#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستویکم
با اینحال از بیمارستان که اومدیم بیرون گفت بچه خوش قدمیه!!!
_انشالله
_بریم هم یه کم وسایل برای خونه بخریم، بعدم بریم که دو تا خبر رو به اهل خونه بگیم که به قول تو قیامت به پا بشه !!!
_کاش میذاشتی میگفتیم، بعد وسایل بخریم !!!
_چیه میترسی پشیمون بشم ؟!
_نمیدونم، میگم شاید هاجر خانم اجازه نده یا راضی نشه ما بیایم شهر ،یا حتی مریم ....
_نیره اینو تو گوشت فرو کن من تصمیمی که گرفتم رو هیچکس نمیتونه عوض کنه ،خب ؟!من تصمیم گرفتم فعلا با تو بیام اینجا زندگی کنم و یکی دو سال بعد مریم و بچه ها رو هم میارم !!
_اگه گفتن چرا الان با نیره میری و با مریم نمیری چی ؟!
_خیلی ساده اس، چون اینجا تو خونه داری مریم که نداره، اگه ارثی چیزی بهش رسیده بده، براش خونه میگیرم!
_اینم هست!!!
_تو کاریت نباشه ،من حلش میکنم !
اونروز تا حوالی ظهر با محمد چند تا مغازه رفتیم و یه سری وسایل برای خونه خریدیم، دروغ چرا خیلی خوشحال بودم که زندگی مستقلی قرار بود برای خودم تشکیل بدم، یه زندگی به دور از حضور دیگران ،فقط اگه اون فکر جهان هم از سرم بیرون میرفت، زندگی داشت روی خوشش رو نشونم میداد، سعی میکردم به هیچی جز خودم و زندگیم فکر نکنم ولی فکر جهان عین یه مورچه توی سرم وول میخورد !!!!کارمون که تموم شد برگشتیم عمارت، سر راه جعبه ای شیرینی خریدیم و با هم رفتیم سمت ساختمون،تازه داشتن سفره ناهار رو می انداختن، علی دویید جلو بغلش کردم و لباسی که براش خریده بودم دستش دادم، محمد لباسهایی که برای بچه های مریم گرفته بود رو بهشون داد، هاجر خانم گفت خیر باشه؟! شما زن و شوهر زیادی شاد و شنگولید!!!حاجی گفت خداروشکر !!!اخمهای مریم رفت توی هم و گفت مناسبت شیرینی؟!نشستیم و محمد گفت بشینید تا بگم !!!سر سفره نشستیم و محمد گفت نیره بارداره !!!حاجی مبارک باشه ای گفت و هاجر خانم گفت قدمش مبارک باشه، ایشالا که پسر دار بشی و دشمنت شاد نشه !!!!خواستم حرفی بزنم که محمد اشاره کرد چیزی نگم،مریم اما ناراحت گفت انگار بچه اولشه!!!!زشته بعد از 3 تا بچه.حرفش رو زد و خواست از سر سفره بلند بشه که محمد گفت بمون مریم حرفم تموم نشده ،نیره حامله اس، بچه هم ایشالا که سالم به دنیا بیاد !!!حاجی گفت ایشالا!!!محمد انگار مردد بود میون گفتن و نگفتن اون حرف، با اینکه گفته بود تصمیم،تصمیم منه ولی پیدا بود براش سخته بخواد اون حرف رو به زبون بیاره ....با اینحال کمی که گذشت و همه مشغول خوردن غذا شدن گفت من یه تصمیمی گرفتم.سرها برگشت سمتش،نگاهی به حاجی انداخت و گفت بارها به حاج بابا هم گفتم که اونم تو این تصمیم همراه من باشه ولی خب قبول نکرد، منم تا حدی میتونم طبق خواسته دیگرون زندگی کنم... من و نیره ....من و نیره و علی میریم شهر برای زندگی !!!هاجر خانم و مریم همزمان گفتن چیییی؟!
_میریم شهر برای زندگی !!!هاجر خانم عصبانی گفت بیخود!!! من یه بچه بیشتر اینجا کنارم ندارم، تو هم میخوای من رو ول کنی بری؟! من که میدونم همه این آتیشها از گور تو بلند میشه !!!منظورش من بود، گفتم ربطش به من چیه هاجر خانم ؟!پسرتون تصمیم داره بره!!!
_تو زیر پاش نشستی دیگه وگرنه چرا اینهمه سال نخواست بره؟! حالا که تو پا گذاشتی توی زندگیش بخواد بره ،از روز اول قصد و نیتت همین بود که بچه هام رو ازم دور کنی، اون از جعفر که مرد و تموم شد، اینم از محمد که میخوای به زور ببریش غربت !محمد گفت ننه من کسی ام که تحت سلطه کسی باشم ؟!
_والا نبودی، انگار حالا هستی !!!مریم با عصبانیت گفت خوبه والا دیگه یه باره بگو بچه هات هم بچه های تو نیستن و خلاص !!!
_حرف بیخود نزن ،من کی همچین حرفی زدم، کی کوتاهی در حقشون داشتم ؟!
_کوتاهی از این بدتر که بچه یکی دیگه رو میبری شهر ،بچه های خودت توی ده میمونن؟!حاجی بی توجه به حرفهای جمع گفت آخرش کار خودت رو کردی!!!
_حاج بابا بارها گفتم من نمیتونم دیگه تو این ده بمونم ،مطمئن باش دست تنها نمیذارمت، راهی نیست میام و میرم ولی خب دلم یه زندگی بهتر میخواد، اینکه بچه هام توی یه شرایط بهتر زندگی کنن!!!
_هرچی خیره پیش بیاد من که حرفی نزدم !
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستودوم
مریم باز با عصبانیت گفت بچه هات توی یه شرایط بهتر باشن؟! اینا بچه های تو نیستن؟! اینا حق زندگی بهتر ندارن؟! تو داری حق اینا رو میدی به بچه نیره !!!
_مریم اروم بگیر ،من فرقی نمیذارم فعلا شرایط گرفتن دو تا خونه ندارم بچه ها برسن سن مدرسه اونا رو هم میبرم شهر !!!
_نیره بمونه ما میریم شهر ،اون بمونه چند سال دیگه بیاد شهر !محمد گفت نیره خونه از خودشه، تو هم پول داری بده خونه بگیرم!!!هاجر خانم اونقدری تحت فشار بود که بی توجه به حاجی و محمد گفت نیره گورش کجا بود که کفنش باشه ؟!خونه ی نیره!!!! چه غلطا...حاجی بهش توپید هاجر ؟!
_مگه دروغ میگم ؟!دختر گدایی که معلوم نیست اصل و ریشه اش کجاست رو آوردید کردید تاج سرتون ،نمیفهمید داره زندگیمون رو میپاشه از هم ؟!محمد گفت ننه چرا بی ربط میگی، ارثی که نصیر خان بهش داد رو داده خونه من نمیخوام زمینهای اینجا رو از دست بدم ،برای همین فعلا نمیتونم دو تا خونه بگیرم و اینکه فعلا صلاحه مریم و بچه ها اینجا بمونن !!!هاجر خانم بلند شد و گفت دیگه من بی ربط میگم نه؟! تو بمون و زنت !!!و گذاشت رفت... محمد خواست بره دنبالش که حاجی گفت بشین اروم میشه !!!مریم هم با حالت قهر رفت توی اتاق ،بچه ها نشسته بودن، حاجی رو بهشون گفت شماها بخورید غذاتون رو...یالا نیره تو هم شروع کن !خودش هم شروع کرد به خوردن، محمد و من فقط با غذا بازی کردیم بچه ها که بلند شدن ما هم از سر سفره بلند شدیم،محمد رفت سراغ کارهاش منم توی اتاق بودم، حلیمه که اومد توی اتاق من رو بغل کرد و گفت مبارک باشه گفتم حامله ای !!!لبخندی بهش زدم و گفتم فقط خدا به دادم برسه با بلقیس ،کله ام رو میکنه چرا رفتم شهر !!!
_بهش نگو عصری بریم پیشش، بگیم نمیدونیم، دلش رو نشکنیم!!! میدونی که حال خوبی نداره !!
_باشه میریم
_میگم نیره انگار محمد گرد و خاک کرده!!! سر خونه شهر !!
_اییییی
_حالا واقعا میرید ؟!
_اره یه سری وسیله خریدیم بقیه اش رو هم جور میکنیم
_سخته نه ؟!
_چی ؟گفت:
_خب تو تنها اونجا، محمد که باید بره و بیاد تو تنها میمونی !!
_من از خدامه تنها باشم
_عقل نداری !
_حلیمه آماده باش احتمالا تو هم باهامون بیای!
_من کجا ؟!
_شهر دیگه توقع نداری من با دو تا بچه تو شهر غریب تک وتنها بمونم !!!
_میگی تنهایی خوبه، من رو میخوای چیکار ؟!میشناختمش میدونستم توی دلش قند آب میکنن ،ولی روی خودش نمیاره...هرچی بود اون روزا گذشت هاجر خانم با من و محمد قهر بود حتی کلامی باهامون حرف نمیزد و مریم مدام نق میزد،حتی سرش بچه های خودش هم غر میزد.... با محمد کم و کسری خونه رو تکمیل کردیم و محمد حاجی رو هم برده بود و خونه رو دیده بودن ...روزی که قراره بود به طور کامل بریم شهر زندگی کنیم من حدود 2 ماه باردار بودم ،حال و روز خوبی هم نداشتم تهوع های وقت و بی وقت و اینکه نمیتونستم چیزی بخورم از یه طرف و شیطنتهای علی از طرف دیگه ،باعث شد خود محمد پیشنهاد بده که حلیمه هم همراه ما بیاد شهر...هاجر خانم که فهمید قیامت کرد دستش رو زد به کمرش و گفت خوبه والا ، میخوای منم بیام کلفتی خانم رو بکنم ؟!محمد که اون روزا سعی میکرد هاجر خانم رو اروم کنه گفت نکن ننه بذار با آرامش بریم سرزندگیمون !!!
_زندگی تو اینجاست، حالا داری خودت رو آلاخون والا خون میکنی بماند !!!
_حرفش رو زدیم ،دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، حلیمه هم میاد کمک نیره !
_والا انگار تخم دوزرده گذاشته ،حامله اس مثل هزارون هزار تای دیگه
_ربطی به حاملگی نداره ،من مدام نیستم شهر و خونه یکی باید پیششون باشه
_دردت چی بود تو که میخواستی ده باشی خودت رو اواره کردی ؟!
_باز برگشتیم سر خط !!!!!هر چی بود ما با هم راهی شدیم، مریم اونروز حتی از اتاق بیرون هم نیومد و ما بدون بدرقه کسی رفتیم تا زندگی جدیدمون رو شروع کنیم...مستقر شدن توی خونه جدید خیلی راحت انجام شد محمد معمولا صبح ها میرفت و بعد از غروب برمیگشت، گاهی شبها هم میموند و روز بعدش میگفت کارم طول کشید ارزش رفت و آمد نداشت !!درسته به محمد و خوبی هاش عادت کرده بودم ولی اینکه بخوام حسودی کنم شاید پیش مریم بوده، نه!!!! برام یه چیز عادی و طبیعی بود حتی حاضر نبودم بهش فکر هم بکنم ...
ادامه دارد