#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_پنجاهوهفتم
همه حرف هاجر خانم رو یه حرف سر زبونی می بینن ،اینکه میگه باید برم!!! ولی من میدونم اون از ته دلش میگه و آخر سر یه جوری من رو میفرسته برم،توانی برای مقابله باهاش ندارم، اگه بچه ام رو بگیره چی ؟!اگه ...
_هیسس!!! نیره نکن اینجوری، مگه میشه همچین چیزی ؟! اول که نمیتونه تو رو جایی بفرسته، تو عروس این خونه بودی، بعدم مگه بچه الکیه که ازت بگیره
_اگه گرفت چی ؟!گفت من پشتتم نمیذارم همچین اتفاقی بیفته ،خب؟! به من اعتماد کن !!!چی شد ؟!
_جهان ....جهان تو نباید اینجا باشی، بودنت اینجا درست نیست
_مگه چه کردم ؟!
_هیچی ولی ...
_ولی چی؟! به خودت اعتماد نداری !
_حرف بیخود نزن
_والا تو داری حرف بیخود میزنی
_جهان ...چرا میای اینجا ؟!
_به نظرت ؟
_نظر من رو نپرس... دلیل خودت رو بگو !!!
_شاید به خاطر اینکه فامیلیم، یادت نره یه جورایی دختر خاله پسر خاله ایم، دوما اینکه آشنای دیگه ای توی این خونه ندارم !!!راستش انتظار این جواب رو نداشتم، بادم یهو خوابید!!! منتظر بودم جواب عاشقانه ای بده تا شاید دل من گرم بشه، درسته در مقابلش سفت و سخت بودم و شاید کمی گوشت تلخ ،ولی خب منتظر اشاره ای از جانب اون بودم ،جهان برای من آدم خاصی بود،ادمی که شبیه هیچکس نبود، ولی وقتی جوابش رو شنیدم از موضع خودم پایین نیومدم و گفتم بهتره هم رابطه فامیلی رو فراموش کنی، هم اینکه دنبال یه آشنا دیگه برا خودت باشی، البته حلیمه که هست !!!لبخند محوی روی لبش نشست و گفت به نظرت با حلیمه میشه نشست حرف زد ؟!
_نه که نمیزنی هم !!!اونشب جهان رو فرستادم از همون پنجره رفت ،ولی اون عادت از سرش نیفتاد هر چند شبی یه بار از راه پنجره می اومد، خودش میگفت این راه بهتره، ترس دیده شدن نداره می اومد می نشستیم و حرف میزدیم، سعی میکردم احساساتی نشم تا توی موقعیتهایی مثل اونشب قرار نگیرم،شاید واقعا من برای جهان همون چیزی بودم که خودش میگفت یه فامیل که میشد چند دقیقه ای توی طول روز باهاش حرف زد و من نه میخواستم، نه میتونستم اون رو مجبور کنم جور دیگه ای بهم نگاه کنه ،همچین حقی نداشتم !!!هوا گرم شده بود ،علی 5 ماهی داشت پسرک تپل و سفیدی بود خوب میخورد و می خوابید و داشت شیطنت هاش شروع میشد، یکی مدام باید حواسش بهش بود ،بودن حلیمه کمک بزرگی بود هر چند که هاجر خانم اجازه نمیداد کسی به علی دست بزنه ولی همون هم که حلیمه چشم ازش برنمیداشت خوب بود!!! بچه مریم 2 ماهه بود مریم مثل آدم خطاکاری که کار اشتباهی کرده پیش هاجر خانم گردن خم میکرد و هاجر خانم هم دیگه از اون مریم، مریم کردن افتاده بود !!!جهان همچنان سر کار و بارش بود و توی حرفهای شبانه ای که میزدیم گفته بود باید دستگاه بخریم تا بتونیم کار رو راه بندازیم !!!یکی از همون روزا بود که در عمارت باز شد و شاهین وارد خونه شد ،همراهش حاجی بود ...واردساختمون شدن و شاهین اولین کاری که کرد توجهش رو به علی داد و گفت وای وای چه بچه شیرینی شده !!!لبخندی زدم بهش، ادامه حرفش رو گرفت و گفت داره میشه شبیه خودت نیره.هاجر خانم نه گذاشت نه برداشت، گفت خدا به دور کپی بچه ام جعفره !!!شاهین لبخند روی لبش خشک شد و حرفی نزد ،حاجی رو به شاهین گفت بفرما بیخبر اومدی پسر جان !!!
_راستش از طرف بابام پیغومی آوردم
_چرا تو زحمت کشیدی؟ مگه کسی نبوده ؟!
_اخه پیغوم خاصی بوده
_خیر باشه
_خیره... راستش مظفر خان بابام خواسته شما و اهل و عیال رو دعوت بگیریم برای ده خودمون.... بابام گفت هر رفتی یه اومدی داره ...در اصل خواسته نیره رو به خونه و ده خودش دعوت کنه.حاجی نگاهی به من انداخت و گفت چه نیازی به این کارا بود
_خواست بابام بوده فردا منتظرتونیم!!!
_تا خدا چی بخواد انشالله !!شاهین از جا بلند شد و گفت پس با اجازه من برم می بینمتون.رو به من گفت نیره تو با من میای !سری تکون دادم علی رو بغل گرفتم و خواستم برم بیرون که هاجر خانم مانع شد، علی رو گرفت و گفت لازم نکرده جعفر رو ببری.نوچی کردم و رفتم بیرون... شاهین ایستاده پایین ایوون داشت با سنگهای توی دستش بازی میکرد، من رو که دید برگشت سمتم و گفت فرصت نشد بیایم دیدنت تو خوبی ؟!
_خوبم ممنون
_فردا که خواستید بیاید وسایل برای خودت و پسرت بردار، چند روزی مهمون ما باش !
_تا ببینیم چی میشه
_نیره ...اینجا راحتی ؟!پوزخندی زدم و گفتم جوری حرف میزنی انگار تا حالا کجا بودم؟! من از وقتی چشم باز کردم اینجام !!!
_میدونم، کلی پرسیدم !!!
_من از پس خودم بر میام نگران نباشید
_خیلی هم خوب!!! پس حرفم یادت نره وسیله بردار برا چند روز !!!جوابی ندادم و اون رفت ،برگشتم داخل ،هاجر خانم داشت میگفت حالا رفتن اجباریه ؟!و حاجی جواب داد دعوت کردن نریم بی احترامیه، مخصوصا که پسرش رو فرستاده برا دعوت !!
_اینام کارشون رو خوب بلدن
_بس کن زن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_پنجاهوهشتم
اونشب سر سفره شام حاجی رو به همه گفت فردا میریم عمارت نصیر خان آماده باشید تا شب هم بر میگردیم !!!اخمهای جهان رفت توی هم، ولی چیزی نگفت...وقتی میرفتم سمت اتاق، هاجر خانم پشت سرم اومد و گفت فردا جعفر رو بسپار به رحیمه و حلیمه نیار اونجا
_چرا ؟!
_چشم میخوره!!! میدونی که یه زمانی اینا دشمن بودن با ما چشم میزنن بچه ام رو !!!
_نترسید نمیزنن
_شد یه بار حرفی بزنم و تو بگی چشم ؟!
_آخه هاجر خانم از صبح بچه رو بذارم تا آخر شب برم، مگه میشه ؟!
_باید عادت کنی شاید مجبور بشی ماهی و سالی هم نبینیش
_باز شروع شد
_تموم نشده بود که شروع بشه، تو کله تو نمیره دختر !!!علی رو برداشتم و همونطور که میرفتم سمت اتاق گفتم من هیچ جا نمیرم، هر جا هم برم پسرم رو با خودم میبرم !!علی رو تازه خوابونده بودم، که جهان رو پشت پنجره دیدم لجبازی این پسر آخر کار دستش میداد.... پنجره رو باز کردم و گفتم میخوای نقل مکان کن پایین والا راحتتری!!!همونطور که می اومد داخل گفت کاش میشد !به منظور گفته بود ولی من توجهی نکردم و گفتم خوابت نبرد نه ؟!
_نه والا معتاد شدم به این نشستهای شبونه !!!
_هاجر خانم ببینتت جوری ترکت میده که ...
_نگو نگو !!!وارد اون موضوع نشیم اصلا !!!تو بگو ببینم این دعوت نصیر خان از کجا در اومد ؟!
_نمیدونم صبح شاهین اومد و دعوت کرد، گفت از جانب نصیر خان اومده !!!
_زود به فکر نیفتادن ؟!
_چی ؟!
_منظورم اینه که چند ماه گذشته، خیلی زود دعوت کردن نه ؟!متوجه طعنه اش شدم لبخندی زدم و نشستم لب پنجره و گفتم تو از داییت خوشت نمیاد؟!
_راستش نه!!! کلا از هیچکدومشون خوشم نمیاد، نه دایی، نه عمو، نه از اطرافیانشون
_عمو چرا ؟!
_اونم یکی مثل داییم مدل دیگه اش!!!آدمهایی که جز منافع خودشون چیزی رو نمیخوان ببینن
_همه آدمها همینطورن!!!
_نه نیستن
_تو چرا موندگار شدی؟! اینجوری که میدونم نیازی نداری به این کارا !!!
_درسته تهران مونده بودم کارم بهتربود ،ولی خب میدونی وقتی بدونی جایی حقی داری و نادیده گرفته شده بهت فشار میاد ...سعی میکنی هر طور شده حقت رو بگیری!!!
_الان گرفتی ؟!
_بعید میدونم.... سهم بابام از دارایی باباش بیشتر از این چیزا بوده
_خب بابات زودتر فوت شده ارثی نمیرسه بهش !!!
_خودش دارایی داشته خب !
_فقط همون زمین رو حاجی داده ؟!
_اره... درسته زمین بزرگیه ولی خب من کل سهمم رو میخوام
_طمعکار
_پس چی ادم باید حقش رو بگیره
_میده حاجی حقت رو ؟!
_نه.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_تو که اینقدر مطمئنی چرا موندی ؟!
_دلایلی دارم، قابل گفتن نیست.سرش زیر بود و این جواب رو داد نگاهش کردم ...موهای پر و مشکیش رو مرتب و تمیز شونه کرده بود، میشد گفت حتی اندازه یه تار با تار دیگه فرقی نداشت...صورت جذابی داشت چشمهای مشکی و درشتش زیر اون ابروهای کمونش بد میدرخشید ،حالت خاصی توی نگاهش بود یه جور ابهت خاص...بینی و لبهای متناسبش توی اون صورت خوش فرمش باعث میشد هر کسی برای چند لحظه نگاهش کنه...خوش قد و بالا بود ومرتب ....اونقدری منظم و مرتب بود که با وجود کاری که میکرد هیچ وقت گرد و خاکی روی لباسهاش نبود، داشتم نگاهش میکردم که سرش رو بالا اورد ،به آنی دست از نگاه کردنش برداشتم ،انگار فهمید لبخندی زد و گفت من رو دید میزنی ؟!دستپاچه گفتم من ؟...نه ...برای چی ؟!
_هیچی.از جا بلند شد اومد سمتم و گفت پس، فردا میریم ده بالا!!!
_اینجوری بوش میاد
_چیه ناراحتی ؟!
_نمیدونم، راستش دلم نمیخواد برم توی خونه ای که مادرم و مادر بزرگم توش عذاب کشیدن
_میتونی نری
_نشنیدی حاجی گفت میریم!!!
_تو نرو
_مسخره میکنی؟! حاجی شاکی میشه
_راست میگی توی این خونه ها کلا قانون ارباب رعیتی حاکمه، چقدر بدم میاد از این نوع زندگی ها !!!
_رها کن و برو ،تو که راه فرار داری
_اگه راه فرار داشتی میرفتی ؟!
_نمیدونم، با وجود زن بودن و بچه داشتن، نمیدونم !!!ولی اگه مردی مثل تو بودم حتما میرفتم !!!انگار نمیخواست اون بحث ادامه پیدا کنه، کنارم لبه طاقچه نشست و گفت نیره میدونی توی کاری که ما میکنیم تو هم سهم داری !
_اره بهم گفتن
_اگه یه وقت تصمیم به فروش گرفتی من خواهان اون زمینم، ازت میخرمش
_باید بفروشم ؟!
_باید نه ،اگه خواستی
ادامه دارد
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_17
ما برگشتیم به سمت پادگان زمانی که رسیدیم رضا و فرمانده پیاده شده بودند
چندین بار الکس که چشماش بسته بود رو صدا زدم اما واکنشی از خودش نشون نداد
به یکباره ترسیده با دست تکونش دادم وقتی دیدم تکون نمیخوره به سرعت فریــــاد زدم
+فرمانـــده..فرمانده این پسـره بیدار نمیشــه .
بی حواس فکرم مشغول حال الکس بود. برگشتم تا وضعشو ببینم که الکس با چشمایی سرخ بهم زل زد
لکنت گرفته بودم
-ا..ال..الکس؟!
به یک باره الکـس روم پرید سعی داشت تا گازم بگیره ، با تموم قذرتی که در تن داشتم گردنشو گرفتم و سعی میکردم از خودم دورش کنم تا نتونه اون فکری که تو سرشه رو روم پیاده کنه .
نفس نفس میزدم و چیزی نمونده بود که کارم تموم شه ....
دندون های الکـــس آماده گاز گرفتن دست هایم بودند که با صدای شلیــک رضا ، الکــس از حال رفت رو تنم سنگینی کرد.
تمام نیرو های محافظ گرد هم آمده بودند و اs..لحه به دست بودند
پزشک ها اومده بودند و تشخیص دادن پای الکس توسط یه وسیله تیز بریده شده بود که اون وسیله آلوده به ویروس بوده و اون مبتلا شده.....!
احتمال بر این بود که اون بدون اینکه حواسش باشه با جایی برخورد کرده که ویروس به بدنش انتقال پیدا کرده
گذشت و من پیش دکتر بودم دستم آسیب دیده بود نمیتونستم زیاد تکونش بدم
ترسیده و بهت زده تو فکر بودم
خدای من .. من وارد چه جهنمی شدم..!؟
فرمانده اومده بود به خوابگاه و یه سرباز جدید اورده بود اسم این هم تیمی جدید مجید بود
خیلی خوشحال بودم از اینکه تیم ما کاملا هم زبان هستند و حرف همو میفهمیم
مجید آدمخوبی بود فقط یکم خشمگین بود و نگران...
نویسنده : Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام وقتتون بخیر
من قبلا خیلی با بحثای ماورا اینا حال میکردم
تو رنج 15.16 سالگی با یکی آشنا شده بودم و این زار داشت حالا زار انگار از بچگی تو بدن طرفه بعد مامانشم داشت و اینا اشنا بودن من هی میرفتم پیشش سوالای رندوم بپرسمو یا قصد داشتم اون چله چشم سومم انجام بدم و کلی کارای دیگه واقعا دیونه بازی محض بود چون تا اون موقع اصلا تجربه زیادی نداشتم (خونه مامان بزرگم اینا چون خوزستانه میگن داره ولی خب ازاری ندارن خیلی رندومه نمیدونم ) اینا بعد واقعا صداش یهو مردونه و کلفت میشد و بعد از چند سال تمام حرفاش یکی یکی اتفاق افتاد بعد هی بهم میگف امکانش هست زیاد وارد این مسائل شی اذیتت کنن یا همزاده یا اون مسلمون نیست من همون تایم اوکی میدادم ولی خب یسال بعدش یه کتاب گرفتم خیلی قدیمی بود کلی طلسم فلان و اینا داشت با بدبختی گیرشو اورده بودم یه قسمتم داشت واسه جنو اینا این همینطوری موند تا امسال خیلی رندوم پیداش کردم بازش کردم بعد اول عنوانا میگه تو زیاد تو اون بخش جن طلسمای اون قسمت نرید ولی خب رفتم خیلی مسخره بازی دراوردم عکس چیزاشو میفرستادم برای دوستامو اینا بعد میگن نباید اسماشون رو بگی امکان بالای داره که بیان من خیلی ادامه دادم بعد میخاستم بزارمش کنار بخابم احساس سنگینی بهم دست داده بود خیلی اذیت کننده بود بعد گفتم بزار لامپ روشن بمونه خیلی ترسیده بودم بعد یکم اروم شدم رفتم خاموش کردم اومدم دراز کشیدم وای .. یهو یکی پهلمو گرفت محکم کشید اون لحظه لال شده بودم خیلییییی ترسیده بودم یهو شوک شدم هی دست میکشیدم بدنمو اینا خیلی حس بدی بود یه تایم کلا تو اتاقم نمیرفتم بعد این من کلا دور این مسائل حتی به فانم خط کشیده بودم تا چند وقت بعدش خانواده مسافرت بودن تو خونه تنها بودم بازم حس سنگینی داشتم یبارم در دستشویی کوبیده شد اهمیت ندادم بعد میخاستم بخابم هی در حموم صدا میداد واقعا.. بودم تو خودم اهمیت ندادم کلیم خابم میومد دم صب بود حس میکردم دست کشیده میشه تو صورتم کلافه شده بودم به پهلو خابیدم بعد اصلا حواسم نبود مامانم اینا خونه نیستن گفتم مامان ولم کن بزار بخابم بعد دستمو بردم پشت سرم یهو انگار رون ادم بود خیلی نرم بود لمس کردم اون موقع فهمیدم کسی نیست تپش قلب گرفتم با ترش یهو از اتاق اومدم بیرون تا صب شد رفتم پیش دوستم هنوزم تو خونه حس میکنم سنگینیو ولی مثل قبل اتفاق خاصی نیوفتاده فقط صدا میاد ...
#داستان_ترسناک
join :∆
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱