#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستودوازدهم
گفتم با محمد رفتیم شهر آزمایش بدم برای بارداری !
_شهر ؟چه کاری بود ؟
_میگم بهت حلیمه یه کم صبر کن.در اتاق رو که باز بود بستم نشستم جلوش و گفتم به محمد قول دادم به کسی نگم، ولی نمیتونم به تو نگم
_چی شده ؟حالا حامله ای یا نه ؟!
_نمیدونم دو روز دیگه جوابش میاد
_بلقیس بفهمه ناراحت میشه
_نمیشه!!! ببین من فکر میکردم میریم برای آزمایش و اینکه بفهمم حامله ام یا نه !!!
_نرفتی ؟!
_چرا رفتم ولی کار دیگه هم داشتیم !
_چه کاری ؟!
_حلیمه ما میخوایم بریم شهر زندگی کنیم
_چیییی؟!
_هیسسسس!!! عالم و آدم رو خبر کردی !
_شهر چیکار ؟!
_محمد میگه نمیتونم توی ده بمونم و عمرم رو تباه کنم
_وا چه حرفا
_خونه خریده، تازه نصف خونه هم مال منه، امضا زدم و خونه رو هم دیدیم
_نگاه نگاه !!!چه ذوقی هم کرده، چرا باید نصف خونه رو بهت بده ؟!
_چون از پول خودم خریده !!!
_بعد اونوقت تو خوشحالی؟! مال خودت بوده دیگه !!!حلیمه پیدا بود ناراحته و اون طرز جواب دادنش نشون از دلخوری شدیدش داشت، میشناختمش میدونستم بخل و حرص و حسادتی نداره ولی چرا ناراحت شده بود برام عجیب بود،برای همین گفتم حلیمه چرا ناراحت شدی ؟!
_من؟! ناراحت نه !!!به من چه که بخوام ناراحت یا خوشحال بشم ؟!همین جوابش هم از سر ناراحتی بود گفتم حلیمه با منم ؟!چشمهاش پر از اشک شد و گفت واقعا میری ؟!
_وا چرا گریه میکنی ؟!
_من بدون شماها چیکار کنم اینجا؟! اصلا به چه دردی میخوره اینجا وقتی شماها نباشید، بمونم با هاجر خانم سرو کله بزنم ؟!پس دردش این بود دستش رو گرفتم و گفتم مگه من تو رو ول میکنم حلیمه، یه فکری میکنیم، به این چیزا فکر نکن، منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم که !!انگار کمی دل اومد توی دلش و گفت مریم ؟!
_اون فعلا نمیاد، محمد میگه تا وقتی بچه ها مدرسه ای بشن همینجا میمونه، بعد براشون فکری میکنه !
_فکر میکنی مریم اروم میشینه ؟!
_میدونم نمیشینه ولی کاری ندارم، من طبق خواست محمد پیش میرم !
_میبینم که از اون حالت دفاعی در برابر محمد بیرون اومدی !!!دستی به صورت غرق خواب علی کشیدم و گفتم میدونی حلیمه، امروز چیزایی برام گفت و حرفایی زد که به این نتیجه رسیدم که بهترین کار رو کردم باهاش ازدواج کردم
_به حرف من رسیدی؟!
_اره حق داشتی
_خب حالا کی میرید ؟!
_نمیدونم قراره محمد به همه اعلام کنه بعد !
_نیره ؟!
_هان !
_تو که ...تو که دیگه به جهان فکر نمیکنی ؟!چشم از حلیمه گرفتم، میدونستم از چشمهام همه چی رو میفهمه و اروم گفتم نه !!!چونه ام رو گرفت و گفت به من نگاه کن و جواب بده !!!
_ول کن حلیمه الان وقت این حرفاس؟!
_اتفاقا الان وقتشه، نیره داری یه زندگی جدید شروع میکنی محیطت عوض میشه ،اگه خدا بخواد یه بچه دیگه تو راه داری، مسئولیتت بیشتر میشه، دست بردار از اون آدم
_من که کاریش ندارم
_ولی بهش فکر میکنی ؟!
_فکر نه!!! به خدا بهش فکر نمیکنم، ولی وقتی اسمش میاد نمیدونم یه چیزی ناخودآگاه ته دلم جابجا میشه، دلم نمیخواد اینجوری بشه ولی دست خودم نیست باور کن !
_همین که بهش فکر نکنی خوبه، دل بده به زندگی با محمد ...حلیمه نتونست حرفش رو تموم کنه چون صدای محمد اومد که صدا میزد نیره؟! نیره ؟!از در اتاق علی بیرون رفتم و گفتم بله اینجام!محمد نگاهی به حلیمه انداخت و رو به هر دومون گفت جمع و جور کنید مهمون داره میاد !
_کی؟ از کجا ؟
_غریبه نیست... جهان و زن عموم.حس کردم خون بدنم رو کشیدن، حلیمه انگار متوجه حالم شد اومد طرفم و گفت از بس از صبح سر پا موندی الان از حال میری !
ادامه دارد
*کاتافراکت ها، اولین شوالیههای جهان باستان
کاتافراکت ها سوارهنظام های سنگین اسلحه بودند که برخی آنها را اولین شوالیه های دنیا میدانند، چراکه از زره سنگین و براق اشرافی (گاهی آب طلا) بهره میبردند.
ایران بهمدت 1200 سال از دوران باستان تا قرون وسطی، کاتافراکت استفاده میکرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
238.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🐳 #روانشناسی
طبق اصل روانشناختی و برخلاف باورعموم؛نقطه مقابل و متضاد عشق "نفرت" نیست! بلکه بی تفاوتی است.اگر از فردی درگذشته تان نفرت دارید هنوز نسبت به او بی تفاوت نشده اید :)))
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱