#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستویازدهم
وارد ساختمون شدیم خونه نورگیر و خوبی بود درسته در برابر عمارت کوچیک بود ولی خب حس اینکه توی اون خونه فقط ماییم اونقدرا شیرین بود که به هیچی فکر نمیکردم تمام اتاقها و آشپزخونه و هال و همه جا رو گشتم ،نتونستم اون نیره شیطون درونم رو کنترل کنم و با ذوق گفتم باورم نمیشه محمد ،واقعا اینجا مال ماست ؟!
_اره مال ماست، راستش فکر میکردم قبول نکنی از ده بیرون بیای و مجبور به زورگویی بشم ، الان خیالم راحته که زحمتهام هدر نرفته
_دیوونه ای از خدامه!!! کی دلش نمیخواد تو شهر زندگی کنه ؟!
_بابای من !!!
_سخت نگیر بهش اون عمرش رو اونجا گذرونده، نمیشه ازش انتظاری داشت !
_کاری ندارم ،اختیار خودم رو که دارم
_بله. با همون هیجان گفتم ممنون !!!لبخندی زد و گفت تو هم کم شیطنت نداریا، رو نکرده بودی ؟!
_کی جرات داره در برابر محمد خان اخمو،این کارهای بچه گانه رو بکنه ؟؟! گفت کاش ننه همون موقع که حاج بابا تو رو پیشنهاد داد برای من مخالفتی نکرده بود، اونوقت نه جعفری بینمون بود و نه مریمی !!!
_میدونی که چرا مخالفت کرده ؟
_یه چیزایی شنیدم، واقعا حاج بابا عاشق مادر تو بوده ؟!
_اره، بیخیال این چیزا.... الان این خونه خالی رو چطور پر کنیم؟!
_فکر اینجاشم میکنیم ،جای سخت ماجرا اینه که باید به اهل خونه بگیم
_محمد ؟!
_بله
_اگه قبول نکنن ؟!
_نکنن!!! من تصمیمم رو گرفتم نمیتونم توی اون ده بمونم، نمیخوام عمرم رو تباه کنم سر زمینهای اون ده
_ولی حاج بابا دست تنها میمونه !!!
_من که نمیخوام رهاش کنم، کمک حالشم ولی زندگی خودم رو هم دارم ...اینا رو بیخیال اول ببینیم تو راهی داریم یا نه بعد فکر جابجایی باشیم.فکری که اون مدت عین خوره من رو میخورد رو به زبون آوردم و گفتم محمد اگه من باردار باشم و بچه ...بچه دختر بشه، تو ...تو دوستش نداری؟!ناراحت شد و گفت این یعنی چی؟!
_خب مگه به خاطر دختر دار شدن مریم ،من رو نگرفتی ؟!عصبانی شد ،ازم فاصله گرفت و گفت حرف بی ربط نزن نیره!!! من خدا شاهده ،بنده خدا هم شاهد، فقط نخواستم زن برادرم و بچه اش زیر دست آدم غریبه ای بیفتن از یه طرف و از طرفی نخواستم علی رو از تو جدا کنن وگرنه به خاطر دختر دار شدن و اینا نبود !
_ولی مادرت میخواست برات زن بگیره که پسردار بشی!
_اون ننه ام بود، من که رضایت نداده بودم.تعجب کرده بودم از حرفهای محمد ،توی اون مدت همیشه فکرمیکردم محمد به خاطر پسردار شدن با من ازدواج کرده، ولی الان حرفهایی که اون میزد،زمین تا آسمون با چیزهایی که من فکر میکردم فرق داشت.... صدای محمد من رو از فکر و خیال بیرون آورد ،گفت تازه دخترها به سن مدرسه برسن مریم و اونها رو هم میارم شهر!!! بچه های من وقتی شرایطش رو دارن چرا توی یه محیط بزرگتر و بهتر بزرگ نشن حق داشت!!!! حق داشت به بچه هاش فکر کنه و این حرفا من رو به این اطمینان میرسوند که میتونم 6 دانگ بهش اعتماد کنم و افسار زندگیم رو بسپارم دستش ،کاری که نتونسته بودم موقع زندگی با جعفر انجام بدم، زندگی با اون خدا بیامرز پر از بی اعتمادی و بلاتکلیفی بود، ولی الان داشتم میدیدم که محمد ادم محکمیه به همه و همه چیز فکر میکنه و تصمیم درست رو میگیره ...اونروز برگشتیم ده ،موقعی که میرفتیم سمت ساختمون محمد گفت تو چیزی نگو من شب هم خودم میگم، البته حاج بابا کم و بیش خبر داره !
_باشه نمیگم.محمد به ساختمون نرسیده بود که یکی از مردهای عمارت صداش زد و مجبور شد بره ،تنهایی که واردساختمون شدم هاجر خانم با توپ پر گفت هیچ معلوم هست چیکار میکنید شما زن و شوهر ؟!
_کاری نمیکنیم
_یواشکی میرید و میآید کسی هم سر از کارتون در نمیاره !!!
_هاجر خانم به پسرت بپرس.بعدم رفتم سمت پله ها، حلیمه که پیدا بود از دست علی کلافه شده من رو که دید گفت هیچ معلوم هست کجایی؟! بیخبر میری لااقل به من بگو نیستی !!!
_یهویی شد چی شده مگه ؟!
_بس که این بچه بهونه گرفت والا کلافه ام کرد
_این که مدام پیش تواه
_بله ولی تو رو هم دورادور می بینه، صبح که ندیدت تا الان بهونه گرفت، بس که هم هاجر خانم غر زد روانی شدم، الان دیگه به بدبختی خوابوندم این بچه رو ،کجا بودی تو ؟!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستودوازدهم
گفتم با محمد رفتیم شهر آزمایش بدم برای بارداری !
_شهر ؟چه کاری بود ؟
_میگم بهت حلیمه یه کم صبر کن.در اتاق رو که باز بود بستم نشستم جلوش و گفتم به محمد قول دادم به کسی نگم، ولی نمیتونم به تو نگم
_چی شده ؟حالا حامله ای یا نه ؟!
_نمیدونم دو روز دیگه جوابش میاد
_بلقیس بفهمه ناراحت میشه
_نمیشه!!! ببین من فکر میکردم میریم برای آزمایش و اینکه بفهمم حامله ام یا نه !!!
_نرفتی ؟!
_چرا رفتم ولی کار دیگه هم داشتیم !
_چه کاری ؟!
_حلیمه ما میخوایم بریم شهر زندگی کنیم
_چیییی؟!
_هیسسسس!!! عالم و آدم رو خبر کردی !
_شهر چیکار ؟!
_محمد میگه نمیتونم توی ده بمونم و عمرم رو تباه کنم
_وا چه حرفا
_خونه خریده، تازه نصف خونه هم مال منه، امضا زدم و خونه رو هم دیدیم
_نگاه نگاه !!!چه ذوقی هم کرده، چرا باید نصف خونه رو بهت بده ؟!
_چون از پول خودم خریده !!!
_بعد اونوقت تو خوشحالی؟! مال خودت بوده دیگه !!!حلیمه پیدا بود ناراحته و اون طرز جواب دادنش نشون از دلخوری شدیدش داشت، میشناختمش میدونستم بخل و حرص و حسادتی نداره ولی چرا ناراحت شده بود برام عجیب بود،برای همین گفتم حلیمه چرا ناراحت شدی ؟!
_من؟! ناراحت نه !!!به من چه که بخوام ناراحت یا خوشحال بشم ؟!همین جوابش هم از سر ناراحتی بود گفتم حلیمه با منم ؟!چشمهاش پر از اشک شد و گفت واقعا میری ؟!
_وا چرا گریه میکنی ؟!
_من بدون شماها چیکار کنم اینجا؟! اصلا به چه دردی میخوره اینجا وقتی شماها نباشید، بمونم با هاجر خانم سرو کله بزنم ؟!پس دردش این بود دستش رو گرفتم و گفتم مگه من تو رو ول میکنم حلیمه، یه فکری میکنیم، به این چیزا فکر نکن، منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم که !!انگار کمی دل اومد توی دلش و گفت مریم ؟!
_اون فعلا نمیاد، محمد میگه تا وقتی بچه ها مدرسه ای بشن همینجا میمونه، بعد براشون فکری میکنه !
_فکر میکنی مریم اروم میشینه ؟!
_میدونم نمیشینه ولی کاری ندارم، من طبق خواست محمد پیش میرم !
_میبینم که از اون حالت دفاعی در برابر محمد بیرون اومدی !!!دستی به صورت غرق خواب علی کشیدم و گفتم میدونی حلیمه، امروز چیزایی برام گفت و حرفایی زد که به این نتیجه رسیدم که بهترین کار رو کردم باهاش ازدواج کردم
_به حرف من رسیدی؟!
_اره حق داشتی
_خب حالا کی میرید ؟!
_نمیدونم قراره محمد به همه اعلام کنه بعد !
_نیره ؟!
_هان !
_تو که ...تو که دیگه به جهان فکر نمیکنی ؟!چشم از حلیمه گرفتم، میدونستم از چشمهام همه چی رو میفهمه و اروم گفتم نه !!!چونه ام رو گرفت و گفت به من نگاه کن و جواب بده !!!
_ول کن حلیمه الان وقت این حرفاس؟!
_اتفاقا الان وقتشه، نیره داری یه زندگی جدید شروع میکنی محیطت عوض میشه ،اگه خدا بخواد یه بچه دیگه تو راه داری، مسئولیتت بیشتر میشه، دست بردار از اون آدم
_من که کاریش ندارم
_ولی بهش فکر میکنی ؟!
_فکر نه!!! به خدا بهش فکر نمیکنم، ولی وقتی اسمش میاد نمیدونم یه چیزی ناخودآگاه ته دلم جابجا میشه، دلم نمیخواد اینجوری بشه ولی دست خودم نیست باور کن !
_همین که بهش فکر نکنی خوبه، دل بده به زندگی با محمد ...حلیمه نتونست حرفش رو تموم کنه چون صدای محمد اومد که صدا میزد نیره؟! نیره ؟!از در اتاق علی بیرون رفتم و گفتم بله اینجام!محمد نگاهی به حلیمه انداخت و رو به هر دومون گفت جمع و جور کنید مهمون داره میاد !
_کی؟ از کجا ؟
_غریبه نیست... جهان و زن عموم.حس کردم خون بدنم رو کشیدن، حلیمه انگار متوجه حالم شد اومد طرفم و گفت از بس از صبح سر پا موندی الان از حال میری !
ادامه دارد
*کاتافراکت ها، اولین شوالیههای جهان باستان
کاتافراکت ها سوارهنظام های سنگین اسلحه بودند که برخی آنها را اولین شوالیه های دنیا میدانند، چراکه از زره سنگین و براق اشرافی (گاهی آب طلا) بهره میبردند.
ایران بهمدت 1200 سال از دوران باستان تا قرون وسطی، کاتافراکت استفاده میکرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا