تومینو چیست ؟
در ژاپن شعری به نام «جهنم تومینو» وجود دارد که شاعر آن «یوموکا اینوهیکو» است و در کتابی به نام «قلبی همانند سنگ غلتان» در سال ۱۹۱۹ چاپ شده است.
این شعر در مورد دختری است میمیرد و به جهنم میرود...
در میان مردم ژاپن شایعه شده در صورتی که این شعر را با صدای بلند بخوانید در مدت زمان خیلی کوتاهی جان خود را از دست میدهید و یا اتفاق خیلی بدی برایتان خواهد افتاد.!
☠
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
اختراع زبان الکترونیکی بر پایه هوش مصنوعی؛ دانشمندان زبانی الکترونیکی ساختهاند که طعمهای مختلف را بهتر از انسان تشخیص میدهد. دستگاهی با زیرساخت گرافن میتواند در تشخیص تغییرات شیمیایی و محیطی انقلابی پدید آورد، میتوان در موارد بسیاری، از تشخیص بیماریها گرفته تا شناسایی فاسدشدن خوراکیها، از آن استفاده کرد.
این فناوری جدید همچنین بینشی بیهمتا درباره افکار ناپیدای هوش مصنوعی ارائه میکند، حوزهای که تا امروز بهدلیل آنچه مشکل جعبه سیاه نامیده میشود
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یکی از مرموز ترین پرونده های جنایی مربوط میشه لیلی لیندستروم...
جسد لیلی لیندستروم در آپارتمانش در استکهلم سوئد در سال 1932 پیدا شد...نکته خاص در مورد این کشف این بود که بدن او از خون تخلیه شده بود و پزشکان تصور می کردند که مجرم تمام خون او را نوشیده است...به قاتل لیلی لقب خون اشام اطلس رو دادند ولی تا به امروز هنوز مشخص نیست که "خون آشام اطلس" چه کسی بود و چگونه توانست خون او را خشک کند بدون اینکه ردی از او باقی بماند...
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوهفتم
گیج گفتم کی ؟!
_شاهین !!!نمیدونستم چی بهش بگم ،بگم چند ماه پیش پیغوم داده و با حاجی هم حرفش رو زده، اول خواستم بگم نه، ولی یاد حرفهای دیشب افتادم که گفته بودن عالم خانم میخواد دست جهان رو بند کنه ،ذات خبیثانه ام غلبه کرد بر همه چی و گفتم زده !!! گفت چی گفته ؟!
_چی میگن تو این موقعیتها !!!
_پس برای همین نصیر خان اون حرفا رو بهت زده، نه ؟!
_نه. گفت تلگرافی حرف نزن نیره، مثل آدم بگو قضیه چی بوده !گفت ببخشید من ...نمیخواستم اذیتت کنم !!!راه افتادم تا برم با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و گفت نیره وایسا ببینم جوابم رو بده !!!
_جواب چی رو بدم ؟!
_شاهین چی گفته ؟! تا کجا پیش رفتید ؟!تو و عموم چی گفتید؟! همه اینا رو بگو !!!دست به بغل روبروش ایستادم و گفتم برای چی میخوای بدونی ؟!
_نیره ...چرا من از این موضوع بی خبرم !!!؟
_مگه من از اونی که قراره عالم خانم دستت رو باهاش بند کنه خبر دارم !!!
_ببین من رو!!! اعصابم رو بهم نریز !
_بهم بریزم چی میشه ؟!
_اصلا خوب نمیشه، شاهین چی گفته اینو بهم بگو !!اونقدری جدی بود و اون سوال رو جدی پرسیده بود که راه برگشتی برام نگذاشته بود ،راستش کمی هم از اون جدیتش ترسیدم برای همین گفتم الان هیچی، چند وقت پیش حرفش شده !
_خب
_به حاجی گفته نظر من رو بپرسه
_مردک احمق نمیدونه اون پیرمرد پسرش رو جوون از دست داده، نکرده تا سالش صبر کنه!!! خب عموم چی گفته ؟!
_به شاهین نمیدونم، ولی اومد پیش من بهم گفت خواسته شاهین رو
_خب تو چی گفتی؟! نیره خوت بگو هی من نخوام ازت حرف بکشم!!!کلافه از اون سوال و جواب گفتم به نظر خودت چی گفتم هان؟! توقع نداری هنوز سال شوهرم نشده بهش جواب داده باشم !!!
_اونو نه، ولی میگم یعنی قولی بهش دادی یا نه ؟!
_نه !!!نفس راحتی کشیدم سرش رو زیر انداخت و گفت خوبه !!!هنوز به خونه های ده نرسیده بودیم، جهان گفت میخوای بریم داخل ده؟!
_نه برام مهم نیست
_پس برگردیم ماشین رو برداریم و بریم
_کجا ؟!
_بیا تو.باهم برگشتیم عمارت نصیر خان،شاهین دم در بود ،ما رو که دید جلو اومد و با عصبانیتی که سعی داشت قایمش کنه، گفت کجا بودید پس ؟!جهان نگاهی بهش انداخت و گفت چطور ؟!
_صبر نکردید من بیام ...
_مگه بچه ایم شاهین؟! اصلا راهی نرفتیم نیره دلش شور پسرش رو میزنه میخوایم برگردیم !!شاهین رو به من گفت به این زودی ؟!ادامه حرف جهان رو گرفتم و گفتم علی رو از صبح تنها گذاشتم دلم شور میزنه
_اونجا که مواظبش هستن
_اره ولی خب بهتره برگردیم
_میخوای برم بیارمش ؟!
_نه نه!! میدونی که هاجر خانم بهت نمیدتش خودم برم بهتره !!!
_ولی اینجوری، به این زودی فرصت نشد حتی چند کلام حرف بزنیم !!!
_ایشالا بار بعدی.رفتیم داخل باهمه خداحافظی کردیم و نصیر خان هم باز حرفهای شاهین رو تکرار کرد، ولی من از حرف خودم کوتاه نیومدم و با جهان نشستیم توی ماشین، حرکت که کرد گفت عجب کنه ای هستن !!!جهان میرفت سمتی که من راه رو بلد نبودم،گفتم داری اشتباه میری !!
_نه ،نمیرم ده
_چرا ؟!
_میریم یه جای دیگه یه جایی که تا حالا نرفتی.دیگه حرفی نزدم، جهان کمی که رفت توی یه دشت وسیع کنار جاده ایستاد و گفت بیا پایین !!!
_کجاست ؟!
_یه جایی که تازه کشفش کردم !!!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوهشتم
پیاده شدم یه جای قشنگی بود، با اینکه زمستون بود ولی هنوزم قشنگ بود پر از دار و درخت بود و کمی که پیاده روی کردیم رسیدیم به چشمه ای که میون سنگها سر در آورده بود، بی اختیار گفتم چه جای قشنگی !!!جهان همونطور که می نشست روی تخته سنگی که لب چشمه بود گفت مگه نه ؟!
_اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟
_جوینده یابنده اس !!! بشین نمیخوای آب بخوری ؟!
_سرده !!!
_ولی ارزش امتحان کردن داره.دست توی آب بردم و مشتی آب بیرون آوردم، لرز نشست به جونم سریع آب رو خوردم و گفتم یخ زدم !!!
_ولی آبش واقعا سبک و خوشمزه اس !!!
_اوهوم... فکر کن تابستون و بهار اینجا چی میشه !!!
_اره باید ببینی خیلی قشنگه
_یعنی تابستون دیدی ؟!
_پس چی!!! من اینجا رو خیلی وقته کشف کردم
_یه بار توی بهار باید بیایم.بعد یادم افتاد که جهان گفته بود کارها رو تموم میکنم و بر میگردم تهران!!! برای همیشه باناامیدی گفتم البته تو که میخوای برگردی تهران !!!بی مقدمه گفت ناراحتی ؟!
_از چی ؟!
_از اینکه میخوام برگردم تهران !!!نمیخواستم پیش جهان لو برم، اینکه دلم براش می لرزید چیزی نبود که من بتونم لو بدم ،برای همین گفتم نه ..یعنی به من ربطی نداره!!!از جا بلند شد روبروم ایستاد و گفت پس چرا چشمات رو میدزدی؟
_من؟ نه !
_نیره به من نگاه کن ،توی چشمام نگاه کن و بگو برات مهم نیست که برمیگردم تهران!!!سرم رو جهت مخالف چرخوندم و گفتم خوشت میاد آدم رو توی بن بست بذاری ؟
_وا چه بن بستی دختر؟! چرا نگاهم نمیکنی ؟!چشم انداختم توی چشمهاش و گفتم بیا اینم نگاه ،خوب شد ؟!
_اره... حالا بگو برات مهم نیست برگردم تهران !!!تمام توانم رو جمع کردم و سعی کردم واقعی به نظر بیام و بر خلاف احساسات باطنیم گفتم برام مهم نیست بری تهران !!!اما جهان شروع کرد خندیدن و گفت اصلا بلد نیستی دروغ بگی دختر خاله!!! برات خیلی هم مهمه !!!
_خودشیفته ...من میخوام برگردم ده بریم !!!
_صبر کن ،کجا با این عجله؟!
_اومدیم از اینجا لذت ببریم یا اعصاب من رو خرد کنی؟!
_چرا اعصابت خرد بشه؟! میگی که برات مهم نیست پس دلیلی برای اعصاب خردی نیست !
_جهههااانننن.لبخندی زد و گفت بگو جانم !!!وا رفتم ....حس کردم دست و پاهام شل شد، این چه طرز جواب دادن بود، میدونستم صورتم سرخ میشه سعی کردم زیاد نشون ندم که از اون کلمه چه حسی گرفتم، شاید جهان به بقیه هم همین کلمه رو میگفت، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم بهتره بریم !!!
_بریم نه، فرار کنیم درسته ؟!
_جهان لطفا !
_میریم عجله نکن، هنوز خیلی تا شب راهه بشین اینجا !!!تخته سنگی نشون داد و من نشستم روش، روبروم نشست و گفت روزی که اینجا رو پیدا کردم روز بدی بود ،حس و حال بدی داشتم از زمین و زمان شاکی بودم.... میدونی من تا قبل از اومدن به این ده زندگی اروم و بی دغدغه ای داشتم، نهایت حرص و جوش خوردنم مدرسه و درس و کتاب بود ،ولی از روزی که پا گذاشتم توی این ده زندگی به کل عوض شد !!!
_نمی اومدی !
_نمیدونستم چی در انتظارمه...گاهی از عموم خبرهایی بهمون میرسید ،البته که مامان از عموم کینه داشت، همیشه هر موقع حرف از عمو میشد میگفت حقم رو خورده ....البته که دایی رو هم مقصر میدونست میگفت به خاطر نفع و منافع خودش نگذاشت من ادعای حقم رو بکنم..... تا اینکه دعوت شدیم برای عروسی محمد ،برای اولین بار توی تموم اون سالها مامان گفت بریم، باید با مظفر رو در رو بشیم ....حرف از زمینی بود که هم نصیر خان سهم داشت هم مظفر خان، مامان میگفت اون زمین سهم ما هم هست..... مدتی بود دنبال کار و سرمایه گذاری بودم و وقتی فهمیدم همچین زمینی با این موقعیت هست،تصمیم گرفتم اینجا سرمایه گذاری کنم ....ما اومدیم عروسی محمد و من برای اولین بار تو رو سر قنات دیدم !!!راستش قبل از جعفر از پشت درختها دیده بودم که داشتی توی حوضچه آب تنی میکردی !!!
_تو ...تو یواشکی نگاه میکردی ؟!سرش رو زیر انداخت و سری به نشونه تایید تکون داد، گفتم ذاتا همه اتون بی حیایید!!!پوزخندی زد و چیزی نگفت !!!
ادامه دارد
841.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا