#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوپنجم
طلا دو ماهه بود که باز کارهای ده شروع شد و رفت و آمدهای محمد زیاد شد ،کل عید نوروز رو خونه حاج بابا گذرونده بودیم و من هیچ روزی از دست نیش و کنایه های مریم و هاجر خانم راحت نبودم.طلا دختر قشنگی بود ،بیشتر شباهت به من داشت و همین من رو خوشحال میکرد ،درسته محمد هم آدم بدقیافه ای نبود ولی خب قیافه در حد مرد بودنش بود !!!!تعطیلات که تموم شد و ما برگشتیم شهر خوشحال بودم، هاجر خانم روزی که میخواستیم بریم گفت حالا مثلا کارتون شهر چیه که مثل مهمون اومدید و مثل مهمون میرید ؟!محمد گفت ننه خونه زندگیمون اونجاست ،چرا هی یادت میره ؟!
_یادم نمیره از این اداهای بیخود خوشم نمیاد!!!هرچی بود برگشتیم و اون بار رحیمه هم با ما اومد، مریض احوال بود و دیگه نمیتونست به کارها رسیدگی کنه ،محمد پیشنهاد داد بیاد شهر و بره دکتر، بلکه حالش بهتر بشه... اولش نمیخواست قبول کنه ولی حلیمه بالاخره راضیش کرد، هیچوقت از رحیمه خوشم نمی اومد همیشه مثل یه دشمن خونی با من رفتار میکرد، ولی خب هر چی بود خواهر حلیمه بود !!!حلیمه آدم زبر و زرنگی بود اون مدتی که شهر بودیم همه جا رو یاد گرفته بود و خودش همه کارها رو میکرد، رحیمه هم که اومد شهرخودش کارهاش رو میکرد و میبرد دکتر و می آوردش، رحیمه اون روزا خیلی ساکت بود ،حلیمه که دکتر خیالش رو راحت کرده بود رحیمه مریضی خاصی نداره فقط نباید کار زیاد انجام بده، یه شب به رحیمه گفت بهتره دیگه کار نکنی !!!رحیمه کلافه گفت کار نکنم، چه کنم ؟!
_هیچی یه خونه توی ده بگیر و بشین توش !
_باد هوا بخورم
_خواهر من !!!بالاخره پولی داری که، منم هستم
_لازم نکرده خودم کار میکنم نیازی به کسی هم ندارم !
_دکتر گفت ...
_دکتر برای خودش گفت، من کار نکنم میمیرم
_عجب!!! این از دست من بر می اومد دیگه خود دانی !!رحیمه که خوابید به حلیمه گفتم شماها خواهرید ولی اینهمه تفاوت توی اخلاق نوبره والا !!!
_گناهی نداره
_چطور ؟!
_زیر دست آدمی بزرگ شده که این اخلاقش بوده
_مگه یه جا نبودید شماها ؟!حلیمه آهی کشید و گفت:
_نه!!! ننه بابامون که مردن ما بچه بودیم، رحیمه رو مادر هاجر خانم میبره کلفتی ،منم توی عمارت با مادر مظفر خان میموندم میدونی که فامیل ان
_اره میدونم
_مادر هاجر خانم زن بدجنسی بود، فقط کافی بود رحیمه پاش رو یه قدم این ور و اون ور بذاره میزد...نه اینجوری، به قصد کشت میزد، رحیمه بچه بود ولی خب به خاطر لقمه ای نون مجبور بود دیگه ...
_آخی...
_خشم و نفرت و بدجنسی از اینجامیاد ،هاجر خانم که شد عروس مظفر خان ،رحیمه هم به عنوان جهاز دادن به هاجر خانم !
_مگه وسیله بوده ؟!
_فرقی نداشت با وسیله، والا باز اونجا حال و روزش بهتر بود ولی خب تحت امر هاجر بود دیگه
_عجب این رو نمیدونستم.حلیمه سری تکون داد و گفت حتی با منم سر ناسازگاری داره یه بار میون دعوا گفت:چرا تو باید میموندی اینجا و من رفتم خونه اونا، اگه تو رو برده بودن من اینقدر کتک نمیخوردم !!!
_وا مگه تقصیر تو بوده ؟!
_آدم توی شرایط بدش دنبال مقصرمیگرده و رحیمه کسی جز من رو پیدا نکرد!!!راستش هیچوقت از رحیمه خوشم نمی اومد ولی از بعد از اون شب و اون حرفا دلم براش میسوخت.... اونم یکی دیگه از قربانی های اون زندگی بود ...هر چی بود رحیمه حاضر به استراحت نشد و یه روز همراه محمد راهی ده شد !!!زندگی میگذشت... بچه ها بزرگ میشدن، درگیر دو تا بچه و خونه و زندگی بودم و هیچ وقتی برای فکر کردن نداشتم، فقط گاهی شبها وقتی همه میخوابیدند می نشستم و به فکرهام اجازه جولان میدادم، فکر من اما همیشه میرفت سمتی که نباید بره جهان !!!!!اگه هر آدم عاقلی بود ازش بدش میومد،ازش متنفر میشد، ولی من هنوزم با بی عقلی تمام دوستش داشتم!!! شبهایی که محمد بود وقتی ذهنم میرفت سمت جهان، نگاهی به محمد که صورتش از خستگی غرق خواب بود می انداختم و از خودم خجالت میکشیدم... ولی خب گاهی هم به خودم حق میدادم توی خیال خودم برای خودم زندگی کنم !!!اواسط تابستون بود که باز فهمیدم باردارم،حلیمه عصبانی گفت دختر مگه کنترات برداشتی ،بچه ات 7 ماهه اس !!!
_مگه دست منه حلیمه
_والا چی بگم.دو تا بچه 4 ساله و 7 ماه داشتم و الان باز باردار بودم، راستش هیچ از اون بارداری خوشم نمی اومد ولی خب چیزی بود که پیش اومده بود.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوششم
محمد خبر رو که شنید گفت این هم قدمش مبارک !!!راستش این بار غیر از مشکلات بارداری استرس این رو داشتم که بچه پسر بشه !!!دلم میخواست یه پسر تنی به محمد بدم ،چیزی نمی گفت ولی پیدا بود چقدر دلش پسر میخواد!!! از بس به این مورد فکر کرده بودم خودم عذاب وجدان داشتم، سه ماهه بارداربودم که یه بار مه محمد رفته بود ده و آمده بود خبر آورد بلقیس فوت شده !!!بلقیس با اینکه حضور دائمی توی زندگی من نداشت، ولی توی دوره ای که با جعفر زندگی میکردم خیلی کارها برای من کرده بود، خیلی جاها به دادم رسیده بود و مهم تر از همه اینکه تنها کسی که توی شرایط بد مادرم ،شهلا ،در خونه اش رو به روش باز کرده بود بلقیس بود !!!حلیمه که واقعا بلقیس رو دوست داشت خبر رو که شنید نشست و شروع کرد گریه کردن و همونطور اروم میگفت بیچاره بلقیس!!!تک و تنها مرد!!!عاقبت منم همینه، منم هیچ کسی رو ندارم !!
_نگو حلیمه پس ما چی هستیم ؟!
_آخ بلقیس، شماها رو هم نداره!!!میخواستم برم برای تشییع جنازه ولی محمد نگذاشت و گفت با سه تا بچه جایی نری تو بهتره !!!ولی حریف حلیمه نشدیم و اون همراه محمد رفت ده ،روزهایی که حلیمه نبود واقعا میفهمیدم تنهایی بار اون زندگی رو به دوش کشیدن چقدر سخته!!! حلیمه یکهفته نبود و توی اون یکهفته من بارها از خستگی زده بودم زیر گریه ،علی بچه شر و شیطونی بود و خب طلا هم یه بچه 10 ماهه که سر هر چیزی میخواست کنجکاوی کنه!!! حال بدحاملگی هم اضافه شده بود روی همه چی!!! اینقدر سخت گذشت بهم که روزی که حلیمه برگشت انگار یکسالی ندیده بودمش، بغلش کردم و گفتم خدا تو رو از من نگیره !
_خدا بیکار نیست کسی رو از کسی بگیره !!!حلیمه ناراحت بود ولی خب خوب بلد بود زندگی رو پیش ببره کار و بار محمد توی شهر خوب پیش میرفت و تونسته بود کارش رو توسعه بده، گاهی میگفت همینطور پیش بره مغازه رو هم میخرم !!!سهم من رو هم جدا میکرد و گفت برات نگه میدارم روزی که من نباشم دستت جلو کسی دراز نباشه !!!از ته ته دلم میگفتم خدا اون روز رو نیاره!!!محمد مرد خوبی بود، شاید مرد ایده آل هر زنی میتونست محمد باشه!!! کسی که برای رفاه خانواده اش هر کاری میکرد،چشم ناپاک نبود و این برای من که زخم این درد رو کشیده بودم بالاترین حسن بود !!!عید اون سال ده نرفتیم ،من ماه آخر بارداری بودم و اهالی ده اومدن شهر.... توی اون خونه کوچیک اونهمه آدم برای 15 روز میخواستیم بمونیم، حاج بابا حال خوشی نداشت ولی هنوزم سر پا بود ،گاهی به محمد میگفتم حاج بابا رو اینجوری می بینم دلم میگیره !!!
_خدا روشکر که سر پاس، نکاه نکن هنوز صاف راه میره و هیبتش تو چشمه ،سن و سال حاج بابا بالاست !!!و واقعا هم راست میگفت ولی هر چی هم که سن و سالش بود ستون اون خونواده، اون مرد بود !!!مهمونها که راهی ده شدن،خوشحال بودم که هاجر خانم نخواسته بمونه تا تولد بچه ،یکی دو بار شنیدم که میگفت دیگه دختر زاییدن که انتظار نداره !!!اونسال مریم و بچه هاش هم بودن و مریم مدام به محمد غر میزد که دیگه نمیتونم بچه ها رو کنترل کنم ما هم باید بیایم شهر ،نمیتونم با سه تا بچه اونجا بمونم ومحمد مدام میگفت شرایطم جور بشه شما هم میآید !!!و این شرایط انگار قرار نبود جور بشه، چون محمد اگه میخواست میتونست اونا رو هم بیاره ،ولی خب محمد گفته بود تا وقتی بچه ها به سن مدرسه برسن صبر میکنه و نمیخواست از این حرف کوتاه بیاد !!!یکی از اخلاقای بد محمد همین بود، اینکه حرف ،حرف خودش بود!!! کاری نداشت کی چی میگه و چی میخواد ...مهم نظر و تصمیم خودش بود، هرچی اون میگفت درست بود ،حتی اگه به نظر بقیه غلظ بود اون کار خودش رو میکرد!!!هرچی بود مهمونها برگشتن ده و من یکماه بعد درد زایمانم گرفت... این بار واقعا فرق داشت دردی که اون بار میکشیدم ورای دردی بود که سر علی و حتی طلا کشیده بودم ....بیمارستان که رسیدیم سریع من رو بستری کردن ولی اپن درد تموم شدنی نبود، اونقدری درد کشیده بودم که دیگه نای داد زدن هم نداشتم، هر بار درد شدیدی توی بدنم می پیچید ولی باز ساکت میشد، دکتری بالای سرم اومد کمی وارسی کرد و گفت باید صبر کنیم هنوز وقتش نیست !!!ای خدا چند ساعت درد کشیده بودم و تازه میگفتن وقتش نیست !!!! هر چی بود من از امروز صبح تا فردا شب درد کشیدم تا بچه به دنیا اومد ،یعنی زمانی که صدای گریه بچه رو شنیدم از سر ضعف و درد و خستگی بیهوش شدم ،حتی نفهمیدم بچه چی بود.... چیزی که توی اون 9 ماه زیاد در باره اش استرس داشتم همین جنسیتش بود!!!چشمهام رو که باز کردم حلیمه رو بالای سرم دیدم، دستم رو گرفت و گفت کشتیمون !!یعنی بار دیگه بگی حامله ام خودم طلاقت رو میگیرم
ادامه دارد
*این تصویر یک قاتل،متجاوز و... نیست
تصویری از دلقکی که سوئیسی ها برای ترسوندن فرزندانشون استخدام میکنن 😐
در لوسرن ، سوئیس ، شما می توانید یک دلقک شیطانی استخدام کنید تا برای کودک شما یک هفته قبل از تولد کمین کند و در روز موعود یک کیک را به صورت فرزند شما بکوبد
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#دانستنی .🔖💕.
-قوانین عجیب کشور ها .🧺🍓.
♡-------------------♡
•انگلستان🇬🇧↶
- توی شهر پارلمان نباید بمیرید!طبق این قانون هرکسی که توی شهر پارلمان فوت کنه براش مراسم تشیع جنازه برگزار نمیشه و اموالش مصادره میشه .🐤💜.
•ایتالیا🇮🇹↶
- این کشور یه قانون مهم داره و اونم اینه که باید همیشه لبخند بزنید،در غیر این صورت مجازات میشید یعنی توی تمام ساعات روز باید چهره خندان داشته باشید جز بیمارستان و مجالس ترحیم! .🥡🌸.
•دانمارک🇩🇰↶
- اگه کودک یه خانواده دانمارکی بیشتر از 2 ساعت گم بشه و پیدا نشه شهروند های دانمارک میتونن به صورت قانونی حق حضانت کودک رو به عهده بگیرن .🥣💕.
𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱