#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتویکم
واقعا دیوونه بودم اخه چرا یهو رفتم توی اتاقش؟چند باری اون صحنه رو مرورکردم ...گیج من رو نگاه میکرد.... شاید همه اینها چند ثانیه طول کشید بودنگاه گنگ و گیج جهان بود، این خودش سوژه ای بود ...نمیدونستم فردا اگه ببینمش چطور باهاش روبرو بشم، انگار هر چی بیشتر میگذشت از خودم بیشتر خجالت میکشیدم، توی سر خودم زدم و گفتم یه بارم مثل آدم رفتار کن، آخه رفتنت توی اتاق جهان چی بود دیگه؟! دختره دیوونه !!!داشتم باخودم دعوا میکردم که حس کردم کسی پشت پنجره اس، نگاهی به بیرون انداختم، کسی نبود... خواستم برگردم سر جام که ضربه ای به پنجره خورد ، نگاهم باز برگشت به پنجره، جهان پشت پنجره بود... مونده بودم وسط اتاق،نمیدونستم واکنشش چیه؟! آخه اون مدت باهام قهر بود علنا و حالا اگه میخواست من رو توبیخ کنه من اصلا تحملش رو نداشتم.... با دست اشاره زد که پنجره رو باز کنم ،هنوز وسط اتاق ایستاده بودم جهان با اخم اشاره زد باز کنم ....چاره ای نبود پنجره رو باز کردم و اون فوری اومد داخل، مونده بودم چه کنم و چی بگم ؟!شرم داشتم حتی نگاهم رو بالا بگیرم و ببینمش، ،صداش اومد که اروم گفت خب ؟!همونطور سر به زیر گفتم خب که چی ؟!
_چیکار داشتی اومدی اتاقم ؟
_من...من ...من کاری نداشتم..من فقط ...
_چرا من و من میکنی دختر؟! چند دقیقه پیش اومدی اتاق من درسته ؟!با سر جواب مثبت دادم، گفت خدا رو شکر زبونت بند نیومده گفتم شاید از اینکه سرزده وارد اتاق من شدی از خجالت زبونت بند آمده !!!خیلی رو داشت مگه خودش قبلا همین کار رو نمیکرد؟!سربالا گرفتم و گفتم قبلا زبونت بند اومده ؟!
_برای چی ؟!
_برای اینکه سرزده وارد اتاق من شدی !!!
قدمی به سمتم برداشت جلو و اومد و گفت نه!!! آخه توی اون وضعیتی که من بودم تو هیچوقت نبودی وگرنه ....
_من نمیدونستم وگرنه ...
_اگه میدونستی نمی اومدی ؟!
_معلومه !!!از اون حالت خشک و جدی داشت بیرون می اومد ولی خودش رو محکم نگه داشته بود ،روبروم ایستاد دستهاش رو توی جیب شلوار خوش فرمش فرو برد و گفت خب چیکارم داشتی ؟!
_هیچی.ابرویی بالا نداخت نگاهش ثابت موند روی چشمهام و گفت هیچی ؟!
_اره هیچی
_برای هیچی اینهمه خطر رو به جون خریدی و اونجوری ترسیده وارد اتاق من شدی !!!
_من نترسیدم
_جداااا ؟!آفرین به تو دختر شجاع ...پس چرا فرار کردی؟!!داشت حرصم میداد،برای همین سعی کردم اون چند ثانیه که جهان رو توی اون وضعیت دیده بودم رو از ذهنم پاک کنم و عین خودش چشم انداختم توی چشمهاش و گفتم ترس ؟من؟! اونم از تو خنده داره !!!
_که خنده داره !!!نمیتونستم بیشتر ازاین توی اون حالت نزدیک به جهان و نگاه چشم تو چشم باقی بمونم ،برای همین از جلوش رد شدم نشستم کنار علی و سرگرم اون شدم... طولی نکشید که جهان کنارم نشست و گفت با من بازی نکن نیره !!!، سرگرم علی شدم چند دقیقه ای سکوت شد و بعد جهان از پنجره رفت بیرون.... دلم میخواست گریه کنم چرا اینجوریه میکرد باهام، کنار علی زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و سر روی زانو هام گذاشتم ،اشکهام میریخت ولی خب اجازه ندادم صدام در بیاد ...صبح توی همون حالت نشسته از خواب بیدار شدم،اونم با صدای هاجر خانم که پشت در اتاق بود و دستگیره رو بالا و پایین میکرد خودم رو جمع و جور کردم، در رو باز کردم... من رو که دید گفت این بساط جدیده !!چرا در رو قفل میکنی ؟!
_هزار بار پرسیدید، منم هزار بار گفتم میترسم ،برای همین در رو قفل میکنم !!بی توجه به حرف من رفت سمت علی که هنوز خواب بود ،خواست بلندش کنه که گفتم چیکار میکنید بچه خوابه !!!
_میخوام ببرمش پیش خودم
_بذارید بیدار بشه
_به تو چه!!!
_میدونید بد خواب بشه تا عصر نق میزنه
_کارت چیه ؟بشین آرومش کن !!بی توجه به من علی رو برداشت و رفت... توی چارچوب در با حرص داشتم هاجر خانم رو نگاه میکردم که دیدم جهان از پله ها پایین اومد، پایین پله ها مکثی کرد نگاهی سمت من انداخت و بی هیچ واکنشی گذاشت و رفت ....لعنتی بهش فرستادم ...بعد از اون شبی که جهان اومد اتاق من، چند روزی از جهان خبری نبود حتی عمارت هم نمی اومد، کسی در موردش حرفی نمیزد و من هیچ اطلاعاتی بدست نمی آوردم !یه روزی صبح سر سفره صبحانه بودیم که یکی از اهالی عمارت اومد دم در ساختمون و گفت خان !!!خبر بدی رسیده.لقمه ای که میبردم سمت دهنم، نیمه راه دستم خشک شد و نگاه دوختم به اون مرد ،حاجی گفت چی شده ؟!
_انبار وسایل جهان خان آتیش گرفته !!حاجی از جا پرید و گفت محمد یالا!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتودوم
حاجی و محمد رفتن، دلم عین سیر و سرکه میجوشید ولی کی جرات داشت این رو نشون بده !!!هاجر خانم همونطور راحت نشسته بود و صبحانه میخورد بعد هم زیر لب گفت مال حروم خوردن این چیزا رو هم داره !!!اروم گفته بود ولی من شنیدم ،خواستم جوابی بدم ولی بیخیالش شدم ..رفتم توی اتاق همینطور راه میرفتم و حرص میخوردم حلیمه که اومد داخل اتاق بدون توجه به حال بدم،گفتم حلیمه خبری هست از جهان ؟!
_چته تو دختر ؟!
_من رو ول کن، بگو چیزی شنیدی یا نه ؟!
_انگار یکی انبار رو آتیش زده و خب یه سری ضرر زده
_ضرر به درک ،خودش چی ؟!حلیمه چشمهاش رو ریز کرد و گفت اینهمه نگرانی برای چیه ؟!انگار واکنش زیادی نشون داده بودم ،چشمهام رو بستم،کمی اروم شدم و گفتم خب یه ادمه دیگه، تو نگران نیستی ؟!
_هستم ،ولی این واکنش تو ورای نگرانی برای یه ادم عادیه !!!
_حلیمه ؟!
_خیلی خب ،نگران نباش جهان بعدش خبر شده و رسیده اونجا !!!نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم آخیش !!!
_درد و آخیش!!! نیره تو یه چیزیت هست !!
_من هیچیم نیست برای خودت قصه نباف!
_می بینیم و تعریف میکنیم.ظهر بود که حاجی و محمد و جهان اومدن خونه ،همه ناراحت بودن از جا بلند شدم و نگاهم به جهان بود، کلافه بود پیدا بود حوصله چیزی رو نداره، هاجر خانم گفت خدا روشکر به خیر گذشته.دورو تر از این آدم ندیده بودم به عمرم، حاجی همونطور که می نشست گفت خداروشکر !!!رو به جهان گفتم بلا به دور.همونطور سر به زیر گفت ممنون !!!بعد رو به حاجی گفت عمو من بالام و رفت سمت پله ها، هاجر خانم گفت فهمیدید کار کی بوده؟!
_گویا کار کسی نبوده خودشون امنیت رو رعایت نکردن و یه جرقه باعثش شده،خدا روشکر ضرر جانی نداشته!!!
_حاجی این بچه رو منصرف کن بره از اینجا ،والا ادم شهری رو چه به این کارا؟!اون لحظه دلم میخواست هاجر خانم رو خفه کنم، اما سکوت کردم خواستم برم داخل اتاق اما در هال بازشد و شاهین اومد داخل، سلام علیکی کرد و گفت مظفر خان کارایی که گفتید انجام شد!!!حاجی گفت خیر ببینی !
_جهان کو ؟!
_رفت بالا بذار یه کم تنها بمونه، معلومه حال خوشی نداره !
_پس با اجازه من برم
_به سلامت.شاهین که رفت ...محمد و حاجی هم رفتن توی اتاق هاشون، هاجر خانم هم علی رو برداشت و رفت تا خواب نیمروزی رو بره ،اون لحظه خوشحال بودم که علی رو نگه میداره ...رفتم توی اتاق همه جا که ساکت شد از در اتاق زدم بیرون و اروم رفتم از پله ها بالا، در اتاق جهان باز بود و دیدم همونطور با همون لباسها خوابیده روی تخت.... اروم وارد شدم آرنجش رو روی چشمهاش گذاشته بود توی چارچوب در اتاق ایستادم ،نمیخواستم مزاحم استراحتش بشم، فقط اومده بودم ببینم حالش خوبه یا نه ؟!وقتی دیدم خوابیده خواستم برگردم که همونطور که خوابیده بود گفت بیدارم !!!سر جام ایستادم و گفتم با چشم بسته هم می بینی ؟!
_نمیبینم ،حس میکنم.دستش رو از روی چشمش برداشت و روی تخت نشست و گفت چیزی میخواستی ؟!
_نه اومدم بیینم خوبی !
_خوبم.از جا بلند شد اومد سمت من ،من رو هدایت کرد داخل اتاق و در رو بست و گفت حوصله حرف و حدیث ندارم !
_مزاحمت نمیشم میرم
_بشین.خودشم نشست لب تخت روی صندلی توی اتاق نشستم و گفتم خیلی ضرر زده ؟!
_ضررش به درک
_پس چرا اینقدر ناراحتی ؟!
_نمیخوام بهونه ای دست شاهین بدم که بگه، من گفته بودم !!!!
_واقعا گفته بود
_در این حد رو نه، فقط مخالف داشتن انبار توی اون قسمت بود و حالا همون رو علم کرده که، من گفته بودم !!!
_بیخیال حرف زیاد زده میشه !لبخند کجی زد و گفت خوش به حالت
_چرا ؟!
_زندگی رو سخت نمیگیری!!!تکیه به پشتی صندلی دادم و گفتم اونقدری بهم سخت گرفته که اگه بخوام خودم هم سختش کنم دیگه چیزی ازش نمیمونه !!!نگاهش بهم بود کمی سکوت کرد بعد دست توی موهاش کشید و از جا بلند شد و گفت تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی ؟!
_چه جوری ؟!
_همینجوری دیگه... زیر سایه پدرشوهر و مادر شوهر!!!
_چاره ای ندارم
_خب میتونی بری ؟!
_برم؟! کجا؟ اونم با یه بچه!! اصلا برفرض من بخوام برم، فکر میکنی حاجی و هاجر خانم میذارن علی رو ببرم ؟!کمی راه رفت و بعد جلوم ایستاد و گفت ولی نمیتونی بمونی !!!رفتارش مشکوک بود من اومده بودم تا بهش در باره اتفاقی که افتاده بود دلداری بدم ،ولی حالا بحث کشیده شده به من و نحوه زندگیم، اونم با اون کلافگی !!!!سوالی نگاهش کردم و گفتم چرا ؟!
_چون....و سکوت کرد گفتم چیزی شده ؟!انگار دود و دم زیاد بهت خورده حالت خوش نیست!!! الان باید به فکر اتفاقی که افتاده باشی نه به فکر زندگی من !!
_گور بابای اتفاقی که افتاده. اومد جلو و گفت نیره مراقب باش خب؟! خیلی مراقب باش!! زیر لب گفت ببخشید!!!
_مراقبت چی باشم؟! چرا اینجوری هول و ولا می اندازی توی دلم ؟!
_نمیدونم ولی چیزایی شنیدم
_چی ؟!صدای حاجی از پایین اومد که صدا زد جهان؟ جهان؟
ادامه دارد
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکت های ترسناک 😨🚫
💀 میدونستید کسی که بیشتر از هرکسی میتونه شما رو بکشه خودتون هستید !
💀برای اینکه یه قاتل در کره زمین کمتر بشه دوتا قاتل باید بمیرن چون اگه شما یک قاتل رو بکشید پس خودتونم قاتلید !
💀از هفتاد سال پیش تا به امروز بیش از ۹۰ هواپیما بدون هیچ رد و نشانی ناپدید شدند !
💀میدونستید تو سال ۱۹۷۷ دو هواپیما در باند فرود با هم برخورد کرده و حدود ۵۰۰ نفر کشته میشن !؟
💀یه تئوری وجود داره که میگه زخم های بی دلیلی که رو بدنتون ایجاد میشه بخاطر لمس موجودات ماورالطبیعه هستش!
✖️•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔸️اسم این ماهی ornate cowfish است. یک مدل گاو ماهی ولی با شکل و شمایلی نادر، معمولا از آن در آکواریوم به عنوان ماهی خانگی استفاده نمی شود، مگر اینکه به تنهایی بخواهند از آن نگهداری کنند. گویا استرس باعث خروج سمی به نام استراسیتوکسین از پوستش می شود و ماهی های دیگر را می کشد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
🔸 ثروتمندان چینی بدل هایی برای خودشان استخدام میکنند تا در صورت قانون شکنی به جای آنها تحت پیگرد و مجازات قانونی قرار بگیرند. در چین به این افراد بدل "دینگ زوئی" گفته میشود
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_19
صدای تیر اندازی داخل کلبه شروع شد
شدت درگیری خیلی بالا بود که مجید دستشو گرفته بود و به بیرون اومد و افتاد..
رضا دیگه بیخیال خفه کن سلاحش شد و زامبی هارو به رگبار بست..من سریع به سمت مجید رفتم و بلندش کردم
گفتم: فرمانده..اون کجاس؟؟؟
گفت : فقط بریم..اون دیگه زنده نیست اونها همه آلوده شدن اصلا یه نفر نبودن تو یه اتاق حدود ۱۰ نفر بودند که آلوده به ویروس شدند فقط زود بریم دارن میان..!
سریع سوار ماشین شدیم شروع کردیم به برگشتن صدای گلوله ها خیلی از زامبی هارو جذب کرده بود از همه جا میومدن مجید بدون توجه کردن بهشون میزد و من از پنجره سعی داشتم جلوی اومدنشون به جاده رو بگیرم تا راه بسته نشه
وقتی به پادگان نزدیک شدیم بهشون؛ توسط گروهک ها حمله شده بود و اثری از اون زامبی هایی که برامون کمین کرده بودند نبود..
مجید اوضاش خراب شده بود و حال چندان خوبی نداشت با صدایی که به زور از لــ.ــب هایش خارج میشد و تحت تاثییر استرسی که داشت لکنت گرفته بود لب میزد و میگفت :
-زا..زامبی.ها او..نا همه جـــا بودن،پــشت در .برای فرمـانده کمین کرده بودند.
رنگ و رویی برای مجید نمونده بود کمی که حالش بهتر شد ادامه داد:
-فرمانده رو از دست دادیــم،نتونستم براش کاری کنم اون توسط یکی از زامبی ها آلــوده شـد . من میدونم هیچکدوم از ما قرار نیست از اینجا زنده بیرون بریم ..!
رضا که عمیقا در دلهره دست و پا میزد سعی کرد خودشو مسلط نشون بده و بحث و عوض کنه و گفت:
- اینو ولش کن اینجا چه خبره چرا به پادگان حمله شده؟؟
مجید گفت: فکنم گروهک های بومی باشند که میخان منطقه رو از دست تمام دولت ها آزاد کنند شایدم گروهی باشه که از طرف دولت های دیگه برای منافع خودشون اومدن
زیاد طول نکشید که درگیری کاهش یافت ولی پادگان محاصره شده بود ما اگه نزدیک تر میشدیم به مقر فقط خودمونو داخل تله مینداختیـــم !
هوا داشت تاریک میشد و مردگان در حال گشت بودند و هرزگاهی بهمون نزدیک میشدن رضا داشت با کمک های اولیه زخم دست مجید و ضد عفونی و پانسمان میکرد
اون شب....
نویسنده : Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱