eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مریم وا رفت ولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت تو گفتی منم باور کردم !!!پس چرا لباس دیروز تنته ،مگه همین رو نخریده بودی برای عقد کنون ؟! _همونه.هاجر خانم اون وسط ساکت بود ،انگار از کل کل من و مریم داشت به جوابهای توی ذهن خودش هم می‌رسید ،برای همین سکوت کرده بود...مریم باز گفت خب مکان جدید انگار به مذاق شوهرت نساخته _اشتباه نکن!!! لباس دیگه ای نبودبپوشم الان اگه اجازه بدید برم اتاقم لباسهام رو بردارم و راه افتادم سمت در اتاق ،وارد اتاق شدم و در رو خواستم ببندم ولی توی چارچوب در بودن ،گفتم نکنه میخواید تماشا کنید؟! دو تایی پا پس کشیدن، در رو بستم و تکیه دادم به در، تمام توانم رو گذاشته بودم پای اون مکالمه ناخوشایند، ولی خب اگه میخواستم دووم بیارم باید خودم حواسم به خودم بود ....مریم مثل مهین نبود که اروم بمونه و سرش رو گرم زندگی خودش کنه.... محمد هم جعفر نبود که بشه با کمی مهر و محبت و زبون بازی اون رو رام کرد و مهم تر اینکه هاجر خانم طرف مریم بود، هر چی بود خاله و خواهر زاده بودن و گوشت و استخون ازهم جدا نمی‌شدن ...علی رو زمین گذاشتم ، بیخیال و فارغ از عالم و آدم رفت سراغ بازیش ،لباسهام رو عوض کرده بودم که حلیمه در اتاق رو زد اومد داخل و گفت چیه سر صبحی گرد و خاک کردی ! _چه گرد و خاکی؟! حرف زدن جواب شنیدن ! _نیره دهن به دهنشون نذار _اونا اروم بگیرن منم آرومم _شنیدم دیشب بالا موندید!!! _اره _چرا؟! _توقع نداشتی توی اتاقی که با جعفر بودم بمونم ،یا برم اتاقی که محمد با مریم میمونه !!! _نه ولی ....حالا چرا عصبانی میشی ؟! _خسته شدم از بس همه چی رو باید براتون توضیح بدم.حلیمه علی رو بغل کرد و رو به علی و خطاب به من گفت بیا بریم پسر خوشگلم، این مامان تو زیادی بد خلقه امروز !حلیمه و علی که رفتن نشستم و یه دل سیر گریه کردم، از زمین و زمون شاکی بودم و بیشتر از همه از خودم ....واقعیت دلیل واضحی برای گریه کردن نداشتم فقط دلم می‌خواست گریه کنم.... ظهر که شد و سر سفره نشستیم، حاجی رو به مریم گفت کار خوبی کردی برگشتی ،ادم که از خونه خودش قهر نمیکنه !مریم با پررویی گفت نباید میدون رو خالی میگذاشتم، همون دو روزم اشتباه کردم رفتم _دیگه اشتباه رو تکرار نکن !!!محمد رو به حاجی گفت اتاقهای بالا خالی مونده دیگه مهمونی هم که نمیاد، راستش تصمیم گرفتم با نیره بالا بمونم !!!هاجر خانم پرید وسط و گفت چه کاریه؟!! اینهمه اتاق خالی پایین !!! _اتاقهای پایین رو نمیخوام !!هاجر خانم باز خواست چیزی بگه که حاجی گفت دیگه مثل قدیم که رفت و آمدی نیست ،چه فرقی داره پایین یا بالا، هر جا راحتید بمونید !!راستش خوشحال شدم اینکه توی یکی از اتاقهای پایین می‌خواستیم بمونیم برام سخت بود، یکی اتاق مریم بود که مال خودش میموند...دو تای دیگه هم یه زمانی توی هر کدوم جعفر زندگی کرده بود ،یکی با من، یکی با مهین ،حرف محمد که تموم شد مریم گفت ما هم میایم بالا !!!محمد همونطور که سرگرم غذا بود گفت با سه تا بچه سخته بالا موندنت ! _نیره هم بچه داره _یکی رو میشه کنترل کرد تو سه تا داری !!! _همچین میگه انگار از خونه بابام آوردم ! محمد قاشق رو توی بشقاب رها کردصدای بدی داد و گفت با من یکی به دو نکنید، تو هم،نیره وسایلت رو جمع کن میبرن بالا !!!بعد هم از جا بلند شد و رفت بیرون، حاجی هم بلند شد و گفت یه بار سر سفره اروم بگیرید.اونها که رفتن هاجر خانم رو به من گفت چی بهش گفتی پرش کردی ؟! _من چیزی نگفتم _پس چرا یهویی تصمیم گرفته بالا بمونه ؟! _شاید برای خودشم سخته توی اتاقهای بمونه که یه زمانی برادرش بوده، توضیح و فهمیدنش اینقدر سخت نیست !!!!هاجر خانم چیزی نگفت شاید به این موردش فکر نکرده بود ،ولی مریم کوتاه نیومد و گفت محمد بره بالا منم با بچه ها میرم بالا ،گفته باشم !!!در ساختمون باز شد و محمد اومد داخل ما رو که در حال بگو مگو دید گفت به جای زبونتون دست‌هاتون کار کنه ،نیره من به تو گفتم چیکار کنی ؟!از جا بلند شدم و گفتم الان انجام میدم !رفتم سمت اتاق، صدای مریم اومد که گفت محمد ماهم میایم بالا !!!و صدای محمد که گفت گفتم نه! زبون آدمیزاد حالیته ؟! _ولی ... _مریم گفتم نه !!! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیا میدونستی؟ موزیک های غمگین باعث میشه از اهدافتون دور بشید و انگیزه خودتون رو از دست بدید        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
اون سبزه برگه تنباکوعه! اون زرده هم لارو یک نوع کرمه و از نیکوتین برگ تغذیه میکنه و بخاطر همین نیکوتین برای خیلی از شکارچیا قابل خوردن نیست اون چشم نارنجیه یک مگسه. وقتی تعداد لاروها روی برگ زیاد بشه، برگ از طریق پیام شیمیایی به مگس میگه بیا این لارو هارو بخور 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🐌 یه تئوری دیگه هست راجب جهان موازی که میگه همزاد های ما شاید از ما جوونتر یا پیرتر باشن چون زمان برعکس عمل میکنه اینده اونا میتونه گذشته ما باشه یا بالعکس 😶👍 !! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
افسانه زن ژاپنی طبق یک افسانه ترسناک ژاپنی، چند سال پس از جنگ جهانی دوم یک پلیس زن ژاپنی توسط یک نظامی آمریکایی در هوکایدو مورد ضرب و شتم قرار گرفت. آن زن در آن روز از یک پل پرید، به یک قطار برخورد کرد و بدن اش از کمر به دونیم تقسیم شد. ازآنجایی‌که هوا به‌شدت سرد بود بدن اش خون‌ریزی نکرد. بنابراین خودش را به سمت ایستگاه قطار کشید تا کمک بخواهد. مردی که از دیدن او شوکه شده بود با یک پلاستیک او را پوشاند. او هم از دَرد مُرد! طبق این افسانه سه روز پس از شنیدن یا خواندن این افسانه روح این زن ظاهر شده و به سمتتان میخزد. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشمه های گرند پریسماتیک🌊🌊 دمای آن بقدری بالاست که هیچ موجودی نمیتواند در آن دوام بیارد، تلفیق رنگ نارنجی و زرد و قرمزش زیبایی عجیبی خلق کرده است ‌📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎رژه دیدنی اردک‌ها در کشور بنگلادش 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
از پدرم پرسیدم که خاطره مورد علاقه دوران  جوانیش چیه؟ گفت " دزدیدن تو"... انتظار همچین پاسخی رو نداشتم ... احتمالا میخواست باهام شوخی کنه اما وقتی به این فکر میکنم که هیچ وقت مادرمو ندیدیم و هیچ عکس باهاش ندارم...حس ترس عجیبی همه وجودمو فرا میگیره... ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱