eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.9هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
همونطور که داشت لقمه میگرفت گفت خودم میخرم ،اینهمه آدم دنبال هم راه بیفتیم که چی؟ تفریح که نمیرم کار دارم دوا و دکتر نیره هم هست.مریم دیگه چیزی نگفت ،محمد رو به من گفت زود حاضر شو میریم !!!گفته بود زود حاضر شو و من نشسته بودم و با لقمه توی دستم بازی میکردم، صداش اومد که گفت نیره با توام ،میگم زود !!!هاجر خانم گفت ننه بیا برو ،تا این دختر از جاش بلند بشه تو رفتی و برگشتی.حاجی خواست چیزی بگه که هاجر خانم نگذاشت و گفت اصلا چرا محمد باید نیره رو ببره پیش طبیب؟! نسبتی باهاش نداره !!!همه ساکت بودن از آب گل آلود ماهی گرفتن رو خوب بلد بودم برای همین از جا بلند شدم و گفتم اگه خدا بخواد نسبت پیدا می‌کنیم و راه افتادم برم سمت اتاق هاجر خانم دستم رو از پشت گرفت و گفت یعنی چی ؟!به تک تکشون نگاه کردم همه به من نگاه میکردن ،گفتم اگه محمد خان هنوز سر حرفش هست، من حرفی ندارم قبوله!لبخندی روی لبهای محمد نشست و حاجی گفت پس بگیم مبارکه !!!هاجر خانم دستم رو رها کرد و گفت آخر کار خودت رو کردی ؟! نه به اون نمیخوام نمیخوامت نه به اینکه هول می افتی وسط !!!مریم که از حرص دندونهاش رو روی هم فشار میداد، زیر لب گفت خدا لعنت کنه !!!و رفت توی اتاقش ....والا دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم ولی خب حرفی بود که خودشون انداخته بودن وسط و اینکه هاجر خانم خواه ناخواه سر مریم هوو می آورد، چه من چه یکی دیگه، حاجی گفت خب پس برید تا دیر نشده پیش طبیب ،اگه خریدی هم دارید انجام بدید، انشالله تا عید نوروز عقد کنون باشه!!! هاجر خانم غرید عروس بیوه خرید میخواد چیکار ؟!و حاجی در جوابش گفت ییوه پسر خودته هاجر ،دست بردار از دشمنی با این دختر !!! _من تا توی قبرم برم این دختر دشمنمه _لااله الا الله.علی رو به حلیمه سپردم و بهش گفتم که چی شده، خوشحال گفت باور کن کار درستی کردی!!! _بعید میدونم ،من چطور جهان رو ... _دیگه اسمشم نیار خب ؟!حلیمه میگفت اسمشم نیار ولی برای من امکان نداشت ،حتی لحظه ای هم نبود که به جهان فکر نکنم ،البته بیشتر از دستش عصبانی بودم و حرص میخوردم ،هر چی بود حرفی که زده بودم و راهی که توش قدم گذاشته بودم راه برگشتی نداشت ...با اینکه حاضر شدنم طول کشیده بود ولی وقتی رفتم بیرون محمد غر نزد و چیزی نگفت، سوار شدیم و از ده زدیم بیرون تا اونموقع حرفی نزده بود ولی بعدش گفت خب اول بریم طبیب یا خرید؟! _دکتر نمیخواد من حالم خوبه _پس چرا چند روزه خودت رو حبس اتاق کرده بودی ؟! _نمیدونم شاید میخواستم تصمیم درستی بگیرم _و گرفتی ... _فقط به خاطر علی _همینم خوبه، پس بریم اگه چیزی میخوای بگیر منم کارم رو راه بندازم و برگردیم.سری به نشونه مثبت تکون دادم و بقیه مسیر توی سکوت گذشت به همین حد بی احساس با قضیه برخورد کرده بود ، محمد هیچ شباهتی به جعفر نداشت، جعفر هر چی که بود آدم خوش مشرب و گرمی بود با همون حرف زدن عادی هم آدم رو جذب خودش میکرد ولی محمد انگار ترجیح میداد توی سکوت زندگی رو پیش ببره ...اونروز با محمد هول هولی یه سری وسیله خریدیم و برگشتیم ده، واقعا اگه محمد توی زندگی هم میخواست اینطور بدون ذوق و بدون احساس باشه کار من سخت میشد من آدمی نبودم که بتونم توی سکوت زندگی رو پیش ببرم ...وارد خونه که شدیم اولین کسی که دیدم معصومه خانم بود، توی دلم گفتم گاوت زایید نیره !!!حلیمه جلو اومد چیزایی که خریده بودیم رو ازم گرفت و برد توی اتاق، معصومه خانم گفت چشممون که شور نبود میذاشتی ببینیم دامادمون چی برات خریده !!! _تشریف بیارید اتاق ببینید.هاجر خانم گفت والا ناز و اداش تمومی نداره !محمد پشت سر من اومد داخل ،معصومه خانم رو که دید گفت سلام... از این ورا ؟!معصومه خانم جواب سلامش رو نداد و گفت والا خبرای تلخ به گوشم رسیده، اومدم دل تسلی خواهرم !!! _دور از جون مگه من مردم که اومدی دل تسلی ؟! _آخه محمد خان این چه عذابیه به این دختر میدی ؟! _من کاری نکردم ،یقه کسی رو میخوای بگیری، یقه خاله ات رو بگیر!!! اون حرف انداخت وسط برام زن بگیره _آخه زن برادرت ؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اخمهای محمد رفت توی هم و گفت ایرادی داره ؟! _نه ولی ... _پس دیگه حرفی نشنوم.محمد اگه میخواست خوب میتونست با دو کلام حرف همه رو بنشونه سر جاشون.... رفتم توی اتاق حلیمه سر خریدها ایستاده بود داشت نگاهشون میکرد، رو به من گفت لااقل خرید کامل میکردی !!! _مگه نمی بینی همینم خار تو چشمشونه!!! _تو کاری به اونا نداشته باش، ببینم محمد خان مهربونه یا نه ؟! _والا من که چیزی ازش ندیدم من فقط و فقط به خاطر علی این کار رو قبول کردم _ایشالا برا خودتم خوب میشه _چشمم آب نمیخوره!!! نه مریم مهینه،که صداش در نیاد نه محمد جعفر که پشتم وایسه !! _از کجا میدونی ؟! _پیداس.روزها میگذشت و به روز اول عید نزدیک می‌شدیم، قرار بود روز اول عید عقد کنون ما باشه ...حاجی چند تا از اهالی ده های اطراف رو هم دعوت کرده بود و من این وسط منتظر بودم ببینم جهان و عالیه خانم هم دعوت شدن یا نه ؟!دو روز مونده به عقد کنون یکی از آدم‌های عمارت اومد دم در ساختمون و گفت مهمون دارید خان !حاجی گفت خیره کسی قرار نبود بیاد !!! _نصیر خان و پسرش اومدن.حاجی اروم گفت دیر هم کردن.بعد رو به من گفت هرچی گفتن تو چیزی نمیگی خب ؟! _چشم.نصیر خان و شاهین اومدن داخل سلام احوالپرسی کردن و نشستن نصیر خان رو به من گفت مبارک باشه خبر خوب رسیده ! _سلامت باشید.رو به حاجی کرد و گفت از شما چه خبر ؟!حاجی گفت سلامتی، خبری نیست خبرها دست شماست شنیدم جهان سهمش رو میخواد بفروشه !!!گوشهام تیز شد نصیر خان گفت جهان اهل کار اینجا نبود، یه مدت که مونده بود برای من جای سوال داشت، آدمی که توی شهر بزرگ بشه با ده نمیتونه سازگار بشه.حاجی گفت: _حالا خریدار هم پیدا شده ؟! _یکی پیدا شده ،یعنی خود جهان فرستاده تا ببینیم چی میشه.ناخودآگاه و اروم گفتم سهم من فراموش نشه ،منم از اون زمین سهم داشتم !!!نگاهها چرخید سمت من، شاهین که پیدا بود از همون لحظه ورودش عصبانی هست خواست چیزی بگه که نصیر خان دست روی زانوش گذاشت و اجازه نداد، بعد کمی توی جاش جابجا شده و گفت سهم ؟!!!حرفی زده بودم و باید ادامه اش میدادم مگه نه اینکه قرار بود خیلی وقت پیش سهم من رو بدن!!! برای همین گفتم بله قرارمون همین بود ولی انگار شما یادت رفته !!!نه گذاشت نه برداشت و گفت حق و حقوقت از شوهر خدا بیامرزت رو گرفتی؟! نگاهم افتاد به حاجی، اخمی بین ابروهاش خودنمایی می‌کرد بهم گفته بود ساکت باشم و من به حرفش گوش نداده بودم ،خدا رو شکر میکردم محمد نبود وگرنه عصبانیت اون چیز جدایی بود،نصیر خان باز به حرف اومد و گفت جوابم رو ندادی !!گفتم اونو میگیرم !پوزخندی زد و گفت البته کار مظفر درسته از این جیب به اون جیب !!!حاجی دلخور گفت چی میگی نصیر ؟! _خوب می‌فهمی چی میگم، حق و حقوق این دختر رو ندادی مثل همون وقت که حق و حقوق خواهر من رو ندادی، حالا هم عقد اون یکی پسرت میکنی، نه خانی اومده نه خانی رفته ،درسته ؟! _نصیر مهمون منی احترامت واجب، ولی مواظب حرف زدنت باش !!! _والا مظفر نه برای دیدار اومدم نه سر سلامتی، نه چیز دیگه حرفی به دلم بود که اومدم رودررو بهت بگم ....پسر من اومد خواستگاری نیره به هر طریقی بود ردش کردی _من رد نکردم، نیره خودش نخواست _بله برای شاهین خواستن و نخواستن نیره مهمه ،ولی برای پسر تو نه !!! _برای اونم مهمه _ولی شنیدم نیره ناراضی بوده _همچین چیزی نیست، درسته یه مدت فکر کرد ولی ناراضی نه !! _من بچه نیستم مظفر _چی میخوای بگی؟! حرف آخرت رو اول بزن ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت امام هادی علیه‌السلام‌ 🌸🌸🌸🌸 روح ایمان ای خورشید سامرایی 💐میلاد نور و معرفت، خورشید سامرا، حضرت امام علی النقی الهادی علیه‌السلام مبارک‌باد💐 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
➰ آتلانتیس یه شهر زیر دریایی افسانه ایه ولی امکانش هست که حتی واقعی بوده باشه! کسایی که به آتلانتیس اعتقاد دارن میگن که اون دقیقا توی مثلث برمودا قرار داره. یک بار در دهه ۷۰ میلادی، یک مرد که نزدیک جزایر باهاما در حال غواصی بود گفته بود که چندین هرم شبیه هم توی اعماق اقیانوس اطلس پیدا کرده. ➰ علاوه بر این، دقیقا توی همون منطقه، یه سری صخره های سنگی پیدا شد که کاملا شبیه هم بودند و شکل و شمایل برج داشتند (که بعدا به bimini Road معروف شد). تئوریسین ها باور دارن که اون منطقه بندری بوده که شهروندای اونموقع توش رفت و آمد میکردن. ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*دانشمندان ژاپنی موفق شدن یک دستگاه MRI طراحی کنن که میتونه خواب شما رو ضبط کنه و اون رو برای شما بازسازی کنه تا شما هنگام بیداری اون رو مانند فیلم ببینید :)*        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
بعد از اینکه شنیدم تو مدرسه پسرم تیراندازی شده، به دنبال او رفتم چون به تماس های من پاسخ نمی داد.... به محض اینکه به اونجا رسیدم شندیم که  یک افسر پلیس می گفت: «17 تا از دانش آموزا کشته شدن، متأسفانه 5 نفر در گوشه ای آن طرف مدرسه مخفی شده بودند و فقط به خاطر کودکی که تلفنش مدام زنگ می خورد، کشته شدند. ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
بابِلی های باستان اعتقاد داشتند که خورشیدگرفتگی، نشانه خطر مرگ سلاطین آنهاست و به همین علت، در زمان خورشیدگرفتگی یا ماه گرفتگی، یک بدل جایگزین به جای سلطان بر تخت او مینشاندند - -📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
افرادی که دچار اختلال حمله خواب (narcolepsy)هستند به طور ناگهانی طوری دچار خواب آلودگی می شوند که بدون توجه به مکان وزمان و عواقب به خواب می روند این افراد پس از فشار روحی به شدت خواب آلود می شوند...😱 نارکولپسی یا خواب‌تازش وسط بیداری اتفاق میفته و یهو جوری خوابشون میگیره که نمیتونن تحمل کنن، حالا سرپا یا نشسته یا وسط جلسه. وقتی دچار یه فشار شدید میشن، باید بخوابن همون لحظه. خب توی حالت‌های حاد دچار توهم پیشابیداری یا حس فلج موقع خواب (بختک طور) هم میشن. این بیماری اوجش بین ۲۰ تا ۴۰ سالگیه و بعدش معمولا حل میشه. افرادی که این مشکل رو دارن گاهی جوری وسط روز خوابشون میگیره که باید حتما بخوابن وگرنه توان ادامه ندارن. معمولا مشکل هورمون hypocretin دارن که خواب رو تنظیم میکنه و خب وقتی از خواب بیدار میشن بسیار حس خشونت و افسردگی دارن. قطعا یه تعدادی از ما دچارش هستیم، ...        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱