🔸️کفش ویژه نیروهای ویژه آمریکا 1964
🔸️رد چکمه های معمولی به راحتی می توانست آنها را به دشمن بدهد، بنابراین از یک زیره مخصوص برای به جا گذاشتن آثاری شبیه به آثار پاهای برهنه مردم محلی استفاده می شد.😐
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند سالت بود فهمیدی که بعد از خوردن شکلات همون چیزهایی تو بدنتون ترشح میشه که موقع عاشق شدن ترشح میشه!!
☠
📢 برای ارتقا نشر دهید
#طب_سنتی
#گیاهان_دارویی
کپی بدون لینگ ممنوع 🚫
👩🔬 @danestanihayetebi 👨🔬 ☘
🌏میوه قهوه شبیه گیلاس است، اما طعمی شبیه هلو و هندوانه دارد. دانههای قهوه هسته این توتها هستند
🫧 📢 برای ارتقا نشر دهید
#طب_سنتی
#گیاهان_دارویی
کپی بدون لینگ ممنوع 🚫
👩🔬 @danestanihayetebi 👨🔬 ☘
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادوهفتم
روزها و دفعه های بعد باز این نگاهها تکرار شد و من سعی میکردم از دید رس نگاهش خارج بشم خودم رو مشغول انجام دادن کاری میکردم ولی تکرارش باعث عذاب بود.اوضاع خوبی نداشتم... از یه طرف نبود جهان و صد البته بی خبری ازش..... هیچکس هیچی در مورد جهان نمیگفت حتی اسمی هم ازش آورده نمیشد که محض رضای خدا بتونم خبری ازش بگیرم از دستش عصبانی بودم نه به اون عشق آتشینش نه به اینکه چند ماه گذاشته بود و رفته بود و خبری ازش نبود ..... از یه طرف خبری نه از نصیر خان بود نه حاجی انگار پشت گوش انداختن قضیه ارث و نگران برای هر دو نفرشون سودآور تر بود و حالا هم دردسر جدیدی به اسم محمد خان داشتم!!!دیگه جوری شده بود که بیشتر مواقع خونه بود حتی اگه علی رو کمی دیرتر میبردم بیرون می اومد دم در اتاق و علی رو میخواست و من زیر بار نگاههاش له میشدم حس خوبی نداشتم ولی نمیتونستم هم واکنشی نشون بدم .... مریم از این اوضاع ناراضی بود و گاهی به محمد خان غر میزد که مرد که دائم نباید توی خونه باشه !و هاجر خانم بهش میتوپید که زمستونه کی زمستون، مردها بیرون بودن ؟!خاله هنوز پاییزه...مریم نق نزن ته همه حرفها به این میرسید که مریم نق میزنه.... یکی از همون شبهایی که تازه سفره شام جمع شده بود حاجی گفت دو سه شب دیگه مهمون داریم آماده باشید !هاجر خانم گفت خیر باشه؟!خیره ایشالا!!! برادر زاده کدخدا که میشه پسر عموی مهین یکسالی هست زنش رحمت خدا رفته یه بچه 4 ساله داره میخواد بیاد خواستگاری نیره اگه خدا بخواد این دختر هم سرو سامون بگیره.یخ کردم!!! چیکار به کار من داشتن؟! هر کسی از راه میرسیدمیخواست من رو شوهر بده ،هاجر خانم گفت خوبه.آشنا هم هست اگه باز این دختر طاقچه بالا نذاره !!!!بی توجه به حرف هاجر خانم گفتم حاج بابا من بي على....نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت حرف زدیم اونم بچه داره تو بچه اونو قبول میکنی اون بچه تو رو !!!هاجر خانم پرید وسط و گفت من جعفر رو نمیدم.هزار بار حرف زدیم ،زن اون بچه تو نیست مادر داره ! نوه منه نمیذارم بچه ام رو ببرن زیر دست ناپدری بزرگ کنن.
_الله اکبر تو چطور میخوای بچه بزرگ کنی. هاجر خانم گفت همینجوری که حالا بزرگ میکنم فکر میکنی این دختر عرضه بزرگ کردن بچه داره ؟!داره یا نه نمیدونم ، خودش !میدونه بچه پیش مادرش باید باشه من اجازه نمیدم.محمد خان که ساکت بود یهو گفت ننه راست میگه این بچه یادگاره برادرمه کجا بذاریم بره از کجا معلوم ناپدری باهاش خوب تا کنه؟!نگاهها چرخید سمت محمد خان این دیگه زیادی ،بود همه برای من تصمیم
گیرنده بودن درسته، من قطعا مخالفت میکردم با اون خواستگاری ولی خب اینکه دیگرون اونم، محمد خان ، برام تصمیم بگیره زیادی بود حاجی رو به محمد خان گفت نمیتونه این دختر تا ابد اینجا بمونه و زندگی نکنه مگه چند سالشه هاجر خانم گفت کی گفت بمونه ما از خدامونه سرو سامان بگیره ولی بدون بردن بچه !!!گفتم من بدون علی بهشت هم نمیرم حرف آخرم !!! علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق دیگه نفهمیدم چیا گفته شد ولی اونشب تا تونستم به جهان غر زدم چرا اینطور من رو وابسته خودش کرد و رفت؟! حتی خبری هم نمیداد، اکه راه چاره ای برام نمی گذاشتند و مجبور به ازدواج میشدم چی؟ اصلا خبر دار میشد؟! چقدر روزهای سختی بود از دست جهان عصبانی بودم و با کاری که کرده بود قطعا باید ازش متنفر میشدم ولی با همه عصبانیتم دوستش
داشتم.
...
دو روز بعد شد و کدخدا و مهین و مادرش همراه با دو سه تا زن دیگه و مردی جوون از راه رسیدن حاجی رفت برای استقبال و هاجر خانم نیشش رو به مهین زد که خوبه لااقل یادت اومد چند سالی عروس اینجا بودی، بچه ها رو میببینیم !!!مهین جوابی نداد ولی مادرش گفت هاجر خانم اگه دلتون تنگ بود می اومدیددیدنشون !!!!حالا باز حاج مظفر هر چند وقتی سری میزنن به بچه ها شما که ماشالله خیلی دل گنده اید !!!هاجر خانم زبونش بسته شد حرفی نزد و همه نشستن... علی در حال شیطنت بود و گاهی همه رو به خنده وا میداشت، یکی از زنها گفت ماشالله بچه شیرینیه خان دادش من هم یه دختر 4 ساله داره ماشالله خانمه عین مادرش خدا بیامرز!!!نور به قبرش بباره همه خدا بیامرز دادن و کد خدا گفت حاج مظفر قصدمون از مزاحمت رو که میدونی،پسر ما همه شرایط دختر شمارو قبول داره،دیگه میمونه رضایت دختر شما...