت بیاد مادر بزرگم ۳۰ سال پیش تو یکی از شهرهای اصفهان غابله بود یا همون ب اصطلاه زایمان میکرده بعد یه رو توی روز های پاییز که نصف شب بود حدود ساعت ۲یا ۳ شب یه مردی قد بلندی میاد دم ی خونه ی مادر بزرگم اینا و میگه زنم داره درد میکشه باید کمکش کنی اول مادر بزرگم قبول نمیکونه ولی بعد قبول میکنه وقتی میرن میرسن به یه خراب ک ۲ زن قد بلند که یکیشون حامله بود ویک مرد قد کوتاه اونجا بودن بعد یهو حواسش به پای اونها پرت میشه که میبنه سم دارن تا میاد فرار کن میگرنش و میگن زنم رو باید ضایمان کنی ما دختر نمیخوایم اگه دختر بود میکشیمت و اگر پسر بود جونتو بهت میدم و وقتی ضایمان میکنه میبنه پسر به دنیا میاد تا میاد فرار کنه میبنه یه چیز شبیه پوست پیاز بهش میدن وقتی داشت میرفت خونه اینارو همش توراه میرزه میگه این چی به من دادن وقتی به خونه می‌رسیه میبنه ک از توی جیب یه چیزی براق هست و وقتی دست تو جیبش میکنه میبنه ک اون پست پیاز ها یکمش هنوز تو جیب ش مونده و به طلا شد و وقتی بر میگرده بیادورشون داره میبنه که هیچی اونجا نیست و خیلی به خودش ناسزا گویی میکنه و وقتی اون تیکه طلا رو میخواد بفروش با قیمت خیلی بالا میفروشه وزندگیشون از این رو به اون رو میشه میدونم که خاطره کوتاه بود ولی امیدوارم که خوشتون بیاد و ما خانوادمون کلا خاطرات ترسناک زیاد داره ☠️ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مورچه‌ها هم توالت دارند! دانشمندان با دادن غذاهای آبی رنگ و قرمز رنگ به دو گروه مختلف مورچه و بررسی محل دفع مواد زائد مورچه کشف کردن که مورچه‌ها تو لانه‌های خودشون گوشه‌هایی از لانه رو به عنوان سرویس بهداشتی استفاده می‌کنند! همچنین متوجه شدند که این سرویس‌های بهداشتی در همه مناطق لانه وجود ندارند، نقاط خاصی برای این کار وجود دارد. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا