#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستودهم
به خودم اومدم و گفتم هان ؟!اخه الان بریم هاجر خانم ....
_یالا راه بیفت و خودش رفت بیرون ،منم مجبوری لباس بیرون پوشیدم و دنبالش رفتم .....همه سر سفره بودن همونطور که حدس میزدم هاجر خانم ما رو که دید گفت خیر باشه ؟!محمد گفت یه کاری داریم انجام میدیم و میایم
_چه کاریه سر صبح ؟!حاجی رو به هاجر خانم گفت یه بار سین جیم نکن یکی که میخواد از این در بره بیرون!
_وا، مگه چی گفتم ؟محمد رو به من گفت بیا !باهم رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و محمد راه خروج از ده رو پیش گرفت، گفتم مگه نمیریم پیش بلقیس ؟!
_نه
_وا ،پس کجا میریم؟!
_شهر
_چرا ؟!
_شدی ننه ام!!!!!به قول حاج بابا فقط سین جیم کن
_خب یه توضیح واضح بده تا نخوام سین جیم کنم !
_میریم شهر بفهمیم حامله ای یا نه؟! یه آزمایش که بدی مشخص میشه !سر علی که حامله شده بودم چقدر دلم میخواست مثل زنهای شهری منم برم آزمایش بدم و حتی به جای م.عاینه های وقت و بی وقت بلقیس، منم پیش دکتر زنان برم ،ولی خب نه کسی بود که این پیشنهاد رو بده، نه جعفر کاری به این چیزا داشت و حالا محمد داشت من رو میبرد که به یکی از آرزوهام برسم ...و گفتم ممنون
_بابت چی ؟!
_اینکه به فکری، اینکه میریم شهر برای آزمایش !
_والا دیگه طاقت ندارم اگه میدونستم راحتتر پیش میرفتیم، یه کار دیگه هم داریم ،البته ولی اول آزمایش.کنجکاو کار دیگه اش بودم ولی چیزی نپرسیدم، فقط گفتم کاش گفته بودی، حلیمه نمیدونه نیستیم ،علی ...
_علی رو تا حالا هر کی نگه داشته بعدشم نگه میداره !شهر که رسیدیم رفتیم بیمارستان و ازم خون گرفتن و گفتن دو روز دیگه بیاید برا جواب !از بیمارستان که اومدیم بیرون محمد گفت بمون همین جا میام !!!روی سکویی کنار در بیمارستان نشستم و چند لحظه بعد دیدم محمد با کیک داره میاد طرفم، واقعا از با ملاحظه بودنش شرمنده میشدم، شاید برای خیلی ها چیز عادی بود ولی برای منی که مردی تا حالا اینطور با کارهای هر چند کوچیک هوام رو نداشته بود، خیلی بزرگ و مهم می اومد ....کیک رو گرفت طرفم و گفت بخور تا بریم.کمی از کیک رو توی دهنم گذاشتم و گفتم خودت؟!
_نه بخور تو
_بر میگردیم ده ؟!
_نه یه کاری دارم اینجا ،انجام بدیم و بریم
_پس بریم.سوار ماشین که شدم حرکت نکرد، گفتم پس چرا نمیری ؟!
_نیره اول بگم چی به چیه بعد، خب؟!ببین چند وقتیه تو فکر اینم که از اون ده بیام بیرون، یعنی اینجوری بگم تصمیمم رو گرفتم هم از ده و عدم امکاناتش خسته شدم هم اینکه ....اینکه ازغرغرهای مریم و ننه ...واقعیت دیگه توان قبل رو ندارم، به حاج بابا گفتم همه از ده بیایم بیرون ،ولی قبول نکرد... میگه من به ده عادت دارم نمیتونم همه دار و ندارم رو رها کنم ده !!!
_حق داره
_نداره !!!!ما که خلاف نکردیم زمین و ملک و املاکمون ده هست ،تا ابد که نمیتونیم پابند یه مشت زمین بشیم!
_خب کار و زندگیش اونجاس بیاد اینجا چیکار کنه ؟!
_والا دیگه حاج بابا از کار کردنش گذشته، بفروشه بشینه بخوره ما هم زندگیمون سرو سامان بگیره
_حاج بابا به این کار راضی نمیشه
_میدونم ،ولی من اختیار خودم رو دارم میخوام بیام شهر زندگی کنم... کار و بارم رو اینجا راه بندازم مدام در حال رفت و آمد بین ده و شهرم ،لااقل یه جا ساکن بشم !!!
_چیکار کنی ؟!
_فکر اونجاها رو کردم تو کاریت نباشه ،الان که احتمالا تو بارداری بهترین موقعیت هست که بیایم اینجا
_یعنی ماهم بیایم ؟!
_اره من تو و علی و احتمالا بچه تو راهی !
_مریم و بچه ها ؟!
_اونا میمونن پیش ننه فعلا،هم من ازدست غرغرهای مریم راحت میشم هم اون ما رو که جلو چشمش نبینه کمتر نق میزنه
_ولی ...
_چیه ؟!انگار دلت نمیخواد از ده بیای بیرون ؟!
_من از خدامه !!!کی بدش میاد توی شرایط بهتر زندگی کنه
_پس بریم !
_کجا ؟!
_خونه
ادامه دارد
🔴 *عجیبه ولی میدونستید درخت نخل، پنیر هم داره!* 😃
🔸️ پنیر نخل یا به گویش محلی کورگ (غاپ) سوغات عجیبی است که از دل نخل بیرون میاد.
🔸️نخلداران، نخلهایی که زمان ثمرهی آنها به پایان رسیده را قطع میکنند و از قسمت انتهایی نخل حدود ۳ تا ۱۰ کیلو پنیر که سرشار از قند، ویتامین، کالری و آهن است را بدست میآوردند!
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱