eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.7هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌵  مطمئنم نمیدونســـــتی کـہ..... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌵  مطمئنم نمیدونســـــتی کـہ..... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌵  مطمئنم نمیدونســـــتی کـہ..... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🥨🌟 بعـــــد از خوندن این حقایق برگی برات نمیمونہ🌟🔥 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
مهناز ناراحت شد باز، اروم بهش گفتم بیخیال اینا کارشونه!!!کمی خودش رو سمت من کشید و گفت والا خودمم دوست دارم ،ولی جهان ...میدونستم هاجر خانم ما رو در حال حرف زدن ببینه کنجکاو میشه، برای همین گفتم فعلا چیزی نگو.اونشب شام رو که خوردیم و بچه ها خوابیدن به محمد گفتم من برم پیش مهناز تنهاس !!! _باشه.در اتاقی که مهناز بود رو زدم و لای در رو باز کردم ،کنار پنجره ایستاده بود،گفتم نخوابیدی؟! _نه بیا _گفتم بهت یه سر بزنم ،ببینم چیزی نمی‌خوای ؟! _نه همه چی هست _اگه میخوای بخوابی من برم ؟! _نه خوابم نمی‌بره جای غریب.نشستم و گفتم به حرفای هاجر خانم توجه نکن، هر حرفی سر زبونش بیاد میزنه !!! _شاید ....ولی خودم که میدونم راست میگه، راستش خودمم خیلی دلم میخواد بچه دار بشم ولی جهان ... _مشکلی داره ؟! _نه، یعنی اگه باشه هم من نمیدونم ،فقط میگه فعلا بچه نمیخوام _چرا ؟! _نمیدونم راستش دارم به این نتیجه میرسم جهان من رو دوست نداره، به خاطر مامانش تحمل میکنه !!! _دیوانه ای؟! میشه تو رو دوست نداشت!!!قطره اشکی که از چشمش چکید رو پاک کرد و گفت حالا که شده!!! آدمی که پشت نداشته باشه هر چیزی براش اتفاق می افته !! _ول کن تو رو خدا !!!دلسوزی نکن برا خودت!!! تو لااقل خانواده ای داری ،من که همونم ندارم، خودت باید از پس خودت بر بیای ،جهان هم خیلی بیجا کرد که بچه نخواد، بزن تو سرش بشینه سر جاش !!!میون گریه شروع کرد خندیدن و گفت واقعا آدم جالبی هستی، تصور اینکه بزنم تو سر جهان، هم خنده داره !!!بعد جدی شد و گفت تو ...تو با جهان رابطه خوبی داری نه ؟!یهو یخ کردم ،چرا باید همچین چیزی بپرسه؟! با اینحال گفتم: _من؟! نه!!! این از کجا دراومد ؟! _میدونی حس میکنم خوب میشناسیش یا رابطه خوبی باهاش داشتی !!!از خودم لجم گرفت چرا باید کاری کرده باشم که مهناز به این نتیجه برسه؟! دلم میخواست خودم رو خفه کنم، کمی من و من کردم ..گفتم نگیم شناخت یا رابطه خوب!!! میدونی که من و جهان دختر خاله پسر خاله ناتنی هستیم ! _اره عالم خانم برام گفته _میدونی هم که قبل از ازدواج با محمد، زن برادرش بودم !!!دستم رو گرفت و گفت اره میدونم ....نمیخوام ناراحتت کنم ادامه نده !!! _نه بابا !!!من از اون مراحل گذشتم ،مهم نیست ...توی اون دوره ای که جعفر مرد و من هنوز علی رو به دنیا نیاورده بودم جهان هم اینجا بود، تازه متوجه نسبت فامیلی مون شده بودیم و خب به هرحال کمک حال خوبی بود برام ...ولی مطمئن باش چیز دیگه ای نبود ....اما .....جهان آدم خیلی خوبیه، کسیه که در همه حال به اطرافیانش کمک میکنه ،مطمئن باش از روی قصد و غرض تو رو ناراحت نمیکنه !سری تکون داد و گفت جهان خوبه، مهربونه ،با محبته، با گذشته،خوش اخلاقه و آدم رو خوب درک میکنه ،نمیدونم چرا توی قضیه بچه اینقدر سفت و سخته !!!خصوصیاتی رو برای من می‌گفت که من حفظ بودم از جهان ،دلم خون میشد ،ولی خب باید سردل میکشیدم ،گفتم بذار به روال عادی پیش بره، خدا رو چه دیدی شاید جایی که فکرش رو نمیکنی یه راه برات باز شد !!! _خدا کنه!!! من کسی رو ندارم دوست دارم یکی دو تا بچه داشته باشم که لااقل تنها نمونم! _درست میشه، باور کن یه جوری درست میشه که خودتم میمونی توش!!! _انشالله !!!اونشب رو تا دیر وقت با مهناز حرف زدیم و بعد خوابیدیم ...صبح روز بعد حاجی و محمد رفتن ده نصیر خان و حوالی ظهر بود که برگشتن، مهناز رو به محمد گفت جهان نمی‌خواست بیاد ؟!محمد گفت جهان گفته تا شب میادش، اگه نیومد ما فردا برمیگردیم شهر شما با ما بیا ،اون میاد اونجا دنبالت، قرارمون این شده !!!از طرفی خوشحال بودم مهناز می اومد خونمون شهر ولی از طرفی ناراحت بودم که جهان هم می اومد...دلم نمی‌خواست باهاش رودررو بشم ...تا کجا می‌خواست اون حس و اون حال ادامه پیدا کنه خدا میدونست و بس!!!! مگه نمی‌گفتن از دل برود هرآنکه از دیده برفت..... پس چرا جهان از دل من نمیرفت!!!!اونشب جهان نیومد و روز بعد ما بعد از شنیدن غرغرهای هاجر خانم راهی شهر شدیم ،هاجر خانم میگفت دو روز اومدید و میرید ،لااقل احمد و علی رو بذارید بمونن !!!محمد بهش میگفت اخه طفل شیرخوار رو بذارم اینجا چه میکنی باهاش ؟! _تو چیکار داری من بزرگشون میکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرچی بود ما راهی شهر شدیم، مهناز میگفت من رو بذارید ده نصیر خان که جهان نخواد بیاد شهر !!محمد اما می‌گفت اون خواه ناخواه باید بیاد از اینجا رد بشه ،اینجوری بهتره، قراره در باره یه کاری هم با هم حرف بزنیم !!!کنجکاو گفتم چه کاری ؟!! _هنوز قطعی نیست باید حرف بزنیم و این یعنی اینکه دیگه چیزی نپرسم ،ولی سوالی عین خوره من رو می‌خورد ،در مورد چی میخواستن با هم حرف بزنن، الله و اعلم !!!مهناز وارد خونه که شد با ذوق گفت چه خونه خوشگلی، من عاشق خونه های اینجوریم ،خیلی قشنگه !! _قابلت رو نداره !! _به خوشی بشینید.اون روز حوالی غروب بود که در رو زدن، محمد رفته بود مغازه و حلیمه هم دستش بند آشپزی بود ،رفتم تا در رو باز کنم، از وقتی اومده بودیم شهر محمد اصرار داشت دیگه لباس محلی نپوشم نه خودش می‌پوشید نه من!!! البته من این مدل رو بیشتر دوست داشتم اینکه همرنگ جماعت بودم ،حس خوبی داشت... چادری روی سرم انداختم و رفتم دم در ،در رو که باز کردم جهان رو پشت در دیدم مثل همیشه مرتب و ترو تمیز ،سرش پایین بود و با کلید توی دستش بازی می‌کرد ،به محض باز شدن در سرش رو بالا آورد و من رو که دیدنگاهش ثابت موند ،نباید اون لحظه حتی برای ثانیه ای ادامه پیدا می‌کرد، برای همین گفتم سلام خوش اومدی !!لبخندی زد و گفت سلام، سلامت باشی !!علی اومد دم در و گفت مامان کیه ؟!جهان رو بهش گفت والا تو خیلی بزرگ شدی !!! _من بزرگ بودم،تازه خیلی هم بزرگم از بقیه مواظبت میکنم !!!خنده ام گرفت، علی مدام در حال اذیت و آزار طلا و احمد بود ولی خب ما بهش می‌گفتیم تو بزرگتری و باید ازشون مراقبت کنی!!! و حالا داشت به خورد جهان میداد ،جهان دستی توی موهای علی کشید و گفت نیم وجبی! یادته یه ذره بود، چه زود بزرگ شد !!نشنیده گرفتم و گفتم نمیای داخل ؟! _اگه از جلو در بری کنار ،چرا میام !!!شرمنده گفتم ببخشید ،حواسم نبود !!!از کنارم رد شد و گفت عامل حواس پرتیم؟!لعنت بهت جهان!!!! لااقل اروم بگیر، چه دردی داری هر بار آتیش روشن میکنی؟!!با هم رفتیم سمت ساختمون، مهناز اومد برای استقبال جهان، باهم سلام علیکی کردن و جهان گفت انگار اینجا بیشتر خوش میگذره ؟!مهناز لبخندی به روش پاشید و گفت نیره یه جورایی مثل خودمه ،برای همین باهم سازگار شدیم !!! جهان داشت به حرفهای مهناز گوش میداد ،ولی چشمش روی طلا بود که داشت راه می‌رفت و احمدی که گوشه ای برای خودش دست و پا میزد... نتونست تعجبش رو پنهون کنه و برگشت سمت من و گفت اینا بچه های توان ؟!یه لحظه وجود مهناز یادم رفت و گفتم نه از تو کوچه آوردم، خب بچه های منن !!! _چه خبره دختر؟! نه یکی، نه دو تا ،سه تا بچه !!!!صدای مهناز اومد که گفت جهان ؟!جهان باز گفت نه خب واقعا زیادیه ،هنوز این نمیتونه راه بره یکی دیگه اون گوشه اس، نکنه یکی هم تو راه داری ؟!با حرص گفتم شایدم داشته باشم !!!باز مهناز مداخله کرد و گفت جهان به ما ربطی داره ؟! _ربط که نه، ولی خب این دختر عقلش از پشت سرش میاد !!!زورم گرفت و گفتم دقیقا عقلم از پشت سرم می اومد، الان عاقل شدم _باز خوبه عاقل شدنت اینه ،اگه هنوز عقل نداشتی حتما 5 تا بچه داشتی !!!نوچی کردم و رفتم توی آشپزخونه ،حلیمه که گویا اون بحث رو شنیده بود، من رو کشید ته آشپزخونه و گفت چشه این ؟! _چمیدونم.حرصم رو سر کاسه و بشقاب درآوردم و اونها رو توی سر هم زدم،حلیمه دستم رو گرفت و گفت این چه وضعشه؟! به خودت بیا ،قراره هر بار این آدم رو می بینی حالت این بشه ؟! _دیدنش به درک!!! چرا حرف بیخود میزنه؟! _می بینه تو بهم میریزی برای همین !!! لیوانی آب خوردم و برگشتم توی هال...مهناز داشت با طلا بازی می‌کرد و جهان گوشه ای نشسته بود ،سینی چایی رو جلوش گذاشتم، برداشت و گفت محمد کی میاد ؟ _دیگه پیداش میشه ! _زندگی چطوره خوب پیش میره ؟! _بهتر از این نبوده تا حالا !!! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اتفاقاتی که بعد از مرگت باید بدونی 🪶 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
اتفاقاتی که بعد از مرگت باید بدونی 🪶 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱