1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*میدونستی ؟!
اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید کم کم رنگش سفید میشود!؟
.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
💛🔥 فـــڪـــــت هـــــایـی از خودمون
±░ سلولهای مغز و کلا بدن شما به هر آنچه که ذهن شما با خودش میگه واکنش نشون میده پس افکار منفی میتونه سیستم ایمنی بدن شما را خیلی راحت پایین بیاره
این روزا که کرونا هست خیلی به چیزهای منفی فکر نکنیم که سیستم ایمنی بدنمون بالا باشه
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیزدهم
محمد نگران گفت نیره خوبی ؟!
_خوبم یه کم بخوابم درست میشم.محمد رو به حلیمه گفت دستت امانت ،یه اتاق برای عالم خانم آماده کن جهان هم که اتاق خودش هست، بیاد وسایلش رو برداره و بره! حلیمه گفت چشم خیالتون راحت !!!حدودا یکسالی بود جهان رفته بود، رفته بود تا با مادرش برگرده و حالا داشت با مادرش برمیگشت و احتمالا با زنی که باهاش ازدواج کرده بود ،محمد که رفت حلیمه نیشگونی از بازوم گرفت و گفت خوبه همین حالا داشتم نصیحتت میکردم، این چه حالیه ؟!
_حلیمه ربطی به جهان نداره یهو حالم بد شد
_با منم نیره ؟!با منم ؟!....خودت رو جمع و جور کن.بعد هم انگار که با خودش غر میزد گفت نمیشد حالا نمی اومدن، مثل این یه سال که نبود
_حلیمه ؟!
_هان ؟!
_بیا برو غرغر نکن
_تو نمیخواد به من بگی چه کنم و چه نکنم ،برو یه کم بخواب رنگ به صورتت بیاد !!!به حرفش گوش دادم، رفتم توی اتاق و کمی دراز کشیدم، ته دلم آشوب بود... جهان داشت می اومد، از آخرین باری که دیده بودمش خیلی چیزها عوض شده بود، شاید خود ماهم عوض شده بودیم هزار بار لحظه ای که با جهان روبرو میشدم رو تصور کردم ولی نتونستم به خودم بقبولونم که باید اروم بگیرم....حلیمه که اومد توی اتاق و من رو بیدار دید گفت مگه قرار نشد بخوابی؟!
_نتونستم
_نیره جان علی ..جان عزیزترین کست، مواظب رفتارت باش خب ؟!
_خیالت راحت.از جا بلند شدم سر کمد لباسهام رفتم، لباس قشنگی از بینش برداشتم و گفتم این قشنگه ؟!حلیمه سری تکون داد و گفت نیره ؟!
_هان؟! خب چیه میخوام مرتب باشم،نمیخوام فکر کنه چون اون نبوده من عزا گرفتم، باید ببینه منم زندگی خودم رو داشتم و بهتر اینکه بفهمه حتی بهش فکر هم نمیکردم.اینها رو میگفتم ولی از دل خودم فقط خودم خبر داشتم، حلیمه که خوب من رو میشناخت گفت من که میدونم درونت چه اتیشی به پاس!!!
_پس روش نفت نریز.لباس رو پوشیدم موهام رو مرتب کردم، سرمه ای به چشمهام کشیدم و از رژ لب خوشرنگی که محمد برام خریده بود کمی زدم، رنگ به صورتم اومد، صدای هاجر خانم از پایین پله ها اومد که گفت نیره؟ نیره ؟
بالای پله ها ایستادم و گفتم بله هاجر خانم ؟!
_اگه زحمتی براتون نیست تشریف بیارید پایبن مهمونا الانه که برسن
_اومدم.از پله ها پایین رفتم هاجر خانم نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت مگه عروسی میری ؟!نگاهی به خودم کردم و گفتم مهمون میاد دیگه ،باید مرتب بود !
_خوبه والا...مریم نگاهی بهم انداخت و رو به هاجر خانم گفت فامیل خودشه خاله معلومه فرق میذاره !هاجر خانم پوزخندی زد و گفت فامیل خودشم نمیخوانش والا موندم چرا خدا عقل از پسرهای من گرفت خواهان این شدن !!!
عصبی گفتم من رو صدا زدید این حرفا رو بزنید ؟!در هال باز شد محمد و حاجی اومدن داخل، اونها ساکت شدن محمد نگاهی به من انداخت و کنارم ایستاد، اخمهاش توی هم بود اروم گفتم چیه؟ لباسم بده عوضش کنم ؟!
_نه خیلی هم خوبه.لبخندی نشست روی لبم ،حاجی که نشست همگی نشستیم هاجر خانم گفت چرا اینطور یهویی خبر دادن که میان؟!حاجی گفت:انگار ده نصیر خان بودن ،من بیخبر بودم، جهان اومده برای خرید سهم نیره از زمین مشترک
محمد گفت خودش میخره ؟!
_اینجور که پیداس
_باریک الله وضعش خوب شده !
_این زمین هم قضیه اش حله بشه، دیگه چیزی بین این دو تا خونواده نمونه و هر کسی بشینه سر زندگی خودش، اگه بالا و پایانی چیزی گفتن راه بیا تا حله بشه بره !!!محمد سری به نشونه تایید تکون داد و منتظر نشستیم تا مهمونها برسن، خیلی طول نکشید که از حیاط خبر رسید مهمونها رسیدن !!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهاردهم
قلبم عین گنجشک میزد واقعا نمیتونستم پیش بینی کنم چطور با جهان رودررو میشم.... تنها چیزی که میدونستم این بود که نباید خودم رو رها کنم ،باید محکم می ایستادم ،محمد و حاجی رفتن برای استقبال و ما همگی کمی دورتر ایستاده بودیم.... اول عالم خانم وارد شد با همه سلام علیکی کرد و به من که رسید روبوسی کرد و اروم زیر گوشم گفت انگار شوهر جدید بهت ساخته !!!مثل خودش اروم، زیر گوشش گفتم چشم بد ازم دور !!!توقع این جواب رو نداشت کمی چپ چپ نگاهم کرد و رفت.نصیر خان و شاهین با هم وارد شدن، خبر نداشتم که اونها هم هستن ،با اونها هم سلام علیکی کردم و بعد دختری وارد شد که نمیشناختم... دختری با قدی متوسط و لباسهای شهری.... برای سلام علیک که جلو اومد با خوش رویی گفت سلام من مهناز هستم خوشبختم !!!دستش رو فشردم و گفتم سلام منم نیره بفرمایید !
صدای عالم خانم اومد که گفت نیره جان ،مهناز عروسمه !!!مثل خودش گفتم به سلامتی، راستی تبریک میگم !!!مهناز که دختر بامزه ای بود و پیدا بود خونگرم هم هست گفت ممنون، مامان از شما زیاد میگه !!!
_جدا ؟!خبری از جهان نبود، هاجر خانم گفت پس جهان خان کو ؟!مهناز گفت داشت می اومد نمیدونم.حرفش تموم نشده بود که جهان اومد داخل ،دستهام رو مشت کردم که واکنش غیر معمولی نشون ندم، با همه سلام علیکی کرد و به من که رسید حتی سرش رو بالا نگرفت که صورتم رو ببینه سلام و احوالپرسی زیر لب کرد و نشست پیش بقیه.... مرحله اول رو خوب طی کرده بودم، محمد آخرین نفر اومد داخل کنار حاجی نشست و رو به جهان گفت خب پسر عمو چه خبر ؟!جهان اصلا مثل قبل نبود، سعی داشت نگاهش با کسی تلاقی نشه معذب بود و این از نحوه نشستنش پیدا بود ،در جواب سوال محمد گفت خبری نیست پسر عمو سلامتی !!!حاجی گفت یهو رفتی و بعدم خبری ازت نشد والا ما ازت خبری نمیگرفتم نمیفهمیدم ازدواج کردی!عالم خانم به جاش گفت والا مظفر خان یهویی شد وگرنه که شما بزرگتر جهان هستید، پدر و مادر مهناز سفر خارج از کشور داشتن و ما مجبور بودیم زودتر کارای عقد و عروسی رو انجام بدیم !
_خوشبخت بشن ایشالا بقیه اش مهم نیست
_انشالله،نصیر خان رو به من گفت تو چه خبر نیره ؟!نگاهم رو بالا گرفتم تا جواب نصیر خان رو بدم، که یه لحظه با جهان چشم تو چشم شدم ،سریع نگاه ازش گرفتم و گفتم سلامتی خبری نیست !جو سنگین بود یا من اینطور حس میکردم ،هر چی بود دلم میخواست هرچه زودتر کار رو انجام بدن و برن !!!
صدای علی از که از بالای پله ها اومد که داشت خنده کنان پایین می اومد ،باعث شد همه سرها بچرخه سمت پله ها...علی پرانرژی، که نشون از استراحت کاملش داشت از پله آخر پرید و چشمش به مهمونها که افتاد از حرکت ایستاد، چند لحظه ای همه رو نگاه کرد و بعد رفت سمت محمد و روی زانوش نشست ،میونه خوبی باهاش داشت و توی جمع ها ترجیحش این بود که بغل محمد یا حاجی بنشینه تا من!!!عالم خانم نگاهی بهش انداخت و گفت مردی شده برای خودش !!!زیر چشمی جهان رو نگاه میکردم، اونموقع که ده بود علی رو دوست داشت، البته که علی اون رو نمیشناخت درسته یکسال گذشته بود ولی خب علی بچه بود و اونو نمیشناخت، جهان کمی علی رو نگاه کرد و بعد بهش گفت بیا اینجا ببینم !!!ولی علی تکون نخورد و بیشتر خودش رو جا داد توی بغل محمد، محمد گفت تا بیاد با غریبه ها اخت بشه یه کم زمان میبره !!!جهان برگشت سمت من ،انگار از اون حس معذب بودن ورودش چیزی باقی نمونده بود، چون گفت همچین غریبه هم به حساب نمیایم ،نه دختر خاله ؟!دختر خاله؟؟؟؟؟ دلم میخواست تا میخورد میزدمش، میترسیدم حرف بزنم و لرزش صدام رسوام کنه ، ولی باید چیزی میگفتم برای همین اروم گفتم قطعا یادش نمیاد شما رو !!!نصیر خان رو به حاجی کرد و گفت راستش من باید برگردم نمیخواستم بیام ولی عالم اصرار کرد که باشم، بحث این زمین مشترک رو حل کنید تا تموم بشه بره.حاجی گفت من دخالتی ندارم نصیر، بهتره با محمد حل و فصل کنید !!!!نصیر خان که به مذاقش خوش نیومده بود گفت پس محمد و جهان با هم حل کنن !!!
_هر طور صلاحه !!
ادامه دارد