#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستویک
میدونستم فکر کردن به جعفر توی اون موقعیت کار درستی نیست ولی خب یه چیز ناخودآگاه بود، محمد، اروم گفت تا صبح اینجا بشینم ؟!راستش نه دلم میخواست به اتاق خودم پا بذارم نه به اتاق محمد، توی هر دو تا اتاق، بودن با محمد حس بدی بهم میداد جوابی به محمد ندادم که گفت پاشو بیا !همونطور نشسته گفتم میشه اون اتاق ها نریم ؟!
باز نشست و گفت چرا ؟!
_نمیدونم یه حس بدی داره انگار منظورم رو متوجه شد و گفت خیلی خب بیا با من
بلند شدم ،اون رفت سمت پله ها و منم به دنبالش ...میرفت سمت طبقه بالا !!!نه ....این دیگه عذاب آور بود، طبقه بالای اون خونه هر گوشه اش یادآور جهان بود و من برای اینکه از دست خاطرات گذشته رها بشم نخواسته بودم توی اتاقهای خودمون برم و حالا محمد من رو میبردبه جایی که اصلا دلم نمیخواست، حرفی نمیتونستم بزنم ،چی میگفتم؟! بهانه ای نداشتم خدا خدا میکردم سمت اتاق جهان نره و وقتی رفت سمت اتاق دیگه خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم... وارد اتاق شد و من پشت سرش، در رو بست، از کمد داخل اتاق یه دست رختخواب بیرون کشید و گفت این اتاقها هم الکی خالی مونده همه جمع شدیم اون پایین
محمد رختخواب رو که پهن کرد بالش رو به دیوار تکیه داد آرنجش رو تکیه به بالش داد پاهاش رو دراز کرد و گفت میخوای تا صبح اونجا وایسی ؟!
_نه !!!
_پس بیا ... دم دمه های صبح بود که از زور بیخوابی بیهوش شدم ...نمیدونم چقدر خوایید بودم که با سر و صداهایی از خواب بیدار شدم ...محمد کنارم نبود پس زیاد خوابیده بودم، توی اون اتاق لباسی نداشتم مجبور شدم همون لباس شب قبل رو پوشیدم و رفتم بیرون تا ببینم چه خبره؟!بالای پله ها که رسیدم صدای مریم رو واضح شنیدم داشت دعوا میکرد و بعد صدای هاجر خانم اومد که گفت مریم اروم بگیر صدات رو سرت انداختی !!!
_چه ارومی خاله؟! نمی بینی چه به سر زندگیم اومده ؟
_زن باش شوهرت رو نگه دار پیش خودت
_خاله ؟!
_چیه دروغ میگم بگو دروغ میگی !!خبری از مردها نبود چون صداشون نمبومد ....پایین نرفتم همونجاایستادم ،صدای هاجر خانم اومد که گفت یاد بگیر از این نیره مار !!!ببین حتی از اتاق هم بیرون نمیاد، تو چی؟! یا داد و بیداد میکنی یا قهر میکنی، دست آخر هم آدم بده تو میشی !!!
_میشم که بشم، این زندگی نبود که من میخواستم، زندگی نبود که بهم قولش رو داده بودی ،من این دختر رو از این خونه که هیچ از این ده بیرون میکنم نمیدیدمشون ولی انگار مریم داشت کارهایی میکرد، چون هاجر خانم گفت وایسا کجا داری میری ؟!مریم با توام !
دو تا پله پایین رفتم تا ببینمشون، سخت بود ولی میتونستم ببینم که مریم سمت اتاق من میره، در رو بدون زدن باز کرد و انگار اتاق رو که خالی دید خشکش زد !!!هاجر خانم هم متعجب گفت پس کجاس ؟!
_تو بگو خاله کجاست؟! اصلا محمد کجاست ؟!
_محمد رو دیدم صبح زود رفت
_حتما تازه عروسش رو هم برده !!!
_بعیده ،بالاخره نیره سراغ بچه اش نمی اومد؟!
_خوشخیالی خاله، بچه بهونه اس وگرنه نیره رو چه به بچه و بچه داری !!!دیگه نتونستم تحمل کنم و پله ها رو رفتم پایین، هر دو تا توی در اتاق من سرشون رو برگردوندن و من رو که دیدن سوالی نگاهم کردن ...مریم طاقت نیاورد نگاهی به سر تا پام کرد و پوزخندی زد و گفت:
انکار به دل شوهرت ننشستی، لباس عقد کنون هنوز تنته!!!جوابش رو ندادم، علی رو که دوید سمتم بغل کردم که هاجر خانم گفت چرا از بالا میای ؟!مریم باز پرید وسط و گفت احتمالا محمد رو راضی نکرده ،کار هر کسی نیست.خیلی بی.ح.یا بود!!! چرا باید در برابرش حیا به خرج میدادم؟! برای همین گفتم اینجوریم نیست نخواستیم توی اتاقهای پایبن باشیم ،رفتیم بالا!!! بالاخره یه زندگی جدید بود توی یه مکان جدید باید شروع میشد ....
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستودو
مریم وا رفت ولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت تو گفتی منم باور کردم !!!پس چرا لباس دیروز تنته ،مگه همین رو نخریده بودی برای عقد کنون ؟!
_همونه.هاجر خانم اون وسط ساکت بود ،انگار از کل کل من و مریم داشت به جوابهای توی ذهن خودش هم میرسید ،برای همین سکوت کرده بود...مریم باز گفت خب مکان جدید انگار به مذاق شوهرت نساخته
_اشتباه نکن!!! لباس دیگه ای نبودبپوشم الان اگه اجازه بدید برم اتاقم لباسهام رو بردارم و راه افتادم سمت در اتاق ،وارد اتاق شدم و در رو خواستم ببندم ولی توی چارچوب در بودن ،گفتم نکنه میخواید تماشا کنید؟! دو تایی پا پس کشیدن، در رو بستم و تکیه دادم به در، تمام توانم رو گذاشته بودم پای اون مکالمه ناخوشایند، ولی خب اگه میخواستم دووم بیارم باید خودم حواسم به خودم بود ....مریم مثل مهین نبود که اروم بمونه و سرش رو گرم زندگی خودش کنه.... محمد هم جعفر نبود که بشه با کمی مهر و محبت و زبون بازی اون رو رام کرد و مهم تر اینکه هاجر خانم طرف مریم بود، هر چی بود خاله و خواهر زاده بودن و گوشت و استخون ازهم جدا نمیشدن ...علی رو زمین گذاشتم ، بیخیال و فارغ از عالم و آدم رفت سراغ بازیش ،لباسهام رو عوض کرده بودم که حلیمه در اتاق رو زد اومد داخل و گفت چیه سر صبحی گرد و خاک کردی !
_چه گرد و خاکی؟! حرف زدن جواب شنیدن !
_نیره دهن به دهنشون نذار
_اونا اروم بگیرن منم آرومم
_شنیدم دیشب بالا موندید!!!
_اره
_چرا؟!
_توقع نداشتی توی اتاقی که با جعفر بودم بمونم ،یا برم اتاقی که محمد با مریم میمونه !!!
_نه ولی ....حالا چرا عصبانی میشی ؟!
_خسته شدم از بس همه چی رو باید براتون توضیح بدم.حلیمه علی رو بغل کرد و رو به علی و خطاب به من گفت بیا بریم پسر خوشگلم، این مامان تو زیادی بد خلقه امروز !حلیمه و علی که رفتن نشستم و یه دل سیر گریه کردم، از زمین و زمون شاکی بودم و بیشتر از همه از خودم ....واقعیت دلیل واضحی برای گریه کردن نداشتم فقط دلم میخواست گریه کنم.... ظهر که شد و سر سفره نشستیم، حاجی رو به مریم گفت کار خوبی کردی برگشتی ،ادم که از خونه خودش قهر نمیکنه !مریم با پررویی گفت نباید میدون رو خالی میگذاشتم، همون دو روزم اشتباه کردم رفتم
_دیگه اشتباه رو تکرار نکن !!!محمد رو به حاجی گفت اتاقهای بالا خالی مونده دیگه مهمونی هم که نمیاد، راستش تصمیم گرفتم با نیره بالا بمونم !!!هاجر خانم پرید وسط و گفت چه کاریه؟!! اینهمه اتاق خالی پایین !!!
_اتاقهای پایین رو نمیخوام !!هاجر خانم باز خواست چیزی بگه که حاجی گفت دیگه مثل قدیم که رفت و آمدی نیست ،چه فرقی داره پایین یا بالا، هر جا راحتید بمونید !!راستش خوشحال شدم اینکه توی یکی از اتاقهای پایین میخواستیم بمونیم برام سخت بود، یکی اتاق مریم بود که مال خودش میموند...دو تای دیگه هم یه زمانی توی هر کدوم جعفر زندگی کرده بود ،یکی با من، یکی با مهین ،حرف محمد که تموم شد مریم گفت ما هم میایم بالا !!!محمد همونطور که سرگرم غذا بود گفت با سه تا بچه سخته بالا موندنت !
_نیره هم بچه داره
_یکی رو میشه کنترل کرد تو سه تا داری !!!
_همچین میگه انگار از خونه بابام آوردم !
محمد قاشق رو توی بشقاب رها کردصدای بدی داد و گفت با من یکی به دو نکنید، تو هم،نیره وسایلت رو جمع کن میبرن بالا !!!بعد هم از جا بلند شد و رفت بیرون، حاجی هم بلند شد و گفت یه بار سر سفره اروم بگیرید.اونها که رفتن هاجر خانم رو به من گفت چی بهش گفتی پرش کردی ؟!
_من چیزی نگفتم
_پس چرا یهویی تصمیم گرفته بالا بمونه ؟!
_شاید برای خودشم سخته توی اتاقهای بمونه که یه زمانی برادرش بوده، توضیح و فهمیدنش اینقدر سخت نیست !!!!هاجر خانم چیزی نگفت شاید به این موردش فکر نکرده بود ،ولی مریم کوتاه نیومد و گفت محمد بره بالا منم با بچه ها میرم بالا ،گفته باشم !!!در ساختمون باز شد و محمد اومد داخل ما رو که در حال بگو مگو دید گفت به جای زبونتون دستهاتون کار کنه ،نیره من به تو گفتم چیکار کنی ؟!از جا بلند شدم و گفتم الان انجام میدم !رفتم سمت اتاق، صدای مریم اومد که گفت محمد ماهم میایم بالا !!!و صدای محمد که گفت گفتم نه! زبون آدمیزاد حالیته ؟!
_ولی ...
_مریم گفتم نه !!!
ادامه دارد
اون سبزه برگه تنباکوعه!
اون زرده هم لارو یک نوع کرمه و از نیکوتین برگ تغذیه میکنه و بخاطر همین نیکوتین برای خیلی از شکارچیا قابل خوردن نیست
اون چشم نارنجیه یک مگسه. وقتی تعداد لاروها روی برگ زیاد بشه، برگ از طریق پیام شیمیایی به مگس میگه بیا این لارو هارو بخور
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🐌 #تئوری
یه تئوری دیگه هست راجب جهان موازی که میگه همزاد های ما شاید از ما جوونتر یا پیرتر باشن چون زمان برعکس عمل میکنه اینده اونا میتونه گذشته ما باشه یا بالعکس 😶👍 !!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
افسانه زن ژاپنی
طبق یک افسانه ترسناک ژاپنی، چند سال پس از جنگ جهانی دوم یک پلیس زن ژاپنی توسط یک نظامی آمریکایی در هوکایدو مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
آن زن در آن روز از یک پل پرید، به یک قطار برخورد کرد و بدن اش از کمر به دونیم تقسیم شد. ازآنجاییکه هوا بهشدت سرد بود بدن اش خونریزی نکرد. بنابراین خودش را به سمت ایستگاه قطار کشید تا کمک بخواهد. مردی که از دیدن او شوکه شده بود با یک پلاستیک او را پوشاند. او هم از دَرد مُرد!
طبق این افسانه سه روز پس از شنیدن یا خواندن این افسانه روح این زن ظاهر شده و به سمتتان میخزد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱