#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوهفتم
گیج گفتم کی ؟!
_شاهین !!!نمیدونستم چی بهش بگم ،بگم چند ماه پیش پیغوم داده و با حاجی هم حرفش رو زده، اول خواستم بگم نه، ولی یاد حرفهای دیشب افتادم که گفته بودن عالم خانم میخواد دست جهان رو بند کنه ،ذات خبیثانه ام غلبه کرد بر همه چی و گفتم زده !!! گفت چی گفته ؟!
_چی میگن تو این موقعیتها !!!
_پس برای همین نصیر خان اون حرفا رو بهت زده، نه ؟!
_نه. گفت تلگرافی حرف نزن نیره، مثل آدم بگو قضیه چی بوده !گفت ببخشید من ...نمیخواستم اذیتت کنم !!!راه افتادم تا برم با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و گفت نیره وایسا ببینم جوابم رو بده !!!
_جواب چی رو بدم ؟!
_شاهین چی گفته ؟! تا کجا پیش رفتید ؟!تو و عموم چی گفتید؟! همه اینا رو بگو !!!دست به بغل روبروش ایستادم و گفتم برای چی میخوای بدونی ؟!
_نیره ...چرا من از این موضوع بی خبرم !!!؟
_مگه من از اونی که قراره عالم خانم دستت رو باهاش بند کنه خبر دارم !!!
_ببین من رو!!! اعصابم رو بهم نریز !
_بهم بریزم چی میشه ؟!
_اصلا خوب نمیشه، شاهین چی گفته اینو بهم بگو !!اونقدری جدی بود و اون سوال رو جدی پرسیده بود که راه برگشتی برام نگذاشته بود ،راستش کمی هم از اون جدیتش ترسیدم برای همین گفتم الان هیچی، چند وقت پیش حرفش شده !
_خب
_به حاجی گفته نظر من رو بپرسه
_مردک احمق نمیدونه اون پیرمرد پسرش رو جوون از دست داده، نکرده تا سالش صبر کنه!!! خب عموم چی گفته ؟!
_به شاهین نمیدونم، ولی اومد پیش من بهم گفت خواسته شاهین رو
_خب تو چی گفتی؟! نیره خوت بگو هی من نخوام ازت حرف بکشم!!!کلافه از اون سوال و جواب گفتم به نظر خودت چی گفتم هان؟! توقع نداری هنوز سال شوهرم نشده بهش جواب داده باشم !!!
_اونو نه، ولی میگم یعنی قولی بهش دادی یا نه ؟!
_نه !!!نفس راحتی کشیدم سرش رو زیر انداخت و گفت خوبه !!!هنوز به خونه های ده نرسیده بودیم، جهان گفت میخوای بریم داخل ده؟!
_نه برام مهم نیست
_پس برگردیم ماشین رو برداریم و بریم
_کجا ؟!
_بیا تو.باهم برگشتیم عمارت نصیر خان،شاهین دم در بود ،ما رو که دید جلو اومد و با عصبانیتی که سعی داشت قایمش کنه، گفت کجا بودید پس ؟!جهان نگاهی بهش انداخت و گفت چطور ؟!
_صبر نکردید من بیام ...
_مگه بچه ایم شاهین؟! اصلا راهی نرفتیم نیره دلش شور پسرش رو میزنه میخوایم برگردیم !!شاهین رو به من گفت به این زودی ؟!ادامه حرف جهان رو گرفتم و گفتم علی رو از صبح تنها گذاشتم دلم شور میزنه
_اونجا که مواظبش هستن
_اره ولی خب بهتره برگردیم
_میخوای برم بیارمش ؟!
_نه نه!! میدونی که هاجر خانم بهت نمیدتش خودم برم بهتره !!!
_ولی اینجوری، به این زودی فرصت نشد حتی چند کلام حرف بزنیم !!!
_ایشالا بار بعدی.رفتیم داخل باهمه خداحافظی کردیم و نصیر خان هم باز حرفهای شاهین رو تکرار کرد، ولی من از حرف خودم کوتاه نیومدم و با جهان نشستیم توی ماشین، حرکت که کرد گفت عجب کنه ای هستن !!!جهان میرفت سمتی که من راه رو بلد نبودم،گفتم داری اشتباه میری !!
_نه ،نمیرم ده
_چرا ؟!
_میریم یه جای دیگه یه جایی که تا حالا نرفتی.دیگه حرفی نزدم، جهان کمی که رفت توی یه دشت وسیع کنار جاده ایستاد و گفت بیا پایین !!!
_کجاست ؟!
_یه جایی که تازه کشفش کردم !!!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوهشتم
پیاده شدم یه جای قشنگی بود، با اینکه زمستون بود ولی هنوزم قشنگ بود پر از دار و درخت بود و کمی که پیاده روی کردیم رسیدیم به چشمه ای که میون سنگها سر در آورده بود، بی اختیار گفتم چه جای قشنگی !!!جهان همونطور که می نشست روی تخته سنگی که لب چشمه بود گفت مگه نه ؟!
_اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟
_جوینده یابنده اس !!! بشین نمیخوای آب بخوری ؟!
_سرده !!!
_ولی ارزش امتحان کردن داره.دست توی آب بردم و مشتی آب بیرون آوردم، لرز نشست به جونم سریع آب رو خوردم و گفتم یخ زدم !!!
_ولی آبش واقعا سبک و خوشمزه اس !!!
_اوهوم... فکر کن تابستون و بهار اینجا چی میشه !!!
_اره باید ببینی خیلی قشنگه
_یعنی تابستون دیدی ؟!
_پس چی!!! من اینجا رو خیلی وقته کشف کردم
_یه بار توی بهار باید بیایم.بعد یادم افتاد که جهان گفته بود کارها رو تموم میکنم و بر میگردم تهران!!! برای همیشه باناامیدی گفتم البته تو که میخوای برگردی تهران !!!بی مقدمه گفت ناراحتی ؟!
_از چی ؟!
_از اینکه میخوام برگردم تهران !!!نمیخواستم پیش جهان لو برم، اینکه دلم براش می لرزید چیزی نبود که من بتونم لو بدم ،برای همین گفتم نه ..یعنی به من ربطی نداره!!!از جا بلند شد روبروم ایستاد و گفت پس چرا چشمات رو میدزدی؟
_من؟ نه !
_نیره به من نگاه کن ،توی چشمام نگاه کن و بگو برات مهم نیست که برمیگردم تهران!!!سرم رو جهت مخالف چرخوندم و گفتم خوشت میاد آدم رو توی بن بست بذاری ؟
_وا چه بن بستی دختر؟! چرا نگاهم نمیکنی ؟!چشم انداختم توی چشمهاش و گفتم بیا اینم نگاه ،خوب شد ؟!
_اره... حالا بگو برات مهم نیست برگردم تهران !!!تمام توانم رو جمع کردم و سعی کردم واقعی به نظر بیام و بر خلاف احساسات باطنیم گفتم برام مهم نیست بری تهران !!!اما جهان شروع کرد خندیدن و گفت اصلا بلد نیستی دروغ بگی دختر خاله!!! برات خیلی هم مهمه !!!
_خودشیفته ...من میخوام برگردم ده بریم !!!
_صبر کن ،کجا با این عجله؟!
_اومدیم از اینجا لذت ببریم یا اعصاب من رو خرد کنی؟!
_چرا اعصابت خرد بشه؟! میگی که برات مهم نیست پس دلیلی برای اعصاب خردی نیست !
_جهههااانننن.لبخندی زد و گفت بگو جانم !!!وا رفتم ....حس کردم دست و پاهام شل شد، این چه طرز جواب دادن بود، میدونستم صورتم سرخ میشه سعی کردم زیاد نشون ندم که از اون کلمه چه حسی گرفتم، شاید جهان به بقیه هم همین کلمه رو میگفت، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم بهتره بریم !!!
_بریم نه، فرار کنیم درسته ؟!
_جهان لطفا !
_میریم عجله نکن، هنوز خیلی تا شب راهه بشین اینجا !!!تخته سنگی نشون داد و من نشستم روش، روبروم نشست و گفت روزی که اینجا رو پیدا کردم روز بدی بود ،حس و حال بدی داشتم از زمین و زمان شاکی بودم.... میدونی من تا قبل از اومدن به این ده زندگی اروم و بی دغدغه ای داشتم، نهایت حرص و جوش خوردنم مدرسه و درس و کتاب بود ،ولی از روزی که پا گذاشتم توی این ده زندگی به کل عوض شد !!!
_نمی اومدی !
_نمیدونستم چی در انتظارمه...گاهی از عموم خبرهایی بهمون میرسید ،البته که مامان از عموم کینه داشت، همیشه هر موقع حرف از عمو میشد میگفت حقم رو خورده ....البته که دایی رو هم مقصر میدونست میگفت به خاطر نفع و منافع خودش نگذاشت من ادعای حقم رو بکنم..... تا اینکه دعوت شدیم برای عروسی محمد ،برای اولین بار توی تموم اون سالها مامان گفت بریم، باید با مظفر رو در رو بشیم ....حرف از زمینی بود که هم نصیر خان سهم داشت هم مظفر خان، مامان میگفت اون زمین سهم ما هم هست..... مدتی بود دنبال کار و سرمایه گذاری بودم و وقتی فهمیدم همچین زمینی با این موقعیت هست،تصمیم گرفتم اینجا سرمایه گذاری کنم ....ما اومدیم عروسی محمد و من برای اولین بار تو رو سر قنات دیدم !!!راستش قبل از جعفر از پشت درختها دیده بودم که داشتی توی حوضچه آب تنی میکردی !!!
_تو ...تو یواشکی نگاه میکردی ؟!سرش رو زیر انداخت و سری به نشونه تایید تکون داد، گفتم ذاتا همه اتون بی حیایید!!!پوزخندی زد و چیزی نگفت !!!
ادامه دارد
841.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_22
افرادشون به ترتیب مارو گرفتن و چشم هامونو باز بستند حس بدی داشتم معلوم نبود آخر عاقبتمون کدوم جهنم دره ای ، دستمالی آغشته به مواد بیهوشی به بینیمون نزدیک کردند که در حد چند ثانیه بیهوش شدیم ...
بیدار شدم سرم فریاد میکشید از درد ولی خیلی زود به خودم اومدم صورت فردی و دیدمکه چشم هاش باز مونده بود و به زمین افتاد بود خودمو به عقب پرت کردم اون مرده بود
تمام اطرافم فنس کشیده شد بود و هزاران زامبی داشتن به فنس ها فشار میاوردن..بلند شدم به اطراف نگاه کردم همه جا پر بود از زامبی هایی که میخواستن به هر قیمتی که شده از فنس رد بشن و بهم حمله کنند
دستام دستبند خورده بود یه زمین خیلی بزرگ و خاکی بود مجید و رضا حدود چندین متر اونور تر بهم بسته شده بودند بدون لحضه ای درنگ دویدم تا نجاتشون بدم ولی دست اونهارو محکم بهم بسته بودند زمانی که بهشون دست زدم تمام اطرافم شروع شد به سوراخ سوراخ شدن این تیراندازی یه هشدار بود
مجید گفت:
_سعی نکن مارو باز کنی شاید تورو فقط دستبند زده باشند ولی مارو محکم بستند به زودی این فنس ها میفته و زامبی ها به سمت ما میان و از راهی که اینا استفاده میکنند خارج میشن مارو طعمه کردند!
با دست رضا رو تکون دادم ولی بیدار نمیشد هر چی صداش میکردم که بیدارشو گوش نمیداد
مجید گفت:
_بهش آرام بخش تزریق کردند هیچ راهی نیست اونا با تو کاری ندارند میتونی بری از قصد تورو ازاد گذاشتن که فرار کنی و این اتفاق و تعریف کنی
گفتم:_ ن..نه.. من نمیتونم نمیتونم بدون شمااا اینکارا رو بلد نیستم باید باهم بریم..!
همون موقعه بود که هیلیکوپتر های جنگی به آسمان فرمان دادند و.....
نویسنده: Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
- جنگل "Aokigahara"
سالانه حدود صد جسد در این مکان یافت می شود
- این جنگل از نظر تعداد خودک...ــشی در آمار جهانی رتبه دوم را دارد
مردم محلی معتقدند که شیاطین و ارواح در این جنگل زندگی می کنند
آنها معتقدند ارواح ، افرادی را که به جنگل می آیند مجبور می کنند تا به زندگی خود پایان دهند
join :∆
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
طبق افسانهها در مصر باستان موجوداتی با ۳۶ فوت قد ، موجوداتی هیبریدی در دوران باستان بودند که اهرام را ساختند ، رنگ خون آنان به جای قرمز آبی بود ، و استخوان هایشان از عاج سختر بودند، پوست آنان از لایه هایی به سختی ناخن ساخته شده بود، قدرت ماهیچه های آنان با هزاران انسان برابر بود. از این موجوادت در کتاب مقدس به عنوان نفیلیم یاد شده است، و جزو موجودات افسانهای ملل مختلف هستند.
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱