#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستونهم
بهش می خندیدم و میگفتم تو بیشتر منتظری انگار !!!
_اره مخصوصا که یه پسر کاکل زری هم باشه دهن هاجر خانم بسته بشه !
_هیچکس نمیتونه به دختر من از گل نازک تر بگه !!!!یه هفته ده روز که گذشت و خبری از عادت ماهانه نشد مطمئن شدم که خبری هست، ولی بازم چیزی نگفتم تا چند وقتی بگذره و برم پیش بلقیس بعد به محمد خبر رو بدم ...همون روزا بود که یه شب سر سفره شام محمد رو به حاجی گفت امروز با جهان حرف زدم !از ترس اینکه واکنش غیر معمولی نشون بدم ،چشمهام رو بستم تا بتونم به خودم مسلط بشم ،صدای حاجی اومد که گفت خیر باشه !
_درباره زمین مشترک و سهم نیره
_خب نتیجه ای هم داشت ؟
_جهان میگه هر چی سهم نیره بشه رو میخره پولش رو میده!
_اینکه خوبه
_ولی اگه شریک بمونه بهتره، اون کارخونه راه بیفته سود خوبی میده
_تا بیاد راه بیفته خدا داند کی بشه، هنوز هیچ ماشینی توش مستقر نیست جهان هم که کار رو ول کرده و رفته، از اون میترسم که بشه یه ساختمون متروکه!!حیف اونهمه پول که خرج کرد و ساختمون ساخت، معلوم نشد این بچه چش شد که یهو همه چی رو ول کرد و رفت، وقتی داشت اینطور با پشتکار کار میکرد !!!
_حتما دلیلی داشته!!! تو چی میگی نیره ؟!ناخوداگاه گفتم هان؟! من چی بگم ؟
_بفروشم به جهان ؟!
_من نمیدونم، هر کاری صلاحه همون رو بکن !!!دیگه حرفی زده نشد، ولی حال من از اون گفتگو گرفته شد، به قول حاجی چی شد که یهو جهان همه چی رو رها کرد و رفت؟! چرا فکر جهان نمیخواست دست از سر من برداره ؟!قرار بود هر بار اسمش میاد من اینطور بهم بریزم؟! من که سعی داشتم فراموش کنم همه چی رو و دل بدم به زندگیم ،چی بود که با شنیدن حرفی ازش اینطور زیر و رو میشدم؟!راستش خودم هم حس بدی داشتم، فکر میکردم به محمد خ.یانت میکنم ،حق هم داشتم محمد شوهرم بود و فکر کردن به مردی دیگه اون میون واقعا کار درستی نبود !!! شب برای خواب که رفتیم محمد گفت چت شد تو ؟!
_من؟!هیچی !!!
_چرا سر شب حالت خوب بود یهو رنگت پرید حتی دستهات هم می لرزید !!!
_من ؟!فکر نمیکردم محمد اینقدر حواسش به رفتارها و حالات من باشه که حتی لرزش دستم رو هم ببینه، باز گفت:
بله تو !!!مشکلی هست ؟!
_مشکل؟ نه. محمد منتظر جواب ایستاده بود ،میدونستم تا جوابش رو کامل نگیره یا حداقل جوابی قانع کننده نگیره دست بردار نیست، دلم نمیخواست تا مطمئن نشدم حرفی از بارداری بزنم و در واقع امیدوارش کنم ، ولی خب جوابی هم نداشتم برای توضیح اون حالم به محمد بدم، برای همین گفتم چند روزیه حالم خوش نیست !
_چرا ؟!
_نمیدونم ،راستش نمیخواستم بهت بگم تا وقتی مطمئن نشدم ولی حالا که پرسیدی و منتظر جوابی انگار باید بگم
_نیره مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی !
_فکر کنم حامله ام.صورت محمد به خنده نشست و گفت واقعا ؟!
_نمیدونم ،محمد میگم مطمئن نیستم!!! حالم خوش نیست هر دفعه مثل سرشام یهو حالم تغییر میکنه ،ولی هنوز نمیدونم حتمیه یا نه ؟!با همون لبخند جلو اومد و گفت یا حامله ای یا حامله میشی، از این دو حال که به در نیست، فقط مراقب خودت باش خب ؟!لعنتی به خودم فرستادم، از خودم بدم می اومد که داشتم اینطور این مرد رو فریب میدادم،لبخندی بهش زدم و گفتم باشه !!!از اونشب هر روز صبح محمد ازم میپرسید هنوز همون حال رو داری ؟!و من که واقعا حالات صبحگاهیم تغییری نکرده بود، میگفتم اره !!!یه روز دیگه طاقت نیاورد و گفت زودتر برو پیش بلقیس تکلیف روشن بشه !!!
_خب باید یه مدت بگذره تا اونموقع بتونه حرفی بزنه
_من این چیزا سرم نمیشه بپوش بریم
_کجا ؟!
_پیش بلقیس دیگه.خنده ام گرفت از کارهاش گفتم محمد جوری رفتار میکنی انگار بچه اولته !حالت جدی صورتش برگشت و با اخم هایی درهم گفت اولین بچه ام از تو هست ،بعدم من برا هر بچه ای همینقدر ذوق دارم !!!بادم خالی شد یهو تغییر رویه میداد داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چرا عصبانیش کردم، که گفت پس چرا ایستادی ؟!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستودهم
به خودم اومدم و گفتم هان ؟!اخه الان بریم هاجر خانم ....
_یالا راه بیفت و خودش رفت بیرون ،منم مجبوری لباس بیرون پوشیدم و دنبالش رفتم .....همه سر سفره بودن همونطور که حدس میزدم هاجر خانم ما رو که دید گفت خیر باشه ؟!محمد گفت یه کاری داریم انجام میدیم و میایم
_چه کاریه سر صبح ؟!حاجی رو به هاجر خانم گفت یه بار سین جیم نکن یکی که میخواد از این در بره بیرون!
_وا، مگه چی گفتم ؟محمد رو به من گفت بیا !باهم رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و محمد راه خروج از ده رو پیش گرفت، گفتم مگه نمیریم پیش بلقیس ؟!
_نه
_وا ،پس کجا میریم؟!
_شهر
_چرا ؟!
_شدی ننه ام!!!!!به قول حاج بابا فقط سین جیم کن
_خب یه توضیح واضح بده تا نخوام سین جیم کنم !
_میریم شهر بفهمیم حامله ای یا نه؟! یه آزمایش که بدی مشخص میشه !سر علی که حامله شده بودم چقدر دلم میخواست مثل زنهای شهری منم برم آزمایش بدم و حتی به جای م.عاینه های وقت و بی وقت بلقیس، منم پیش دکتر زنان برم ،ولی خب نه کسی بود که این پیشنهاد رو بده، نه جعفر کاری به این چیزا داشت و حالا محمد داشت من رو میبرد که به یکی از آرزوهام برسم ...و گفتم ممنون
_بابت چی ؟!
_اینکه به فکری، اینکه میریم شهر برای آزمایش !
_والا دیگه طاقت ندارم اگه میدونستم راحتتر پیش میرفتیم، یه کار دیگه هم داریم ،البته ولی اول آزمایش.کنجکاو کار دیگه اش بودم ولی چیزی نپرسیدم، فقط گفتم کاش گفته بودی، حلیمه نمیدونه نیستیم ،علی ...
_علی رو تا حالا هر کی نگه داشته بعدشم نگه میداره !شهر که رسیدیم رفتیم بیمارستان و ازم خون گرفتن و گفتن دو روز دیگه بیاید برا جواب !از بیمارستان که اومدیم بیرون محمد گفت بمون همین جا میام !!!روی سکویی کنار در بیمارستان نشستم و چند لحظه بعد دیدم محمد با کیک داره میاد طرفم، واقعا از با ملاحظه بودنش شرمنده میشدم، شاید برای خیلی ها چیز عادی بود ولی برای منی که مردی تا حالا اینطور با کارهای هر چند کوچیک هوام رو نداشته بود، خیلی بزرگ و مهم می اومد ....کیک رو گرفت طرفم و گفت بخور تا بریم.کمی از کیک رو توی دهنم گذاشتم و گفتم خودت؟!
_نه بخور تو
_بر میگردیم ده ؟!
_نه یه کاری دارم اینجا ،انجام بدیم و بریم
_پس بریم.سوار ماشین که شدم حرکت نکرد، گفتم پس چرا نمیری ؟!
_نیره اول بگم چی به چیه بعد، خب؟!ببین چند وقتیه تو فکر اینم که از اون ده بیام بیرون، یعنی اینجوری بگم تصمیمم رو گرفتم هم از ده و عدم امکاناتش خسته شدم هم اینکه ....اینکه ازغرغرهای مریم و ننه ...واقعیت دیگه توان قبل رو ندارم، به حاج بابا گفتم همه از ده بیایم بیرون ،ولی قبول نکرد... میگه من به ده عادت دارم نمیتونم همه دار و ندارم رو رها کنم ده !!!
_حق داره
_نداره !!!!ما که خلاف نکردیم زمین و ملک و املاکمون ده هست ،تا ابد که نمیتونیم پابند یه مشت زمین بشیم!
_خب کار و زندگیش اونجاس بیاد اینجا چیکار کنه ؟!
_والا دیگه حاج بابا از کار کردنش گذشته، بفروشه بشینه بخوره ما هم زندگیمون سرو سامان بگیره
_حاج بابا به این کار راضی نمیشه
_میدونم ،ولی من اختیار خودم رو دارم میخوام بیام شهر زندگی کنم... کار و بارم رو اینجا راه بندازم مدام در حال رفت و آمد بین ده و شهرم ،لااقل یه جا ساکن بشم !!!
_چیکار کنی ؟!
_فکر اونجاها رو کردم تو کاریت نباشه ،الان که احتمالا تو بارداری بهترین موقعیت هست که بیایم اینجا
_یعنی ماهم بیایم ؟!
_اره من تو و علی و احتمالا بچه تو راهی !
_مریم و بچه ها ؟!
_اونا میمونن پیش ننه فعلا،هم من ازدست غرغرهای مریم راحت میشم هم اون ما رو که جلو چشمش نبینه کمتر نق میزنه
_ولی ...
_چیه ؟!انگار دلت نمیخواد از ده بیای بیرون ؟!
_من از خدامه !!!کی بدش میاد توی شرایط بهتر زندگی کنه
_پس بریم !
_کجا ؟!
_خونه
ادامه دارد
🔴 *عجیبه ولی میدونستید درخت نخل، پنیر هم داره!* 😃
🔸️ پنیر نخل یا به گویش محلی کورگ (غاپ) سوغات عجیبی است که از دل نخل بیرون میاد.
🔸️نخلداران، نخلهایی که زمان ثمرهی آنها به پایان رسیده را قطع میکنند و از قسمت انتهایی نخل حدود ۳ تا ۱۰ کیلو پنیر که سرشار از قند، ویتامین، کالری و آهن است را بدست میآوردند!
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱