eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
ترسناك ترین عناوین ساخته شده در ادوار سینما قسمت بیست و یکم : Hereditary 2018 این اثر تنها فیلم سالیان گذشته است که به نظر میرسد در آینده عناوین ترسناك تأثیر داشته باشد ، این اواخر تعداد عناوین ساخته شده که جهت ترساندن مخاطب از ایجاد چندین صحنه تکان‌ دهنده استفاده میکنند بسیار زیاد شده است ، اما Hereditary این قاعده را تغییر داده و از ایجاد چنین صحنه‌ ها اجتناب کرده است اما کار ترساندن بیننده را به شکل بسیار مؤثرتر و هوشمندانه انجام داده است صحنه ها در این فیلم مربوط به تجربیات آسیب‌ زننده کاراکتر ها در فیلم است که شما را تحت تاثیر قرار میدهد و وجودتان را از احساس ترس انباشته میکند ، و هنوز هم بعد از گذشت چهار سال از دیدن فیلم Hereditary نمیتوانیم لحظات وحشتناك و دلهره آور فیلم را فراموش کنیم 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔺خشکسالی ردپای دایناسورها را نمایان کرد 🔹خشکسالی بیش از حد تابستان امسال،باعث شدکه رودخانه‌ای درپارک ایالتی دره دایناسور تگزاس دراکثر نقاط خشک شده و ردپای دایناسور آشکار شد! 🔹می گویند ردپاهای‌های کشف شده‌ متعلق به آکروکانتوزاروس است. 🔹دایناسوری که نزدیک به هفت تن وزن داشت. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نفرین داریوش در مورد تخریب نوشته ها و پیکره ها گوید داریوش شاه : اگر یك شخص این نوشته ها و پیکره ها را ببیند و خراب کند تا زمان توان داشتن در حکومت اهورمزدا تو را زننده باد و خاندان تو نباد حدودا 180 سال بعد اسکندر این کتیبه ها و پیکره ها در تالار آپادانا را خراب میکند و هرچه کشور تصرف کرد پیروز نشد و در کشمکش سردارانش قطعه قطعه شد و در عنفوان جوانیش در 33 سالگیش فوت میشود جالب آن است با وجود زن چندین نسل اسکندر ادامه نیافت و تنها فرزندش در مقدونیه توسط سردارانش در همان زمان کودکیش کشته میشود و ميتوان با جرأت گفت نفرین داریوش دامنگیر اسکندر شد و خود و خانواده اش را نابود کرد 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 اگر تمام زباله‌های پلاستیکی دنیا را بازیافت کنید، می‌توانید اپل، آمازون و گوگل را بخرید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به خاطر همینه بهش میگن طلای کثیف 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
گیاه زردچوبه رو دیده بودید تاحالا ؟ ‌ ساقه های زیر زمینی گوشتی گیاه رو پس از جوشاندن در آب و سپس خشک کردن، آسیاب میکنن که پودر زردچوبه به دست میاد! ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
واقعا دیوونه بودم اخه چرا یهو رفتم توی اتاقش؟چند باری اون صحنه رو مرورکردم ...گیج من رو نگاه میکرد.... شاید همه اینها چند ثانیه طول کشید بودنگاه گنگ و گیج جهان بود، این خودش سوژه ای بود ...نمیدونستم فردا اگه ببینمش چطور باهاش روبرو بشم، انگار هر چی بیشتر میگذشت از خودم بیشتر خجالت میکشیدم، توی سر خودم زدم و گفتم یه بارم مثل آدم رفتار کن، آخه رفتنت توی اتاق جهان چی بود دیگه؟! دختره دیوونه !!!داشتم باخودم دعوا میکردم که حس کردم کسی پشت پنجره اس، نگاهی به بیرون انداختم، کسی نبود... خواستم برگردم سر جام که ضربه ای به پنجره خورد ، نگاهم باز برگشت به پنجره، جهان پشت پنجره بود... مونده بودم وسط اتاق،نمیدونستم واکنشش چیه؟! آخه اون مدت باهام قهر بود علنا و حالا اگه میخواست من رو توبیخ کنه من اصلا تحملش رو نداشتم.... با دست اشاره زد که پنجره رو باز کنم ،هنوز وسط اتاق ایستاده بودم جهان با اخم اشاره زد باز کنم ....چاره ای نبود پنجره رو باز کردم و اون فوری اومد داخل، مونده بودم چه کنم و چی بگم ؟!شرم داشتم حتی نگاهم رو بالا بگیرم و ببینمش، ،صداش اومد که اروم گفت خب ؟!همونطور سر به زیر گفتم خب که چی ؟! _چیکار داشتی اومدی اتاقم ؟ _من...من ...من کاری نداشتم..من فقط ... _چرا من و من میکنی دختر؟! چند دقیقه پیش اومدی اتاق من درسته ؟!با سر جواب مثبت دادم، گفت خدا رو شکر زبونت بند نیومده گفتم شاید از اینکه سرزده وارد اتاق من شدی از خجالت زبونت بند آمده !!!خیلی رو داشت مگه خودش قبلا همین کار رو نمی‌کرد؟!سربالا گرفتم و گفتم قبلا زبونت بند اومده ؟! _برای چی ؟! _برای اینکه سرزده وارد اتاق من شدی !!! قدمی به سمتم برداشت جلو و اومد و گفت نه!!! آخه توی اون وضعیتی که من بودم تو هیچوقت نبودی وگرنه .... _من نمیدونستم وگرنه ... _اگه میدونستی نمی اومدی ؟! _معلومه !!!از اون حالت خشک و جدی داشت بیرون می اومد ولی خودش رو محکم نگه داشته بود ،روبروم ایستاد دستهاش رو توی جیب شلوار خوش فرمش فرو برد و گفت خب چیکارم داشتی ؟! _هیچی.ابرویی بالا نداخت نگاهش ثابت موند روی چشمهام و گفت هیچی ؟! _اره هیچی _برای هیچی اینهمه خطر رو به جون خریدی و اونجوری ترسیده وارد اتاق من شدی !!! _من نترسیدم _جداااا ؟!آفرین به تو دختر شجاع ...پس چرا فرار کردی؟!!داشت حرصم میداد،برای همین سعی کردم اون چند ثانیه که جهان رو توی اون وضعیت دیده بودم رو از ذهنم پاک کنم و عین خودش چشم انداختم توی چشمهاش و گفتم ترس ؟من؟! اونم از تو خنده داره !!! _که خنده داره !!!نمیتونستم بیشتر ازاین توی اون حالت نزدیک به جهان و نگاه چشم تو چشم باقی بمونم ،برای همین از جلوش رد شدم نشستم کنار علی و سرگرم اون شدم... طولی نکشید که جهان کنارم نشست و گفت با من بازی نکن نیره !!!، سرگرم علی شدم چند دقیقه ای سکوت شد و بعد جهان از پنجره رفت بیرون.... دلم میخواست گریه کنم چرا اینجوریه میکرد باهام، کنار علی زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و سر روی زانو هام گذاشتم ،اشکهام میریخت ولی خب اجازه ندادم صدام در بیاد ...صبح توی همون حالت نشسته از خواب بیدار شدم،اونم با صدای هاجر خانم که پشت در اتاق بود و دستگیره رو بالا و پایین میکرد خودم رو جمع و جور کردم، در رو باز کردم... من رو که دید گفت این بساط جدیده !!چرا در رو قفل میکنی ؟! _هزار بار پرسیدید، منم هزار بار گفتم میترسم ،برای همین در رو قفل میکنم !!بی توجه به حرف من رفت سمت علی که هنوز خواب بود ،خواست بلندش کنه که گفتم چیکار میکنید بچه خوابه !!! _میخوام ببرمش پیش خودم _بذارید بیدار بشه _به تو چه!!! _میدونید بد خواب بشه تا عصر نق میزنه _کارت چیه ؟بشین آرومش کن !!بی توجه به من علی رو برداشت و رفت... توی چارچوب در با حرص داشتم هاجر خانم رو نگاه میکردم که دیدم جهان از پله ها پایین اومد، پایین پله ها مکثی کرد نگاهی سمت من انداخت و بی هیچ واکنشی گذاشت و رفت ....لعنتی بهش فرستادم ...بعد از اون شبی که جهان اومد اتاق من، چند روزی از جهان خبری نبود حتی عمارت هم نمی اومد، کسی در موردش حرفی نمیزد و من هیچ اطلاعاتی بدست نمی آوردم !یه روزی صبح سر سفره صبحانه بودیم که یکی از اهالی عمارت اومد دم در ساختمون و گفت خان !!!خبر بدی رسیده.لقمه ای که می‌بردم سمت دهنم، نیمه راه دستم خشک شد و نگاه دوختم به اون مرد ،حاجی گفت چی شده ؟! _انبار وسایل جهان خان آتیش گرفته !!حاجی از جا پرید و گفت محمد یالا!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاجی و محمد رفتن، دلم عین سیر و سرکه می‌جوشید ولی کی جرات داشت این رو نشون بده !!!هاجر خانم همونطور راحت نشسته بود و صبحانه میخورد بعد هم زیر لب گفت مال حروم خوردن این چیزا رو هم داره !!!اروم گفته بود ولی من شنیدم ،خواستم جوابی بدم ولی بیخیالش شدم ..رفتم توی اتاق همینطور راه میرفتم و حرص میخوردم حلیمه که اومد داخل اتاق بدون توجه به حال بدم،گفتم حلیمه خبری هست از جهان ؟! _چته تو دختر ؟! _من رو ول کن، بگو چیزی شنیدی یا نه ؟! _انگار یکی انبار رو آتیش زده و خب یه سری ضرر زده _ضرر به درک ،خودش چی ؟!حلیمه چشمهاش رو ریز کرد و گفت اینهمه نگرانی برای چیه ؟!انگار واکنش زیادی نشون داده بودم ،چشمهام رو بستم،کمی اروم شدم و گفتم خب یه ادمه دیگه، تو نگران نیستی ؟! _هستم ،ولی این واکنش تو ورای نگرانی برای یه ادم عادیه !!! _حلیمه ؟! _خیلی خب ،نگران نباش جهان بعدش خبر شده و رسیده اونجا !!!نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم آخیش !!! _درد و آخیش!!! نیره تو یه چیزیت هست !! _من هیچیم نیست برای خودت قصه نباف! _می بینیم و تعریف میکنیم.ظهر بود که حاجی و محمد و جهان اومدن خونه ،همه ناراحت بودن از جا بلند شدم و نگاهم به جهان بود، کلافه بود پیدا بود حوصله چیزی رو نداره، هاجر خانم گفت خدا روشکر به خیر گذشته.دورو تر از این آدم ندیده بودم به عمرم، حاجی همونطور که می نشست گفت خداروشکر !!!رو به جهان گفتم بلا به دور.همونطور سر به زیر گفت ممنون !!!بعد رو به حاجی گفت عمو من بالام و رفت سمت پله ها، هاجر خانم گفت فهمیدید کار کی بوده؟! _گویا کار کسی نبوده خودشون امنیت رو رعایت نکردن و یه جرقه باعثش شده،خدا روشکر ضرر جانی نداشته!!! _حاجی این بچه رو منصرف کن بره از اینجا ،والا ادم شهری رو چه به این کارا؟!اون لحظه دلم میخواست هاجر خانم رو خفه کنم، اما سکوت کردم خواستم برم داخل اتاق اما در هال بازشد و شاهین اومد داخل، سلام علیکی کرد و گفت مظفر خان کارایی که گفتید انجام شد!!!حاجی گفت خیر ببینی ! _جهان کو ؟! _رفت بالا بذار یه کم تنها بمونه، معلومه حال خوشی نداره ! _پس با اجازه من برم _به سلامت.شاهین که رفت ...محمد و حاجی هم رفتن توی اتاق هاشون، هاجر خانم هم علی رو برداشت و رفت تا خواب نیمروزی رو بره ،اون لحظه خوشحال بودم که علی رو نگه میداره ...رفتم توی اتاق همه جا که ساکت شد از در اتاق زدم بیرون و اروم رفتم از پله ها بالا، در اتاق جهان باز بود و دیدم‌ همونطور با همون لباسها خوابیده روی تخت.... اروم وارد شدم آرنجش رو روی چشمهاش گذاشته بود توی چارچوب در اتاق ایستادم ،نمیخواستم مزاحم استراحتش بشم، فقط اومده بودم ببینم حالش خوبه یا نه ؟!وقتی دیدم خوابیده خواستم برگردم که همونطور که خوابیده بود گفت بیدارم !!!سر جام ایستادم و گفتم با چشم بسته هم می بینی ؟! _نمیبینم ،حس میکنم.دستش رو از روی چشمش برداشت و روی تخت نشست و گفت چیزی میخواستی ؟! _نه اومدم بیینم خوبی ! _خوبم.از جا بلند شد اومد سمت من ،من رو هدایت کرد داخل اتاق و در رو بست و گفت حوصله حرف و حدیث ندارم ! _مزاحمت نمیشم میرم _بشین.خودشم نشست لب تخت روی صندلی توی اتاق نشستم و گفتم خیلی ضرر زده ؟! _ضررش به درک _پس چرا اینقدر ناراحتی ؟! _نمیخوام بهونه ای دست شاهین بدم که بگه، من گفته بودم !!!! _واقعا گفته بود _در این حد رو نه، فقط مخالف داشتن انبار توی اون قسمت بود و حالا همون رو علم کرده که، من گفته بودم !!! _بیخیال حرف زیاد زده میشه !لبخند کجی زد و گفت خوش به حالت _چرا ؟! _زندگی رو سخت نمیگیری!!!تکیه به پشتی صندلی دادم و گفتم اونقدری بهم سخت گرفته که اگه بخوام خودم هم سختش کنم دیگه چیزی ازش نمیمونه !!!نگاهش بهم بود کمی سکوت کرد بعد دست توی موهاش کشید و از جا بلند شد و گفت تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی ؟! _چه جوری ؟! _همینجوری دیگه... زیر سایه پدرشوهر و مادر شوهر!!! _چاره ای ندارم _خب میتونی بری ؟! _برم؟! کجا؟ اونم با یه بچه!! اصلا برفرض من بخوام برم، فکر میکنی حاجی و هاجر خانم میذارن علی رو ببرم ؟!کمی راه رفت و بعد جلوم ایستاد و گفت ولی نمیتونی بمونی !!!رفتارش مشکوک بود من اومده بودم تا بهش در باره اتفاقی که افتاده بود دلداری بدم ،ولی حالا بحث کشیده شده به من و نحوه زندگیم، اونم با اون کلافگی !!!!سوالی نگاهش کردم و گفتم چرا ؟! _چون....و سکوت کرد گفتم چیزی شده ؟!انگار دود و دم زیاد بهت خورده حالت خوش نیست!!! الان باید به فکر اتفاقی که افتاده باشی نه به فکر زندگی من !! _گور بابای اتفاقی که افتاده. اومد جلو و گفت نیره مراقب باش خب؟! خیلی مراقب باش!! زیر لب گفت ببخشید!!! _مراقبت چی باشم؟! چرا اینجوری هول و ولا می اندازی توی دلم ؟! _نمیدونم ولی چیزایی شنیدم _چی ؟!صدای حاجی از پایین اومد که صدا زد جهان؟ جهان؟ ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سرگذشت خلیج فارس و تنگه هرمز در طول تاریخ 💥📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱