📠 #فکت
✖️- درسال2015یک زن امریکایی از ترس سروصداهای همسایه اش به پلیس اطلاع میدهد که صدای "اومدم که بکشمت،میمیری! و صدای شلیک گلوله را شنیده، وقتی پلیس به محل میرسد متوجه میشود مرد عنکبوت را با اسلحه کشته😐😂!!
+ بخاطر یه عنکبوت 😐💔 ؟
✖️•🎃📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یه تئوری وجود داره که میگه بیگانگان میلیون ها سال پیش از زمین بازدید کردن و اونا بودن که با اصلاح ژنتیکی تکامل رو توی میمون ها شروع کردن و بعد ما به گونه ی انسال تکامل پیدا کردیم.
ممکنه ما یه گونه ی ازمایشی توسط بیگانگان باشیم
✖️و یه تئوری مقابل این تئوری هم هست که میگه ممکنه واقعا بیگانگان از ما باهوش تر نباشن و درواقع همون ظرفیت ذهنی غار نشینان رو داشته باشن.
☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی جزیره هرمز فقط...😍
#ایران_زیبا
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوپنجاهونهم
دوست داشتم نظرش رو بدونم برای همین گفتم
_به نظر تو چی ؟
_به نظر من بهتره نگهش داری ،پول به کارت نمیاد که !!!بالاخره وفتی کارخونه راه افتاد تو هم سهم میبری فقط ...حرفش رو خورد ،گفتم فقط ؟!!!کمی من و من کرد و گفت شاید شاهین پاپیت بشه !!!
_برای چی ؟!
_برای خرید اون زمین!!! میدونی که من سهم زیادی دارم یعنی سهم شاهین ناچیزه، در واقع من هم از مادری سهم دارم هم از پدری ولی شاهین فقط سهم پدریش رو داره، ممکنه زیر پات بشینه که سهمت رو بخره تا سهمش زیاد بشه بدون اینکه لحظه ای فکر کنم گفتم من اگه فروشنده هم باشم به تو میفروشم !!!لبخندی زد و گفت آفرین دختر خاله !!!
_دختر خاله ؟!چه لفظ غریبی !!!بهش عادت کن البته نه برای من، چون برای من همون نیره ای!!! ولی بقیه شاید بهت دختر عمه و اینا بگن!!!بی مقدمه گفتم تو از شاهین خوشت نمیاد ؟!
_بحث این نیست خوشم میاد یا نه !!!در کل شخصیتش رو دوست ندارم ...دستگیره در که سمت پایین چرخید، جهان حرفش رو خورد و گفت:
کیه ؟!
_حتما هاجر خانم زود برو.جهان از پنجره رفت ،در رو باز کردم حلیمه بود، نفسی کشیدم و گفتم این وقت شب اینجا چه میکنی ؟!
_چمیدونم خوابم نبرد..حلیمه داشت حرف میزد که در هال باز شد و جهان اومد داخل سری تکون داد و رفت بالا ،حلیمه گفت کجا بود توی حیاط که ندیدمش!!!
_چمیدونم حتما هواخوری.حلیمه اومد داخل و نشست، گفتم چته حالت خوش نیست ؟!
_نه خوبم ،ولی خب یه جوری دلشوره دارم !!
_چرا ؟!
_نه که فردا میرید ده بالا، نمیدونم چم شده !
_تو هم بیا
_نه دختر من بیام چیکار دلم برای این گردالو تنگ میشه.حلیمه کمی این پا و اون پا کرد و گفت نیره نمیمونی که ؟!
_نه بمونم چیکار ؟!بر میگردم
_ها، خوب میکنی، میگم نیره جهان هم میاد ؟!
_نمیدونم ،چرا میپرسی؟!
_جهان بیاد خیال من راحتتره ،میدونم یکی هست حواسش بهتون باشه
_نترس حلیمه !همه اش یه روزه میریم و بر نمیگردیم
_دل خوشی به این قوم ندارم، دلم شور میزنه ایشالا که بهت خوش بگذره !!
_میخوای بیا بریم ،بدون شوخی میگم !!!
_نه دختر خودم هم دلم نمیخواد بیام!روز بعد موقع رفتن که شد دیدم جهان هم کنار ماشینش ایستاده، حلیمه که همراهم بود گفت خدا روشکر که اونم میاد !سوار ماشین ها شدیم و من و حاجی توی ماشین جهان نشستیم، پشت سر جهان نشسته بودم از توی اینه میدیدمش و سعی میکردم نگاهم به نگاهش گره نخوره ،نمیدونم چرا شبهایی که می اومد برای حرف زدن ازش خجالتی نداشتم ولی توی طول روز سعی میکردم ازش فرار کنم .... حاجی و جهان در حال حرف زدن بودن علی هم به محض نشستن توی ماشین خوابیده بود، منم چشم دوختم به مسیری که میرفتیم،هیچ وقت از ده خودمون بیرون نرفته بودم،نهایتش تا پشت کوهِ کنار قنات که اونم زیاد دور نبود، خیلی طول نکشید که وارد ده دیگه ای شدیم و جهان جلو در خونه ای ایستاد و گفت بفرمایید !!!نگاهی به خونه انداختم بزرگ بود، شاید در حد خونه مظفر خان!!! دلم گرفت مادری که هیچوقت ندیده بودمش اینجا زندگی کرده بود، زندگیش از اینجا نابود شده بود ،حس خوبی نداشتم جهان علی رو از دستم گرفت و راه افتاد سمت عمارت نصیر خان، هاجر خانم خودش رو بهم رسوند و گفت بچه ات دست این آدم چیکار میکنه ؟!
_بدکاریشه کمک کرده ؟!
_من رو ببین ...حوصله کل کل باهاش رو نداشتم ،برای همین گفتم یه امروز رو کاری به کار من نداشته باشید خواهش میکنم !!!و راهم رو کج کردم و پشت سر جهان رفتم، نصیر خان با یه عده که من هیچکدوم رو جز شاهین نمیشناختم اومدن برای استقبال، مظفر خان و نصیر خان گرم همدیگه رو در آغوش گرفتن و بقیه هم سلام علیکی کردن، نصیر خان رو به من گفت خوش اومدی !
_ممنون.شاهین جلو اومد و گفت خوش اومدی دختر عمه !!
_ممنون.شاهین خواست علی رو از جهان بگیره و علی چسبید به جهان و ازش جدا نشد، لبخند نشست روی لبهای جهان کمی خودش رو به من نزدیک کرد و گفت این بچه هم این جانور رو میشناسه!
_هیس جهان من رو نخندون.وارد خونه شدیم نصیر خان از همه چی بهترینش رو تدارک دیده بود و اونروز تا عصر به همه خیلی خوش گذشت ،دلم میخواست اتاق مادرم رو ببینم برای همین وقتی حرف از شهلا شد و داشتن در موردش حرف میزدن، گفتم میشه اتاقش رو ببینم ؟!نصیر خان گفت بله ،بچه ها کمک میکنن.شاهین از جا پرید و گفت با من بیا !جهان که کنار حاجی نشسته بود اخم هاش رفت توی هم ،دنبال شاهین رفتم از ایوانی گذشت جلوی دری ایستاد و گفت اینجاست !!!در رو باز کرد و پا گذاشتم توی اون اتاق، چیز خاصی توی اون اتاق نبود ولی خب اتاق تر و تمیز و مرتبی بود وارد اتاق شدم، شاهین هم دنبالم اومد راستش معذب بودم، نگاهی سر سری به اتاق انداختم و گفتم حیف از اونی که اینجا بوده و دیگه نیست !
_واقعا حیف!!! اینجا رو تمیز کردیم برای تو !
_برای من ؟!