eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
یه تئوری وجود داره که میگه بیگانگان میلیون ها سال پیش از زمین بازدید کردن و اونا بودن که با اصلاح ژنتیکی تکامل رو توی میمون ها شروع کردن و بعد ما به گونه ی انسال تکامل پیدا کردیم. ممکنه ما یه گونه ی ازمایشی توسط بیگانگان باشیم ✖️و یه تئوری مقابل این تئوری هم هست که میگه ممکنه واقعا بیگانگان از ما باهوش تر نباشن و درواقع همون ظرفیت ذهنی غار نشینان رو داشته باشن. ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✖️- طبق تحقیقات افرادی که همیشه مثه معلم املا میمونن و غلط و غولوط دیگران رو میگیرن از بیماری نادری بنام "سندرم فخر فروشی گرامر" رنج میبرن ! بیماری که در رواقع اختلال وسواسی هست 😐👌🏻 !! + بفرستید واسه وسواسای گرامری 😁 ✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا همیشه در حال تماشا کردن ما هستن... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
زیبایی جزیره هرمز فقط...😍 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه دنیاس با حس بینظیرش 😍👌🏻 !! ✖️•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📬 جالبه بدونین نوعی نقص ژنتیکی بنام Laron syndrome وجودداردکه مبتلایان به آن قدی کوتاه وعمر طولانی  دارندوهمچنین بدن این افراددر برابر سرطان و دیابت مصون و ایمن است 😐💔 ! + کاشکی اینو همه داشتیم 🥲👌🏻 ! ✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
دوست داشتم نظرش رو بدونم برای همین گفتم _به نظر تو چی ؟ _به نظر من بهتره نگهش داری ،پول به کارت نمیاد که !!!بالاخره وفتی کارخونه راه افتاد تو هم سهم میبری فقط ...حرفش رو خورد ،گفتم فقط ؟!!!کمی من و من کرد و گفت شاید شاهین پاپیت بشه !!! _برای چی ؟! _برای خرید اون زمین!!! میدونی که من سهم زیادی دارم یعنی سهم شاهین ناچیزه، در واقع من هم از مادری سهم دارم هم از پدری ولی شاهین فقط سهم پدریش رو داره، ممکنه زیر پات بشینه که سهمت رو بخره تا سهمش زیاد بشه بدون اینکه لحظه ای فکر کنم گفتم من اگه فروشنده هم باشم به تو میفروشم !!!لبخندی زد و گفت آفرین دختر خاله !!! _دختر خاله ؟!چه لفظ غریبی !!!بهش عادت کن البته نه برای من، چون برای من همون نیره ای!!! ولی بقیه شاید بهت دختر عمه و اینا بگن!!!بی مقدمه گفتم تو از شاهین خوشت نمیاد ؟! _بحث این نیست خوشم میاد یا نه !!!در کل شخصیتش رو دوست ندارم ...دستگیره در که سمت پایین چرخید، جهان حرفش رو خورد و گفت: کیه ؟! _حتما هاجر خانم زود برو.جهان از پنجره رفت ،در رو باز کردم حلیمه بود، نفسی کشیدم و گفتم این وقت شب اینجا چه میکنی ؟! _چمیدونم خوابم نبرد..حلیمه داشت حرف میزد که در هال باز شد و جهان اومد داخل سری تکون داد و رفت بالا ،حلیمه گفت کجا بود توی حیاط که ندیدمش!!! _چمیدونم حتما هواخوری.حلیمه اومد داخل و نشست، گفتم چته حالت خوش نیست ؟! _نه خوبم ،ولی خب یه جوری دلشوره دارم !! _چرا ؟! _نه که فردا میرید ده بالا، نمیدونم چم شده ! _تو هم بیا _نه دختر من بیام چیکار دلم برای این گردالو تنگ میشه.حلیمه کمی این پا و اون پا کرد و گفت نیره نمیمونی که ؟! _نه بمونم چیکار ؟!بر میگردم _ها، خوب میکنی، میگم نیره جهان هم میاد ؟! _نمیدونم ،چرا میپرسی؟! _جهان بیاد خیال من راحتتره ،میدونم یکی هست حواسش بهتون باشه _نترس حلیمه !همه اش یه روزه میریم و بر نمی‌گردیم _دل خوشی به این قوم ندارم، دلم شور میزنه ایشالا که بهت خوش بگذره !! _میخوای بیا بریم ،بدون شوخی میگم !!! _نه دختر خودم هم دلم نمیخواد بیام!روز بعد موقع رفتن که شد دیدم جهان هم کنار ماشینش ایستاده، حلیمه که همراهم بود گفت خدا روشکر که اونم میاد !سوار ماشین ها شدیم و من و حاجی توی ماشین جهان نشستیم، پشت سر جهان نشسته بودم از توی اینه میدیدمش و سعی میکردم نگاهم به نگاهش گره نخوره ،نمیدونم چرا شبهایی که می اومد برای حرف زدن ازش خجالتی نداشتم ولی توی طول روز سعی میکردم ازش فرار کنم .... حاجی و جهان در حال حرف زدن بودن علی هم به محض نشستن توی ماشین خوابیده بود، منم چشم دوختم به مسیری که میرفتیم،هیچ وقت از ده خودمون بیرون نرفته بودم،نهایتش تا پشت کوهِ کنار قنات که اونم زیاد دور نبود، خیلی طول نکشید که وارد ده دیگه ای شدیم و جهان جلو در خونه ای ایستاد و گفت بفرمایید !!!نگاهی به خونه انداختم بزرگ بود، شاید در حد خونه مظفر خان!!! دلم گرفت مادری که هیچوقت ندیده بودمش اینجا زندگی کرده بود، زندگیش از اینجا نابود شده بود ،حس خوبی نداشتم جهان علی رو از دستم گرفت و راه افتاد سمت عمارت نصیر خان، هاجر خانم خودش رو بهم رسوند و گفت بچه ات دست این آدم چیکار میکنه ؟! _بدکاریشه کمک کرده ؟! _من رو ببین ...حوصله کل کل باهاش رو نداشتم ،برای همین گفتم یه امروز رو کاری به کار من نداشته باشید خواهش میکنم !!!و راهم رو کج کردم و پشت سر جهان رفتم، نصیر خان با یه عده که من هیچکدوم رو جز شاهین نمی‌شناختم اومدن برای استقبال، مظفر خان و نصیر خان گرم همدیگه رو در آغوش گرفتن و بقیه هم سلام علیکی کردن، نصیر خان رو به من گفت خوش اومدی ! _ممنون.شاهین جلو اومد و گفت خوش اومدی دختر عمه !! _ممنون.شاهین خواست علی رو از جهان بگیره و علی چسبید به جهان و ازش جدا نشد، لبخند نشست روی لبهای جهان کمی خودش رو به من نزدیک کرد و گفت این بچه هم این جانور رو میشناسه! _هیس جهان من رو نخندون.وارد خونه شدیم نصیر خان از همه چی بهترینش رو تدارک دیده بود و اونروز تا عصر به همه خیلی خوش گذشت ،دلم میخواست اتاق مادرم رو ببینم برای همین وقتی حرف از شهلا شد و داشتن در موردش حرف میزدن، گفتم میشه اتاقش رو ببینم ؟!نصیر خان گفت بله ،بچه ها کمک میکنن.شاهین از جا پرید و گفت با من بیا !جهان که کنار حاجی نشسته بود اخم هاش رفت توی هم ،دنبال شاهین رفتم از ایوانی گذشت جلوی دری ایستاد و گفت اینجاست !!!در رو باز کرد و پا گذاشتم توی اون اتاق، چیز خاصی توی اون اتاق نبود ولی خب اتاق تر و تمیز و مرتبی بود وارد اتاق شدم، شاهین هم دنبالم اومد راستش معذب بودم، نگاهی سر سری به اتاق انداختم و گفتم حیف از اونی که اینجا بوده و دیگه نیست ! _واقعا حیف!!! اینجا رو تمیز کردیم برای تو ! _برای من ؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_اره گفتیم شاید اینجا موندگار شدی بالاخره اینجا خونه ات حساب میشه !!! _ممنون ولی من به اینجا عادت ندارم _عادت میکنی.سعی میکردم راه برم ،چون به محض اینکه می ایستادم شاهین بهم نزدیک میشد اصلا حس خوبی نبود ...شاهین پسر قد بلند و با جذبه ای بود ولی نگاهش رو دوست نداشتم ،در کل حس خوبی ازش نمیگرفتم... کنار طاقچه ای که اونجا بود ایستادم، عکسی لب طاقچه بود که پیدا بود خیلی قدیمیه ،گفتم اینا کین ؟!نزدیک بهم ایستاد خودم رو عقب کشیدم ،انگار فهمید نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت این ناصر خانه !!!پدربزرگ ماها اینم مادر بزرگمون و اینا هم عمه عالم و بابام _چه کوچولو بودن _اره.داشتیم عکس رو نگاه میکردیم و شاهین هر لحظه نزدیک تر میشدنمیخواستم واکنش بدی نشون بدم که فکر کنه برام مهمه، ولی دنبال راه فراری بودم که از اون مخمصه نجات پیدا کنم !!!در اتاق باز بود و دیدم‌ جهان از در ساختمون اصلی اومد بیرون، خدا خدا میکردم بیاد اون سمت، شاهین داشت حرف میزد و من کلامی از حرفهاش نمیفهمیدم ،فقط سعی داشتم از اون وضعیت نجات پیدا کنم ،جهان انگار ما رو دید ،مکثی کرد و بعد اومد سمت اتاق،شاهین همونطور که داشت از عکس حرف میزد جهان توی چارچوب در ایستاد و گفت اومدید اتاق ببینید یا اتاق بسازید؟!خودم رو از اون وضعیتی که توش بودم نجات دادم و گفتم تموم شد !!!شاهین عصبی از حضور بی موقع جهان گفت بالاخره نیره هم عضوی از این خانواده اس در مورد پدربزرگ براش میگفتم !!جهان ابرویی بالا انداخت و گفت آهان !بعد رو به من گفت علی گریه میکرد اگه بازدید از اتاق تموم شده، سری بهش بزنی بد نیست !!!طعنه میزد، دلم میخواست همه حرصم رو سر اون خالی کنم ولی اون گناهی نداشت... سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش علی ،بچه اروم و بی سرو صدا داشت بازی میکرد،توی دلم از جهان تشکر کردم که حتی به دروغ هم شده من رو نجات داده بود ...تا عصر لحظه ای از بقیه جدا نشدم دلم نمیخواست حتی کلامی با شاهین حرف بزنم ...بعد از شام موقع خداحافظی نصیر خان رو به من گفت تو بمون نیره ،اتاق شهلا رو آماده کردیم برای تو!!گفتم نه ممنون !!!من به جای غریب عادت ندارم علی بد خواب میشه.هاجر خانم عین قاشق نشسته افتاد وسط که جعفر رو من میبرم، بچه به من عادت داره تو نگران اون نباش _مگه میشه هاجر خانم ؟!من نمیتونم ازش جدا بشم !شاهین گفت بمون هر موقع خواستی خودم برت میگردونم _انشالله دفعه بعد همین هم برام سنگین بود، امروز توی خونه ای که مادرم بوده نفس کشیدنش هم سخته، چه برسه به موندگاری.صدای جهان اومد که گفت پس با اجازه همه !بریم عمو جان!خلاصه که ما برگشتیم ده خودمون،حلیمه بیدار مونده بود ما رو که دید وارد عمارت شدیم اومد پیشمون و رو به من گفت خدا روشکر اومدید ! _وا حلیمه مسلخ که نرفته بودیم!!! _چه میدونم دلم شور میزد !جهان بی توجه به ما که ایستاده بودیم، حتی نگاهی نکرد و رفت، حلیمه گفت این چش بود؟! _چمیدونم !!!اونشب رو خوابیدیم ،ولی از روز بعد رفتار جهان عوض شده بود جدی و خشک، مثل اوایلی که اومده بوده برخورد میکرد ...کمتر خونه بود فقط سر سفره شام و احیانا صبحانه میدیدمش و اونم اونقدری خشک و رسمی بود که گاهی شک میکردم خود جهان باشه ...دیگه شبها هم برای شب نشینی نمی اومد و این بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد ،من عادت کرده بودم به اون گپهای شبانه، انگار تمام روز رو می دویدم و با همه چی می‌جنگیدم تا آخر شب بشه و من وارد اتاق بشم، جهان بیاد و یکی دوساعتی فارغ از اون دنیا و زندگی بیرون،از خودمون بگیم، در واقع حرف زدن با جهان اونقدری خوب بود که حتی ترس دیده شدنش رو هم به جون میخریدم ولی خب از وقتی که از ده نصیر خان برگشته بودیم به قول حلیمه شده بود ،برج زهر مار !!!!حلیمه هم این تغییر رفتار رو حس کرده بود، یه روز گفت نیره این بچه چشه؟!از دست جهان عصبانی بودم و برای همین گفتم من چمیدونم !!! انگار خودم کم بدبختی دارم که به فکر جهان خان هم باشم! _این چه طرز جواب دادن ؟! _چشه هان؟! برو از خودش بپرس !!! _خیلی خب چرا عصبانی میشی.گذشت، یکهفته ده روز بود که جهان علنا باهام قهر بود، یه شب علی رو که خوابوندم از در نیمه باز اتاق دیدم که جهان از پله ها بالا رفت ،واقعا این کم محلیش داشت عذابم می‌داد، روی علی رو کشیدم، در رو بستم و اروم رفتم سمت پله ها، راستش میترسیدم ولی خب جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم ،پشت در اتاق جهان ایستادم دودل بودم که در بزنم یا نه؟! به هر حال ضربه ای به در زدم و مثل خودش بدون اینکه منتظر اجازه باشم سریع رفتم داخل و در رو بستم،سر بالا آوردم تا چیزی بگم ،ولی با دیدن جهان ...دست روی قلبم گذاشتم عین یه گنجشک میزد، سریع پله ها رو رفتم پایین و برگشتم توی اتاق. ادامه دارد