گوانجیانگ شو نام عجیب ترین گروه در تایوان است که چهره شان را رنگ کرده،دندان های نیششان را میکنند،افرادی قدرتمندند و خودرا نگهبان عالم اموات میدانند،دیدن این افراد درخیابان های تایوان عادی است.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسه
هاجر خانم صداش اومد که گفت مریم اروم بگیر.محمد اومد توی در اتاق و گفت اگه چیز سنگینی هست تا بگم یکی بیاد ببره ؟!
_جز رختخواب ها ،نه !!!
_اونها رو ول کن، بالا هست.خوشحال شدم... راستش دلخوشی به زندگی جدید نداشتم ولی نمیخواستم هم اثری از زندگی گذشته ام توی زندگی جدید باشه،مخصوصا اینکه از اون اتاق میرفتم ،خودش مورد خوبی بود...نمیخواستم مدام خاطراتم با جهان رو مرور کنم، هر چند طبقه بالا هم خاطراتی بود ولی نه اونقدر زیاد !!!تنها چیزی که اذیتم میکردم اتاقی بود که هنوز وسایل جهان توش بود البته درش قفل بود ولی خب جهان حتی برای بردن وسایلش هم نیومده بود ،هر چی بود ما منتقل شدیم به اتاقهای بالا !!!وسایل شخصی خودم و علی رو با کمک حلیمه بالا بردیم و توی اون مدت هاجر خانم دست به بغل ما رو نگاه کرده بود و اجازه نداده بود هیچکدوم از اهل عمارت کمکی به ما بکنن ...البته محمد نبود اگه که بود هاجر خانم نمیتونست اسبش رو بتازونه... آخرین وسایل رو جابجا میکردیم که جلوم ایستاد و گفت خوشحالی ؟!
_از چی ؟
_از اینکه میونه مادر و پسرها رو میگذاری ؟!
_من کاری نمیکنم
_من تو رو میشناسم مار هفت خط !!!اون از جعفر که...
نگذاشتم ادامه بده و گفتم جعفر مرد و تموم شد ،ولی نیش و کنایه های شما تموم نشد؟!
_مال بدقدمی تو بود !!
_چه کنم الان ؟!
_دست از سر محمدم بردار
_دیدید که اون دست برنداشت !
_اون عذاب وجدان داره به خاطر برادرش !!!وسیله دستم بود و دستم داشت اذیت میشد، گفتم هاجر خانم می بینید که دستم پره !!!با عصبانیت گفت وقتی باهات حرف میزنم فقط جوابم رو بده
وسایل رو روی زمین گذاشتم و گفتم بفرمایید !!!کمی نگاهم کرد و بعد بی مقدمه گفت برو !!!
_کجا ؟!
_هر جا... اونقدری بهت میدم که بری و پشت سرت رو نگاه نکنی !!!
_شما حالت خوش نیست
_حالی برای آدم نمیذاری که ...خم شدم وسایل رو برداشتم،چشم انداختم توی چشماش و گفتم الکی خودتون رو خسته نکنید من جایی نمیرم !
_بس که بی غروری!!! جایی موندی که نمیخوانت
_کی نمیخواد من رو هان ؟حاج مظفر؟محمد ؟یا فقط شما!!!
_نمیذارم اب خوش از گلوت پایین بره.از کنارش رد شدم و همونطور که میرفتم گفتم انگار تا حالا پایین رفته واقعا درکش نمیکردم، یه جوری رفتار میکرد که به عقلش شک میکردم ،هربار انگار باید بهم گوشزد میکرد که من رو نمیخواد!!! هرچند خودم میدونستم و نیازی به گفتن دوباره و چند باره اش نبود.... سعی میکردم بی تفاوت از کنار حرفهاش بگذرم ولی خب گاهی اونقدر حرفاش نیش و کنایه داشت که نمیشد بی تفاوت بود ...هر چی بود تمام وسایل رو که بردیم بالا حلیمه گوشه دیوار نشست و گفت هلاک شدیم !!!کنارش نشستم و گفتم خوب بود فقط وسایل خودمون بود وگرنه هیچی !!!
_والا بدجنسی این هاجر خانم نوبره
_میخواد مثلا من رو فراری بده
_فراری ؟!
_ها نمیدونم تو اون مخش چی میگذره ولی باز اومده میگه برو !!!
_بری ؟کجا ؟
_چمیدونم به نظرم داره پیر میشه و خرفت!!!
_بیخیال مهم شوهرته که هوای تو رو داره، به نظرم کم کم علی رو هم جدا کن !!!
_یعنی چی ؟!
_اومدین بالا، اتاق خالی هم که هست پسر بچه داره بزرگ میشه بهتره توی اتاقی که شماها هستین نباشه !
_هنوز بچه اس.علی که داشت بازی میکرد رو نگاه کرد قربون صدقه ای رفت و گفت کجا بچه اس؟! چشمهاش رو نگاه کن کره بز!!!بیشتر از من و تو چیز حالیشه.از جا بلند شدم و گفتم علی رو بیخیال!!! من میگم مریم هم ولش کنی میاد تو همین اتاق!!! حلیمه خندید و گفت بعیدم نیست!!! هر چی نباشه دست پرورده هاجر خانمه!!!اتاق رو چیدیم و زندگی من شروع شد ...محمد هیچ چیزش مثل جعفر نبود... میدونستم این مقایسه کردن اشتباه محضه ولی خواه ناخواه این قیاسها توی ذهنم می اومد .....
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهار
محمد ادم بی نهایت جدی بود وکاری به انصاف و عدالت نداشت هر وقت میلش میکشید پیش من بود و هر وقت دوست داشت میرفت پیش مریم که خیلی کم اتفاق می افتاد و چون بیشتر پیش من بود صدای مریم در می اومد ...یه روز محمد که لباس پوشید و خواستیم بریم برای صبحانه گفت امروز میرم شهر شاید شب هم نیام، چیزی نمیخوای؟!
_نه دستت درد نکنه.همونطور که دکمه های لباسش رو میبست گفت موندم چرا ما چسبیدیم به این ده؟!حرفش جدید بود گفتم چطور؟!
_مردم دارن توی شهر زندگی خوبی میکنن، ولی ما هنوز به اذن حاج بابا چسبیدیم به این دهات !!!
_کار و زندگی حاج بابا اینجاست ،کجا بره ؟!جوابم رو نداد و رفت بیرون... توی اون یکماهی که از ازدواج ما میگذشت،همین بود، جایی که دوست داشت حرف میزد جایی که دوست نداشت به زور هم نمیشد حرفی از دهنش کشید.... نهایت محبتش به من هم همین بود که بپرسه چیزی لازم دارم یانه؟! ولی خب فهمیده بودم مرد بدی نیست یه جورایی ذاتش خشن بود یا بلد نبود محبتش رو نشون بده.اونروز سر سفره که نشستیم حاجی گفت محمد منم با تو میام شهر.سر به زیر گفت شما کجا ؟!
_یه سری کار دارم باید انجام بدم، باید تو هم باشی !!!
_باشه پس زودتر راه بیفتیم.دلم نمیخواست هر دو تا برن، نبودن اون دو تا توی خونه یعنی اینکه هاجر خانم هر کاری دلش میخواست میتونست بکنه ،اینکه محمد هم گفته بود شب بر نمیگرده بدتر بود، ولی نمیتونستم چیزی هم بگم ....هر چی بود اونها رفتن،هوا خوب بود با علی راهی حیاط شدیم روی تختی نشستم و بهش نگاه میکردم توی دنیای به اون بزرگی تنها دلخوشی من اون بچه بود و بس!!!! اونقدر غرق نگاه کردن به علی بودم که متوجه نشدم کسی کنارم نشسته فقط وقتی صدای مریم رو از کنارم شنیدم دست رو قلبم گذاشتم و گفتم وای ترسیدم !!!
_مگه جن دیدی ؟!
_یهویی اومدی ندیدمت !
_من یهویی نیومدم تو توی فکر و خیال بودی.چیزی نگفتم کمی به سکوت گذشت و بعد ناغافل گفت خبری نیست ؟!
_از چی ؟!با پررویی گفت :
_از چی باید باشه؟! از جیزی که به خاطرش هر شب هرشب شوهر من پیشته، فکر نمیکنی به خاطر دوست داشتنت باشه که!!! ....ازت بچه میخواد دیگه
_آهان از اون لحاظ
_خب خبری هست یا نه؟!
_خبری بشه اول از همه تو میفهمی نترس !!!مریم خودش رو جمع و جور کرد و با خشمی که توی نگاهش بود گفت اینو گفتم یه وقت هوا برت نداره !
_که چی ؟!
_که فکر کنی محمد خاطرت رو میخواد هر شب پیشته !!!
_ته حرف رو بزن !
_ته حرف اول حرفه... زیاد به خودت نناز
_نمینازم، خوبه ؟!
_نبایدم بنازی... محمد اول و آخر شوهر منه ،مال منم میمونه... کافیه حامله بشی و تموم بشه این بساط !!!دلم میخواست توان داشتم سر از بدنش جدا میکردم، نشسته بود کنارم و راجع به چه چیزهایی حرف میزد، باز خواست ادامه بده پیش دستی کردم و گفتم بسه خب؟! نمیخوام جیزی بشنوم اصلا به چه حقی اومدی کنار من نشستی و از روابط من و شوهرم می پرسی؟!
_شوهر؟! چه شوهری؟! واقعا نفهمیدی برای چی شدی زن محمد ؟!
_به خاطر هر چی شدم ،زنشم ....دیگه هم نمیخوام در این باره حرف بزنم ...از جا بلند شدم،دست علی رو گرفتم و رفتم سمت ساختمون، هاجر خانم پشت پنجره ایستاده بود پس دستور این کار رو اون داده بود یا شایدم همدستی کرده بودن ....هر چی بود اعصاب من رو خراب کرده بودن... وارد ساختمون که شدم علی دویید سمت خوراکی هایی که گوشه هال بود، هاجر خانم جلو اومد و گفت چته چرا رنگت پریده؟!
_من چیزیم نیست ،خوبم !!!
_مریم چی بهت میگه ؟!
_حرف مفت !!!عصبانی برگشت سمتم و گفت حرف دهنت رو بفهم، اون زن اول محمده احترامش واجبه !!!
_احترام هر کسی دست خودشه
_خیلی دور برداشتی نیره، خبر داری ؟!
پوزخندی بهش زدم و رفتم ،به حلیمه که کنار علی بود گفتم من بالام حواست به علی باشه!!! سری تکون داد و من بی توجه به هاجر خانم رفتم بالا... در اتاق رو بستم و نشستم گوشه اتاق ،حوصله نداشتم ،انگار دو تایی دست به دست هم میدادن که من رو کلافه کنن...
ادامه دارد
سلام به همگی
چند وقت پیش مامانم خواب دید که مادربزرگم برگشته، امروز رفتم دستشویی و دیدم دکمه سیفون خودبخود فشار داده میشه؛ یه بطری آب لب به لب اونجا بود گفتم اگر اینجایی آب اینو خالی کن
رفتم برگشتم دیدم دقیقا نصف شده بعد هم داداشم اومد رفت دیدیم به جای آب خالص آب و گله
زنگ زدم به دوتا از دوستام بهشون بگم یکی دیگه شون مرتب تلفنش قطع میشد و صدا های عجیب از اون ور میومد
آخر هم نفهمیدم مادربزرگم بوده یا جن
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱