eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👻 جن‌گیرهای فیلم زوج واقعی «اد و لورین وارن» هستن؛ محققان ماوراءالطبیعه که پرونده‌های ترسناک واقعی مثل خانه‌ی تسخیرشده، آنابل و انفیلد رو بررسی کردن. 🎬 این دو نفر توی تمام فیلم‌های دنیای Conjuring حضور دارن! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😕یکی از معیارهای زیبایی قوم مایا در گذشته، چپ بودن چشم بود. والدین برای رسیدن به این هدف اشیائی را جلوی چشمهای نوزاد تازه به دنیا آمده تکان میدادند تا چشم نوزاد چپ شود. مایاها همچنین دندان های خود را برای ارتباط بهتر با خدا تزئین می‌کردند و مبتکر کاشت دندان بودند 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طبق ارزیابی های مختلفء احتمال برنده شدن جایزه در یک قرعه کشی از ۱ در ۱۷۶ میلیون تا ۱ در ۱۵ میلیون است. متأّسفانه احتمال مرگ در حمام خانه ی خود بسیار بیشتر یعنی ۱ در ۸۴۰ هزار است. با این حال بسیاری از مردم به خوش شانسی خود اعتقاد دارند و حتی بعضی از آن ها در قرعه کشی ها برنده می شوند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در عکس بالا همه ی انسان های دنیاحضور دارند جز یک نفر: در این عکس سفینه ی فضایی آپولو ۱۱ حامل نیل آرمسترانگ و باز آلدرین» سطح کره ی ماه و سیاره ی تیم اعزام شده به ماه است. زمانی که هم تیمی های کالینز بر سطح ماه قدم می گذاشتند او به تنهایی در مدار ماه بود. تنهایی واقعی یعنی همین!. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
شاید ما همه شخصیت های یک کتاب هستیم و وقتی حرفی رو یادمون میره دلیلش اینه که نویسنده اون رو پاک کرده تا یک چیز دیگه جاش بنویسه!. 6_شاید ما همه شخصیت های یک کتاب هستیم و وقتی حرفی رو یادمون میره دلیلش اینه که نویسنده اون رو پاک کرده تا یک چیز دیگه جاش بنویسه! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سوسک قبل از ایکه از گرسنگی بمیرد 9 روز بدون سر زنده می ماند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فکت: حتی اگه قانون 5 ثانیه را قبول داشته باشید و قبل از 5 ثانیه غذایتان را روی میز بردارید و بخورید باز هم حشرات کوچکی وجود دارند که میتوانند غذایتان را آلوده کنند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
میدونستم فکر کردن به جعفر توی اون موقعیت کار درستی نیست ولی خب یه چیز ناخودآگاه بود، محمد، اروم گفت تا صبح اینجا بشینم ؟!راستش نه دلم میخواست به اتاق خودم پا بذارم نه به اتاق محمد، توی هر دو تا اتاق، بودن با محمد حس بدی بهم میداد جوابی به محمد ندادم که گفت پاشو بیا !همونطور نشسته گفتم میشه اون اتاق ها نریم ؟! باز نشست و گفت چرا ؟! _نمیدونم یه حس بدی داره انگار منظورم رو متوجه شد و گفت خیلی خب بیا با من بلند شدم ،اون رفت سمت پله ها و منم به دنبالش ...می‌رفت سمت طبقه بالا !!!نه ....این دیگه عذاب آور بود، طبقه بالای اون خونه هر گوشه اش یادآور جهان بود و من برای اینکه از دست خاطرات گذشته رها بشم نخواسته بودم توی اتاقهای خودمون برم و حالا محمد من رو میبردبه جایی که اصلا دلم نمی‌خواست، حرفی نمیتونستم بزنم ،چی میگفتم؟! بهانه ای نداشتم خدا خدا میکردم سمت اتاق جهان نره و وقتی رفت سمت اتاق دیگه خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم... وارد اتاق شد و من پشت سرش، در رو بست، از کمد داخل اتاق یه دست رختخواب بیرون کشید و گفت این اتاقها هم الکی خالی مونده همه جمع شدیم اون پایین محمد رختخواب رو که پهن کرد بالش رو به دیوار تکیه داد آرنجش رو تکیه به بالش داد پاهاش رو دراز کرد و گفت میخوای تا صبح اونجا وایسی ؟! _نه !!! _پس بیا ... دم دمه های صبح بود که از زور بی‌خوابی بیهوش شدم ...نمیدونم چقدر خوایید بودم که با سر و صداهایی از خواب بیدار شدم ...محمد کنارم نبود پس زیاد خوابیده بودم، توی اون اتاق لباسی نداشتم مجبور شدم همون لباس شب قبل رو پوشیدم و رفتم بیرون تا ببینم چه خبره؟!بالای پله ها که رسیدم صدای مریم رو واضح شنیدم داشت دعوا میکرد و بعد صدای هاجر خانم اومد که گفت مریم اروم بگیر صدات رو سرت انداختی !!! _چه ارومی خاله؟! نمی بینی چه به سر زندگیم اومده ؟ _زن باش شوهرت رو نگه دار پیش خودت _خاله ؟! _چیه دروغ میگم بگو دروغ میگی !!خبری از مردها نبود چون صداشون نمبومد ....پایین نرفتم همونجاایستادم ،صدای هاجر خانم اومد که گفت یاد بگیر از این نیره مار !!!ببین حتی از اتاق هم بیرون نمیاد، تو چی؟! یا داد و بیداد میکنی یا قهر میکنی، دست آخر هم آدم بده تو میشی !!! _میشم که بشم، این زندگی نبود که من میخواستم، زندگی نبود که بهم قولش رو داده بودی ،من این دختر رو از این خونه که هیچ از این ده بیرون میکنم نمیدیدمشون ولی انگار مریم داشت کارهایی میکرد، چون هاجر خانم گفت وایسا کجا داری میری ؟!مریم با توام ! دو تا پله پایین رفتم تا ببینمشون، سخت بود ولی میتونستم ببینم که مریم سمت اتاق من میره، در رو بدون زدن باز کرد و انگار اتاق رو که خالی دید خشکش زد !!!هاجر خانم هم متعجب گفت پس کجاس ؟! _تو بگو خاله کجاست؟! اصلا محمد کجاست ؟! _محمد رو دیدم صبح زود رفت _حتما تازه عروسش رو هم برده !!! _بعیده ،بالاخره نیره سراغ بچه اش نمی اومد؟! _خوش‌خیالی خاله، بچه بهونه اس وگرنه نیره رو چه به بچه و بچه داری !!!دیگه نتونستم تحمل کنم و پله ها رو رفتم پایین، هر دو تا توی در اتاق من سرشون رو برگردوندن و من رو که دیدن سوالی نگاهم کردن ...مریم طاقت نیاورد نگاهی به سر تا پام کرد و پوزخندی زد و گفت: انکار به دل شوهرت ننشستی، لباس عقد کنون هنوز تنته!!!جوابش رو ندادم، علی رو که دوید سمتم بغل کردم که هاجر خانم گفت چرا از بالا میای ؟!مریم باز پرید وسط و گفت احتمالا محمد رو راضی نکرده ،کار هر کسی نیست.خیلی بی‌.ح.یا بود!!! چرا باید در برابرش حیا به خرج میدادم؟! برای همین گفتم اینجوریم نیست نخواستیم توی اتاقهای پایبن باشیم ،رفتیم بالا!!! بالاخره یه زندگی جدید بود توی یه مکان جدید باید شروع می‌شد ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا