3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اولین بار نقاط تاریک و مرموز نپتون مشاهده شد🪐
▪️گردابهای تاریک نپتون، مانند لکه قرمز بزرگ سیاره مشتری در واقع طوفانهای آنتی سیکلونی هستند، اما از چند جهت با یکدیگر تفاوت دارند. یکی از تفاوتهای اشاره شده توسط دانشمندان به مدت زمان ماندگاری نسبتاً کوتاه آنها مربوط میشوند. در واقع این ویژگیها هر چند سال یک بار ظاهر شده و سپس از بین میروند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
دارک مارکت بزرگترین بازار دارک وب
دارک مارکت، با ثبت ۳۲۰ هزار داد و ستد، ۲۴۰۰ فروشنده و ۵۰۰هزار خریدار، بزرگترین بازار غیرقانونی وب تاریک است که به خرید و فروش انواع کالاهای غیرمجاز از مواد مخدر و کارت اعتباری تا بدافزار، دارو و پول های جعلی می پردازد. این فروشگاه در نهایت متلاشی شد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
گوانجیانگ شو نام عجیب ترین گروه در تایوان است که چهره شان را رنگ کرده،دندان های نیششان را میکنند،افرادی قدرتمندند و خودرا نگهبان عالم اموات میدانند،دیدن این افراد درخیابان های تایوان عادی است.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسه
هاجر خانم صداش اومد که گفت مریم اروم بگیر.محمد اومد توی در اتاق و گفت اگه چیز سنگینی هست تا بگم یکی بیاد ببره ؟!
_جز رختخواب ها ،نه !!!
_اونها رو ول کن، بالا هست.خوشحال شدم... راستش دلخوشی به زندگی جدید نداشتم ولی نمیخواستم هم اثری از زندگی گذشته ام توی زندگی جدید باشه،مخصوصا اینکه از اون اتاق میرفتم ،خودش مورد خوبی بود...نمیخواستم مدام خاطراتم با جهان رو مرور کنم، هر چند طبقه بالا هم خاطراتی بود ولی نه اونقدر زیاد !!!تنها چیزی که اذیتم میکردم اتاقی بود که هنوز وسایل جهان توش بود البته درش قفل بود ولی خب جهان حتی برای بردن وسایلش هم نیومده بود ،هر چی بود ما منتقل شدیم به اتاقهای بالا !!!وسایل شخصی خودم و علی رو با کمک حلیمه بالا بردیم و توی اون مدت هاجر خانم دست به بغل ما رو نگاه کرده بود و اجازه نداده بود هیچکدوم از اهل عمارت کمکی به ما بکنن ...البته محمد نبود اگه که بود هاجر خانم نمیتونست اسبش رو بتازونه... آخرین وسایل رو جابجا میکردیم که جلوم ایستاد و گفت خوشحالی ؟!
_از چی ؟
_از اینکه میونه مادر و پسرها رو میگذاری ؟!
_من کاری نمیکنم
_من تو رو میشناسم مار هفت خط !!!اون از جعفر که...
نگذاشتم ادامه بده و گفتم جعفر مرد و تموم شد ،ولی نیش و کنایه های شما تموم نشد؟!
_مال بدقدمی تو بود !!
_چه کنم الان ؟!
_دست از سر محمدم بردار
_دیدید که اون دست برنداشت !
_اون عذاب وجدان داره به خاطر برادرش !!!وسیله دستم بود و دستم داشت اذیت میشد، گفتم هاجر خانم می بینید که دستم پره !!!با عصبانیت گفت وقتی باهات حرف میزنم فقط جوابم رو بده
وسایل رو روی زمین گذاشتم و گفتم بفرمایید !!!کمی نگاهم کرد و بعد بی مقدمه گفت برو !!!
_کجا ؟!
_هر جا... اونقدری بهت میدم که بری و پشت سرت رو نگاه نکنی !!!
_شما حالت خوش نیست
_حالی برای آدم نمیذاری که ...خم شدم وسایل رو برداشتم،چشم انداختم توی چشماش و گفتم الکی خودتون رو خسته نکنید من جایی نمیرم !
_بس که بی غروری!!! جایی موندی که نمیخوانت
_کی نمیخواد من رو هان ؟حاج مظفر؟محمد ؟یا فقط شما!!!
_نمیذارم اب خوش از گلوت پایین بره.از کنارش رد شدم و همونطور که میرفتم گفتم انگار تا حالا پایین رفته واقعا درکش نمیکردم، یه جوری رفتار میکرد که به عقلش شک میکردم ،هربار انگار باید بهم گوشزد میکرد که من رو نمیخواد!!! هرچند خودم میدونستم و نیازی به گفتن دوباره و چند باره اش نبود.... سعی میکردم بی تفاوت از کنار حرفهاش بگذرم ولی خب گاهی اونقدر حرفاش نیش و کنایه داشت که نمیشد بی تفاوت بود ...هر چی بود تمام وسایل رو که بردیم بالا حلیمه گوشه دیوار نشست و گفت هلاک شدیم !!!کنارش نشستم و گفتم خوب بود فقط وسایل خودمون بود وگرنه هیچی !!!
_والا بدجنسی این هاجر خانم نوبره
_میخواد مثلا من رو فراری بده
_فراری ؟!
_ها نمیدونم تو اون مخش چی میگذره ولی باز اومده میگه برو !!!
_بری ؟کجا ؟
_چمیدونم به نظرم داره پیر میشه و خرفت!!!
_بیخیال مهم شوهرته که هوای تو رو داره، به نظرم کم کم علی رو هم جدا کن !!!
_یعنی چی ؟!
_اومدین بالا، اتاق خالی هم که هست پسر بچه داره بزرگ میشه بهتره توی اتاقی که شماها هستین نباشه !
_هنوز بچه اس.علی که داشت بازی میکرد رو نگاه کرد قربون صدقه ای رفت و گفت کجا بچه اس؟! چشمهاش رو نگاه کن کره بز!!!بیشتر از من و تو چیز حالیشه.از جا بلند شدم و گفتم علی رو بیخیال!!! من میگم مریم هم ولش کنی میاد تو همین اتاق!!! حلیمه خندید و گفت بعیدم نیست!!! هر چی نباشه دست پرورده هاجر خانمه!!!اتاق رو چیدیم و زندگی من شروع شد ...محمد هیچ چیزش مثل جعفر نبود... میدونستم این مقایسه کردن اشتباه محضه ولی خواه ناخواه این قیاسها توی ذهنم می اومد .....