من حقیقتش سال سوم دبیرستان بودم به علت مصرف شیشه منو بردن کمپ هم
شیشه هم قرص کلونازپام میخوردم.
منوازشهرستانمون سه تا هیکلی شب خواب بودم ساعت 3شب ریختن خونه منو بردن کمپ.زمستون سردی بود شب منو انداختن تو پژو پارس گازچسبیدن سه راه سیمان.آقا سرتون درد نیارم چند شب اول کتکو بازنجیر منو میبستن.تا از اونجایی که بعد چند روز با یکی آشنا شدم اسمش مصطفی بود بهش میگفتن مصطفی کلوناز.مصطفی به گفته خودش موکل داشت.ی شب به من گفت میخوای جن رو ببینی منم قبول کردم گفت فقط باید گوشت نخوری کمپ هم که غذای گوشت دار نمیدادن.
فرداشب شد مصطفی منو صدا زد من رفتم باهاش تو نمازخونه وضو گرفتو ی خط دور من کشید شروع کرد قرآن خوندن حقیقتش منم خنده گرفته بود و اون هم دست منو چسبیده بود قرآن میخوند.اولش به من گفته بود من هر جارو اشاره کردم تو نگاه کن.منم قبول کردم آقا این اشاره کردو منم نگاه کردم ی دفعه گوشه نماز خونه ی سایه گربه شکل گرفت.ولی نمیدونم چرا بازهم تو کتم نمیرفت.چندشب بعد که من تو حیاط کمپ باغچه رو آب می دادم از ساعت9تا11شام بعد خواموشی.من تو
☠️
⤥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان های زیادی در مورد افرادی وجود دارد که ادعا می کنند زندگی گذشته خود را به یاد می آورند. برخی از این داستان ها مستند و تحقیق شده است. به عنوان مثال، داستان پسری به نام جیمز لینگر که ادعا می کرد تناسخ خلبانی است که در طول جنگ جهانی دوم مرده است. جزئیات و خاطرات او به اندازه ای دقیق بود که توجه محققان را برانگیخت.
ᯏ📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام
بهتره خودمو معرفی نکنم چون اگر کسی از این اتفاقات من در این کانال باشه برای من و خود طرف داستان پیش نیاد منو با اسم Mr.x بشناسید تمامی اسم های که در این اتفاق هستن اسم های مستعار هستن و از اسم های واقعی این افراد استفاده نشده. این اتفاق برای حدود 3 سال پیش هستش. باور کردن شما برای من اهمیتی نداره من فقط وقایع پیش اومده رو توضیح میدم.
تابستون پارسال بود که من و رفیقام خیلی توی محله درمورد اشباح و اجنه صحبت میکردیم ، من هیچ احساس ترسی نداشتم و فقط گوش میکردم به حرفاشون چون خرافاتی بودن ، نمیتونستم درست ارتباط برقرار کنم باهاشون. هر کدوم داستانی درمورد جون جنگل کنار خونمون میگفتن که شبا میاد ولی کسی اون بیرون باشه دنبالش کنه و اونو بکشه ، همین چند ماه پیش بود که پسر اقای ربیعی توی ساختمون بغلی ما هستش بدن بیجونش توی این جنگل پیدا شد ، روز خاکسپاری وقتی پارچه رو زدن کنار و تونستیم صورت رو ببینیم از دور هم جای کبودی ها معلوم بودش ما فکر میکردیم که حتما از جایی پرت شده پایین ولی کبودی ها نشون سم اسب و رد چنگول های گرگ بودش وقتی پارچه رو کشیدن قبرستون شهر ما ساکت شد انگار به یک بار گریه ها تموم شد. ما به همراه خانواده به سمت خونه بر میگشتیم که من متوجه شدم که برادرم هنوز سوار ماشین نشده به سرعت برگشتم سر مزار و دیدم برادرم داره گریه میکنه و روی دستش کبودی مثل کبودی علیرضا هستش روی خاک تازه قبر هم جای سم اسب هستش انگار یکی عمدا داره این کارارو میکنه یا هشدار بوده یا برای ترسوندن.
یک شب تابستون که بحثمون خیلی بالا گرفت درمورد مرگ علیرضا به خودمون گفتیم که باید بریم سمت این جنگل تا بگیم مرگ علیرضا توسط هیچ کدوم از عوامل غیر انسانی نبوده ، کاشکی هیچ وقت اون روز شب نمیشد. وقتی سیاهی آسمون به روشنایی روز زد ما هم زدیم بیرون هرکسی که میتونست وسیله ای با خودش می آورد که کارمون رو اسون تر کنن. مثلا چراغ قوه ، اب ، تفنگ شکاری ، دوربین و یک کبریت شاید فکر کنید با این وسایل داریم میریم شکار خرس یا چیز بزرگ تر ولی چیزایی که به چشم دیدیم بدتر از تصورات خودمون بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود و ما داشتیم روز 40 ام علیرضا میرفتم داخل جنگل ، سنگینی زیادی حس میکردیم همش صدای قران خوندن با لحن ترسناکی رو میشنیدیم صدای جیغ و فریاد علیرضا که کمک میخواست رو ، همه ما میشنیدیم که چه صداهایی داره زمزمه میشه. جیغ علیرضا اشک همه مارو در آورده بود محمد مهدی همش اسلحه رو میچرخوند و نور مینداخت تا اینکه یهو میخکوب شد ، انگار یخ زده باشه ، هعی پرسیدیم چی شده چرا اینجوری میکنه ، تا جلوی پاشو دیدیم دریاچه ای از خون که تا پایین درختی رفته ، بچه ها نظرشون اینه فرارکنیم و واقعا یکم عقب عقب اومدیم من اونجا تازه احساس ترس داشتم و به خودم میلرزیم. نگاهم افتاد به صفحه گوشیم چون همش روشن و خاموش میشد ، ساعت نزدیک 1.27 دقیقه شب بود و مادرم بیچاره 7 بار میس کال داره زنگ زدم گفتم اومدم ویلا یکی از دوستام و مسئله حل شد. امیررضا همش از اول راه گلگی میکرد یکی دست میزنه به پشتش و همش چیز تیز به کمرش فرو میره و میاد بیرون حتی وقتی دست به کمرش میزدیم هم خیلی داغ بود و همش عرق میریخت لباسشو زدیم بالا دیدیم جای پنجول های گرگ و سوزن هست رو کمرش انگار یکی از روی عمد اینکارو کرده. هممون ترسیده بودیم مطمعن بودیم که 3 نفرمون تنها نیستیم یکی داره مارو تو کل راه تعقیب میکنه مخصوصا چیزی که انسان نباشه ، به راهمون ادامه دادیم و رسیدیم به رد پای اسب که میرسید به قبری نزدیکی روستا مخروبه /ماشاالله اباد/ روب قبرا اسم و تاریخ ها بود ولی بزور تونستیم بخونیم اولی ازماعیل سحابی متولد 1110 و فوت 1386 و دومی زلیل سحابی 1082 و فوت 1357 همه مونده بودیم چرا این قبر ها اینقدر بزرگن ، چرا این همه سن دارن. اصلا چرا تو جنگل ما دفن شدن.
پشت سرمون صدای پا حس کردیم ، با داد یکی از بچه ها همه پراکنده شدیم من به سمت خونه ها دوییدم وقتی رسیدم اول شهرک دیدم برق ها رفته و منم دارم نفس نفس میزنم به بچه ها زنگ زدم خداروشکر حالشون خوب بود و داشتن با ترس میومدن سمت شهرک یکم نشستم تا این موضوعات فراموش کنم چشممو بستم چند ثانیه باز کردم علیرضا رو 20 متری خودم دیدم سر خم کرده و چشمای سفید داره بهم نگاه میکنه و کم کم قدم میزاره میاد جلو اول سنگ هایی سمتش زدم ولی زور اینو نداشتم بزنم بهش تا زخمی شه وقتی به 2 قدمی من رسید با دستش گلومو گرفت و محکم فشار داد چشمام سیاهی رفت وقتی بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و گلوم کامل کبود بود ما دیگه مطمعن شده بودیم مرگ علیرضا یک قتل نبوده یک هشدار بوده.
☠️
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 شغل نیش خوری !
دانشمندانی که با پشههای مقابله میکنند و مشغول ساختن پادزهر برای نیش حشراتی چون مالاریا هستند خودشان را به عنوان طعمه به دام پشهها میاندازند و از صدها پشه نیش میخورند ! این شغل درامدی بالغ برچندین هزاردلار درماه دارد.
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا