eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_اره گفتیم شاید اینجا موندگار شدی بالاخره اینجا خونه ات حساب میشه !!! _ممنون ولی من به اینجا عادت ندارم _عادت میکنی.سعی میکردم راه برم ،چون به محض اینکه می ایستادم شاهین بهم نزدیک میشد اصلا حس خوبی نبود ...شاهین پسر قد بلند و با جذبه ای بود ولی نگاهش رو دوست نداشتم ،در کل حس خوبی ازش نمیگرفتم... کنار طاقچه ای که اونجا بود ایستادم، عکسی لب طاقچه بود که پیدا بود خیلی قدیمیه ،گفتم اینا کین ؟!نزدیک بهم ایستاد خودم رو عقب کشیدم ،انگار فهمید نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت این ناصر خانه !!!پدربزرگ ماها اینم مادر بزرگمون و اینا هم عمه عالم و بابام _چه کوچولو بودن _اره.داشتیم عکس رو نگاه میکردیم و شاهین هر لحظه نزدیک تر میشدنمیخواستم واکنش بدی نشون بدم که فکر کنه برام مهمه، ولی دنبال راه فراری بودم که از اون مخمصه نجات پیدا کنم !!!در اتاق باز بود و دیدم‌ جهان از در ساختمون اصلی اومد بیرون، خدا خدا میکردم بیاد اون سمت، شاهین داشت حرف میزد و من کلامی از حرفهاش نمیفهمیدم ،فقط سعی داشتم از اون وضعیت نجات پیدا کنم ،جهان انگار ما رو دید ،مکثی کرد و بعد اومد سمت اتاق،شاهین همونطور که داشت از عکس حرف میزد جهان توی چارچوب در ایستاد و گفت اومدید اتاق ببینید یا اتاق بسازید؟!خودم رو از اون وضعیتی که توش بودم نجات دادم و گفتم تموم شد !!!شاهین عصبی از حضور بی موقع جهان گفت بالاخره نیره هم عضوی از این خانواده اس در مورد پدربزرگ براش میگفتم !!جهان ابرویی بالا انداخت و گفت آهان !بعد رو به من گفت علی گریه میکرد اگه بازدید از اتاق تموم شده، سری بهش بزنی بد نیست !!!طعنه میزد، دلم میخواست همه حرصم رو سر اون خالی کنم ولی اون گناهی نداشت... سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش علی ،بچه اروم و بی سرو صدا داشت بازی میکرد،توی دلم از جهان تشکر کردم که حتی به دروغ هم شده من رو نجات داده بود ...تا عصر لحظه ای از بقیه جدا نشدم دلم نمیخواست حتی کلامی با شاهین حرف بزنم ...بعد از شام موقع خداحافظی نصیر خان رو به من گفت تو بمون نیره ،اتاق شهلا رو آماده کردیم برای تو!!گفتم نه ممنون !!!من به جای غریب عادت ندارم علی بد خواب میشه.هاجر خانم عین قاشق نشسته افتاد وسط که جعفر رو من میبرم، بچه به من عادت داره تو نگران اون نباش _مگه میشه هاجر خانم ؟!من نمیتونم ازش جدا بشم !شاهین گفت بمون هر موقع خواستی خودم برت میگردونم _انشالله دفعه بعد همین هم برام سنگین بود، امروز توی خونه ای که مادرم بوده نفس کشیدنش هم سخته، چه برسه به موندگاری.صدای جهان اومد که گفت پس با اجازه همه !بریم عمو جان!خلاصه که ما برگشتیم ده خودمون،حلیمه بیدار مونده بود ما رو که دید وارد عمارت شدیم اومد پیشمون و رو به من گفت خدا روشکر اومدید ! _وا حلیمه مسلخ که نرفته بودیم!!! _چه میدونم دلم شور میزد !جهان بی توجه به ما که ایستاده بودیم، حتی نگاهی نکرد و رفت، حلیمه گفت این چش بود؟! _چمیدونم !!!اونشب رو خوابیدیم ،ولی از روز بعد رفتار جهان عوض شده بود جدی و خشک، مثل اوایلی که اومده بوده برخورد میکرد ...کمتر خونه بود فقط سر سفره شام و احیانا صبحانه میدیدمش و اونم اونقدری خشک و رسمی بود که گاهی شک میکردم خود جهان باشه ...دیگه شبها هم برای شب نشینی نمی اومد و این بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد ،من عادت کرده بودم به اون گپهای شبانه، انگار تمام روز رو می دویدم و با همه چی می‌جنگیدم تا آخر شب بشه و من وارد اتاق بشم، جهان بیاد و یکی دوساعتی فارغ از اون دنیا و زندگی بیرون،از خودمون بگیم، در واقع حرف زدن با جهان اونقدری خوب بود که حتی ترس دیده شدنش رو هم به جون میخریدم ولی خب از وقتی که از ده نصیر خان برگشته بودیم به قول حلیمه شده بود ،برج زهر مار !!!!حلیمه هم این تغییر رفتار رو حس کرده بود، یه روز گفت نیره این بچه چشه؟!از دست جهان عصبانی بودم و برای همین گفتم من چمیدونم !!! انگار خودم کم بدبختی دارم که به فکر جهان خان هم باشم! _این چه طرز جواب دادن ؟! _چشه هان؟! برو از خودش بپرس !!! _خیلی خب چرا عصبانی میشی.گذشت، یکهفته ده روز بود که جهان علنا باهام قهر بود، یه شب علی رو که خوابوندم از در نیمه باز اتاق دیدم که جهان از پله ها بالا رفت ،واقعا این کم محلیش داشت عذابم می‌داد، روی علی رو کشیدم، در رو بستم و اروم رفتم سمت پله ها، راستش میترسیدم ولی خب جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم ،پشت در اتاق جهان ایستادم دودل بودم که در بزنم یا نه؟! به هر حال ضربه ای به در زدم و مثل خودش بدون اینکه منتظر اجازه باشم سریع رفتم داخل و در رو بستم،سر بالا آوردم تا چیزی بگم ،ولی با دیدن جهان ...دست روی قلبم گذاشتم عین یه گنجشک میزد، سریع پله ها رو رفتم پایین و برگشتم توی اتاق. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک واقعیت وحشتناک که اکثر مردم در مورد خوک ها نمی دانند این است که گزارش های زیادی از مرگ کشاورزان بر اثر خورده شدن توسط خوک ها وجود دارد اتفاق رایج این است که کشاورز در حین نگهداری از خوک‌ها با حادثه‌ای در آغل مواجه می‌شوند و یا بیهوش میشوند و گرازها در نهایت با بدن صاحبش مهمانی می‌دهند... + میدونستین 😑 ؟! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در واقع ممکنه یک شخص کاملا غریبه رو چندین بار توی مکان های مختلف دیده باشی و متوجهش نشده باشی🧐 ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نام اثر : ازدواج کنید 😁💍🪖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
حمل دُرشکه ثروتمندان با گورخر در انگلیس! لندن سال ۱۹۰۰ میلادی. ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
😱 📮 ترسناک ترین جمله که کسی بهت گفته چی بود؟ 🖤⇦↯یکی به من پیام داد که نمیشناختمش گفت من حواسم بهت هست بدون هیچ سلام و چیزی بدون اسم ،و پروف سیاه این ترسناکترین پیامی بود که من دریافت کردم 🖤↯⇦ترسناک ترین جمله ایی که شخصی بهتون زده چی بوده؟ 🖤↯⇦_سلام خوبی چخبر بیمعرفت یادی از ما نمیکنی(خیلی یهویی میاد پی ویت) 🖤↯⇦تنها جمله ای که ترسوندتم این بود که... تقریبا ساعت سه نصفه شب یه دست نشست رو بازوم و گفت نمیخوای بیدار شی! اون شب خیلی خسته بودم و واقعا حال فکر کردم بهشو نداشتم.از طرفی فکر میکردم مامانمه ولی این سوال به ذهنم نرسید که چرا این موقع گفته؟صبحش وقتی یادم افتاد هرچی به مامانم میگفتم باور نمیکرد.🥲🥲 🖤↯⇦جمله همیشه باهاتم 🖤↯⇦ترسناک ترین جمله ای که کسی بهم گفته: اینجا وایسا الان برمیگردم:) ✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
دانستنی هایی راجب روح و جن... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
دانستنی هایی راجب روح و جن... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️ سردرگم بودم.. به سمتش رفتم دستم و به نشونه احترام  دراز کردم ولی اون فقط سلام داد و پاشد رفت یه سمت دیگه به زمین خیره شده بود و تکیه داده بود به یه دیوار و سیگارشو روشن میکرد فرمانده گفت: - فردا باید حتما برای نجات یه خانواده به سمت یک مزرعه بریم خانواده ای که اونجا هستند ۴ نفر هستند پدر خانواده مبتلا شده و بقیه اعضا نمیتونند از اتاق بیرون بیان فردا نجات اونا با ماس..! باز هم استرس تو بدنم خودی نشون داد ، عرق سردی که از شدت یه صحنه ی وحشتناک دیگه شره میکرد صبح شده و بود و آماده شده بودیم به رفتن ایندفعه راننده من بودم  .. به فکر فرو رفتم یعنی امکان داره سرنوشت منم به سرنوشت الکس دچار بشه؟! با صدا زدن های فرمانده به خودم اومدم و با دلهره ای که در درونم ایجاد شده بود شروع به رانندگی کردم از خروجی مقر که بیرون اومدیم یه گشت جلومونو گرفت و ازمون مدارک خواست فرمانده از ماشین پیاده شد و به سمت مامور گشت رفت نفهمیدم چی بهم گفتند و رد و بدل کردند ولی پس از چند دقیقه فرمانده مشکل و حل کرد و گفت حرکت کن به سمت جاده حرکت کردیم ..ماشین های فرسوده و زنگ زده اسفالت های کثیف و ترک خورده مردگانی متحرک که در بیابان ها تنها بودند کلاغ هایی که درآسمان به دنبال تکیه ای غذای فاسد بودند... به مزرعه ذرت رسیدیم دقیقا وسط مزرعه کلبه ای چوبی بود  همه جا در سکوتی عمیق فرو رفته بود... پیاده شدیم و فرمانده گفت: رضا و امیر همینجا بمونید مجید تو با من بیا..! من به ماشین تکیه دادم و اطراف و نگاه میکردم رضا هم رفت داخل ماشین و برای خودش به فکر فرو رفت فرمانده رو دیدم که در خونه رو زد بلند صدا میزد کسی تو خونه هست؟!کسی هنوز اونجا هست!؟؟ ولی صدایی نیومد به مجید گفت که در و بشکنه تا به داخل برای پاکسازی قدم بزارند اونا به داخل رفتند و حدود چند دقیقه بعد از لای مزرعه ذرت ها زامبی ها سر و کلشون پیدا شد روی کاپوت زدم تا رضا هم پیاده شه.. تعدادشون کم بود حدودا ۵ تایی میشدن باز استرس به بدنم افتاد بود و اوناهم در حال نزدیک و نزدیک تر شدند بودند رضا گفت: از خفه کن برای کلتت استفاده کن سر و صدا اونارو جذب میکنه... داشتم از جلیقم درش میاوردم که... نویسنده :Amir_Dark 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱