eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.7هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌍 آنها از زمان ازدواج تصمیم گرفتند تا پایان عمر در «غار» زندگی کنند و اکنون صاحب 4فرزند شده‌اند. 54سال از زندگی عاشقانه این زن و شوهر چینی در غار میگذرد و بسیاری از مردم دنیا را شگفت زده کرد!!    📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔸️این پیراهن ۱۴۰۰سال پیش دردوره ساسانی تن یه ایرانی بوده جنس ابریشم،طرح پرنده اساطیری باانگشتر مروارید برمنقار نشان تمدن غنی ایران کهن 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جالبه بدونید که ‌خورشید زرد نیست ! به خاطر وجود اتمسفر نور خورشید پس از عبور از آن بر روی زمین زرد دیده می‌شود و در واقع نور خورشید سفید است. این عکس واقعی خورشیده اگه از بیرون اتمسفر بهش نگاه بشه. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌎عکس زیبایی از بخشی از آبشــــار نــــیاگارا در زمستان پوشیده از یــــخ ... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎مقایسه دست انسان با رد پای خرس قطبی جلل خالق 😳  📢 برای ارتقا نشر دهید کپی بدون لینگ ممنوع 🚫 👩‍🔬 @danestanihayetebi 👨‍🔬 ☘🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📮 امروز شما رکورد زنده موندتونو زدید و هر روز این رکورد توسط شما شکسته میشه!😬😂 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 درواقع ما فقط به دنیا میایم و زندگی میکنیم که بمیریم!😐 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
با اینحال از بیمارستان که اومدیم بیرون گفت بچه خوش قدمیه!!! _انشالله _بریم هم یه کم وسایل برای خونه بخریم، بعدم بریم که دو تا خبر رو به اهل خونه بگیم که به قول تو قیامت به پا بشه !!! _کاش میذاشتی می‌گفتیم، بعد وسایل بخریم !!! _چیه میترسی پشیمون بشم ؟! _نمیدونم، میگم شاید هاجر خانم اجازه نده یا راضی نشه ما بیایم شهر ،یا حتی مریم .... _نیره اینو تو گوشت فرو کن من تصمیمی که گرفتم رو هیچکس نمیتونه عوض کنه ،خب ؟!من تصمیم گرفتم فعلا با تو بیام اینجا زندگی کنم و یکی دو سال بعد مریم و بچه ها رو هم میارم !! _اگه گفتن چرا الان با نیره میری و با مریم نمیری چی ؟! _خیلی ساده اس، چون اینجا تو خونه داری مریم که نداره، اگه ارثی چیزی بهش رسیده بده، براش خونه میگیرم! _اینم هست!!! _تو کاریت نباشه ،من حلش می‌کنم ! اونروز تا حوالی ظهر با محمد چند تا مغازه رفتیم و یه سری وسایل برای خونه خریدیم، دروغ چرا خیلی خوشحال بودم که زندگی مستقلی قرار بود برای خودم تشکیل بدم، یه زندگی به دور از حضور دیگران ،فقط اگه اون فکر جهان هم از سرم بیرون میرفت، زندگی داشت روی خوشش رو نشونم میداد، سعی میکردم به هیچی جز خودم و زندگیم فکر نکنم ولی فکر جهان عین یه مورچه توی سرم وول می‌خورد !!!!کارمون که تموم شد برگشتیم عمارت، سر راه جعبه ای شیرینی خریدیم و با هم رفتیم سمت ساختمون،تازه داشتن سفره ناهار رو می انداختن، علی دویید جلو بغلش کردم و لباسی که براش خریده بودم دستش دادم، محمد لباسهایی که برای بچه های مریم گرفته بود رو بهشون داد، هاجر خانم گفت خیر باشه؟! شما زن و شوهر زیادی شاد و شنگولید!!!حاجی گفت خداروشکر !!!اخمهای مریم رفت توی هم و گفت مناسبت شیرینی؟!نشستیم و محمد گفت بشینید تا بگم !!!سر سفره نشستیم و محمد گفت نیره بارداره !!!حاجی مبارک باشه ای گفت و هاجر خانم گفت قدمش مبارک باشه، ایشالا که پسر دار بشی و دشمنت شاد نشه !!!!خواستم حرفی بزنم که محمد اشاره کرد چیزی نگم،مریم اما ناراحت گفت انگار بچه اولشه!!!!زشته بعد از 3 تا بچه.حرفش رو زد و خواست از سر سفره بلند بشه که محمد گفت بمون مریم حرفم تموم نشده ،نیره حامله اس، بچه هم ایشالا که سالم به دنیا بیاد !!!حاجی گفت ایشالا!!!محمد انگار مردد بود میون گفتن و نگفتن اون حرف، با اینکه گفته بود تصمیم،تصمیم منه ولی پیدا بود براش سخته بخواد اون حرف رو به زبون بیاره ....با اینحال کمی که گذشت و همه مشغول خوردن غذا شدن گفت من یه تصمیمی گرفتم.سرها برگشت سمتش،نگاهی به حاجی انداخت و گفت بارها به حاج بابا هم گفتم که اونم تو این تصمیم همراه من باشه ولی خب قبول نکرد، منم تا حدی میتونم طبق خواسته دیگرون زندگی کنم... من و نیره ....من و نیره و علی میریم شهر برای زندگی !!!هاجر خانم و مریم همزمان گفتن چیییی؟! _میریم شهر برای زندگی !!!هاجر خانم عصبانی گفت بیخود!!! من یه بچه بیشتر اینجا کنارم ندارم، تو هم میخوای من رو ول کنی بری؟! من که میدونم همه این آتیشها از گور تو بلند میشه !!!منظورش من بود، گفتم ربطش به من چیه هاجر خانم ؟!پسرتون تصمیم داره بره!!! _تو زیر پاش نشستی دیگه وگرنه چرا اینهمه سال نخواست بره؟! حالا که تو پا گذاشتی توی زندگیش بخواد بره ،از روز اول قصد و نیتت همین بود که بچه هام رو ازم دور کنی، اون از جعفر که مرد و تموم شد، اینم از محمد که میخوای به زور ببریش غربت !محمد گفت ننه من کسی ام که تحت سلطه کسی باشم ؟! _والا نبودی، انگار حالا هستی !!!مریم با عصبانیت گفت خوبه والا دیگه یه باره بگو بچه هات هم بچه های تو نیستن و خلاص !!! _حرف بیخود نزن ،من کی همچین حرفی زدم، کی کوتاهی در حقشون داشتم ؟! _کوتاهی از این بدتر که بچه یکی دیگه رو می‌بری شهر ،بچه های خودت توی ده میمونن؟!حاجی بی توجه به حرفهای جمع گفت آخرش کار خودت رو کردی!!! _حاج بابا بارها گفتم من نمیتونم دیگه تو این ده بمونم ،مطمئن باش دست تنها نمیذارمت، راهی نیست میام و میرم ولی خب دلم یه زندگی بهتر میخواد، اینکه بچه هام توی یه شرایط بهتر زندگی کنن!!! _هرچی خیره پیش بیاد من که حرفی نزدم ! ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا