🔸️تصویر جالب و خارق العاده از شباهت چشم انسان با سحابی ها . سحابی به ابر های عظیم متشکل از غبار ، گاز و پلاسما که میان ستاره ها قرار دارند گفته می شود. نعل اسب، خرچنگ ، عقاب و جبار ، از مشهور ترین سحابی ها هستند. شباهت این اجسام آسمانی با مردمک چشم انسان ، یکی از عجیب ترین نکات آفرینش است
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیویک
ابرویی بالا انداخت و گفت خداروشکر !!!مهناز بی مقدمه گفت شما دو تا چرا باهم مثل سگ و گربه می مونید ؟!جهان باز زد به در شوخی و گفت الان من سگم یا گریه؟! نیره کدومه ؟
_برو بابا!!!جهان دارم جدی حرف میزنم، می بینی نیره این همیشه همینه هر چیزی رو به مسخره میگیره !!!
رو به مهناز گفتم ولش کن کلا زندگیش مسخره اس !!!اخم های جهان رفت توی هم، ولی مهناز زد زیر خنده و گفت انگار شما دو تا میونه خوبی با هم دارید !!!
_من با جهان؟! نه!!! به قول خودت همون سگ و گربه ایم !!!همیشه خدا همین بودیم.جهان به حرف اومد و گفت:
بس که نیره فضول بود ...میدونی یه بار یواشکی وارد اتاقم شده بود، کی جرات میگنه این کار رو بکنه؟! کل وسایلم رو زیر و رو کرده بود .مهناز با تعجب گفت واقعا؟! والا جهان خیلی روی وسایلش حساسه منم جراتم نمیشه وارد اتاقش بشم !!!دلم میخواست جهان رو کتک بزنم، انگار فقط قصدش از اومدن به خونه من این بود که حرصم رو در بیاره، گفتم کنجکاو بودم دیگه، بعدم مگه چیز مخفی داشت؟! والا نداشت...خواستم ادامه بدم که صدای در حیاط نشون از اومدن محمد داد، خدا روشکر کردم محمد اومده بلکه جهان اروم بگیره......هیچ وقت نفهمیدم حاج مظفر در مورد اینکه جهان از من خواستگاری کرده بود به محمد هم چیزی گفته بود یا نه؟! ولی شواهد نشون میداد کسی از این موضوع خبردار نیست، چون محمد حتی اشاره ای هم به این موضوع نکرده بود ،در واقع آدمی هم نبود که چیزی رو بدونه و بروز نده !!!محمد که وارد شد و جهان رو دید سلام علیکی کردن و محمد رو به من گفت خبر میدادی جهان اومده ،حتما حوصله اش سر رفت؟
جهان که برگشته بود به تنظیمات کارخونه اش، گفت نه بابا کار داشتی تو هم، با بچه ها سرگرم بودم !!!اونشب به هر بدبختی بود گذشت ،هربار دلم میلرزید جهان چیزی نگه، ولی خداروشکر دیگه حرفی نزد و با محمد سرگرم حرف زدن در مورد کار و بار شدن.... سفره شام که جمع شد حلیمه رفت تا بچه ها رو بخوابونه، داشتم ظرفها رو جابجا میکردم که مهناز کنارم ایستاد و گفت کاش شما هم تهران بودید !
_چرا ؟!
_خوب بود هر چند وقتی میتونستیم همدیگه رو ببینیم، میدونی امروز عصر حس کردم حال جهان میتونه خوب باشه !!!همون فاز دشمنی سگ و گربه رو برداشتم و گفتم مگه حالش ناخوشه؟!
_نه خب، هیچ وقت با کسی کل کل نمیکنه !!!
_با منم از سر دشمنی اینجوریه، میدونی که هیچکس توی اون خانواده من رو قبول نداره
_میدونم، ولی بار اول بود میدیدم از اون حال جدیش در اومده !!!
_زیاد به این مردا اعتمادی نیست، باور کن !!!محمد رو ببین اونقدری جدیه گاهی یه سوال ازش میپرسم جوری جوابم رو میده که یعنی دیگه سکوت کنم و حرف نزنم، ولی یه وقتایی با یه آدمهایی که میدونم خوششون نمیاد از هم تیکه های بهم میندازن که من خودم میمونم
_چی بگم والا ،در کل برای من خوب بود، من که تنهام، تو بودی لااقل با بچه ها سرگرم بودم !!!
_ایشالا بچه خودت رو بغل میگیری، اونم یه جین!!! تا زبون شوهرت کوتاه بشه !!!
خنده شیرینی کرد و گفت دیدی چقدر تعجب کرد ؟!
_بس که بی احساسه ،بدت نیاداااا !!!
_نه بابا، ولی جهان آدم بی احساسی نیست واقعا مهربون و خوبه، والا نمیدونم چشه سر این قضیه!!!کی داشت به کی میگفت جهان با احساسه !!! هر چی بود کارهام که تموم شد سینی چایی ریختم و رفتم پیش بقیه ...محمد و جهان سرگرم حرف زدن بودن، سینی رو وسط گذاشتم و نشستم پیش مهناز محمد استکان چایی رو جلو جهان گذاشت و گفت نیره پیشنهاد جهان رو شنیدی ؟!نگاهی به جهان انداختم، بی تفاوت داشت چایی رو میخورد ،گفتم نه نشنیدم !!!
_میگه بریم تهران.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیودو
مهناز خوشحال دستهاش رو بهم زد و گفت وای کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم !جهان و محمد با تعجب مهناز رو نگاه کردن و جهان گفت چطور ؟!
_الان داشتم به نیره میگفتم کاش می اومدن تهران، اونجا بیشتر همدیگه رو میدیدم ،الان یهو گفتی نتونستم خودم رو کنترل کنم، ببخشید !!گفتم عذر خواهی نداره جانم!!! محمد خان بری تهران چه کنی؟! جهان نگذاشت محمد حرف بزنه وگفت همین کاری که الان میکنه !!!
_آهان، اونوقت چطور به حاج بابا کمک کنه ؟!
_والا موندم عمو چرا دل نمیکنه از اون ده!!! الان دیگه کسی ده نمیمونه مگه اینکه مجبور باشه، زمینها رو بفروشه و بیاد تهران، راحت زندگی کنه !!!
_به این راحتی ها نیست، اون دلبستگی داره خاطراتش اونجاس، زندگیش اونجاس !!!محمد به حرف اومد و گفت ولی پیشنهاد خوبیه !!!انگار جهان خوب مخ محمد رو زده بود، ولی من هیچ دلم نمیخواست این اتفاق بیفته... الان لااقل هر چند سالی یه بار روبرو میشدیم ولی اگه توی یه شهر بودیم معلوم نبود چی میشد، و من این رو نمیخواستم ....محمد باز گفت کارم و شماها رو میبرم تهران ، به فکر حاج بابا هم هستم نهایت میام آخر هفته ها برمیگردم، فقط چند ماه این ور سال کار داریم زمستون و پاییز بیکاریم !!!جهان دنباله حرفش رو گرفت و گفت پیشرفت توی تهران زیاده ،مخصوصا برا کسی که پول داره ،چرا پولش رو اینجا هدر بده... باید به فکر سه تا بچه هم باشید اینا بزرگ میشن آینده میخوان،توی ده میتونید براشون آینده بسازید ؟!گفتم الان ده هستیم ما ؟!
_اینجا هم فرقی نداره با ده که!!! محمد بی توجه به حرفهای من گفت روش فکر میکنم جهان خیالت راحت !!!
_باشه هر کمکی هم از دست من بر میاد دریغ نمیکنم !!!جای حرف زدن نبود، چون هر چی میگفتم روی زمین میموند، ولی اصلا از اون وضع خوشم نمی اومد.... روز بعد صبح زود جهان و مهناز راهی تهران شدن و مهناز موقع خداحافظی گفت ایشالا زودتر تصمیم میگیرید و میآید تهران ،خیلی خوب میشه.به اون گفتم انشالله !!!ولی توی دلم گفتم خدا نکنه !!!
اونها که رفتن داشتم کمک حلیمه سفره صبحانه رو جمع میکردم که محمد گفت یه چایی دیگه بده! استکان چایی رو براش پر کردم و جلوش گذاشتم، کنارش نشستم گفتم واقعا حرفای دیشب رو میخوای انجام بدیم ؟!
_کدوم ؟!
_همین تهران و اینا
_اگه جور بشه خیلی خوبه
_محمد ما چطور بریم تهران؟! حاج بابا اینجاست دست تنها، یه پیرزن و پیرمرد تنها ،مریم و بچه هات هم هستن، فکر کردی به اینا ؟!چایش رو سر کشید و گفت دارم فکر میکنم و بعد پاشد و رفت ،اونکه رفت رو به حلیمه گفتم خدا بخیر کنه جهان کک انداخته به تنبون محمد !!!حلیمه گفت بعیده محمد خان هاجر خانم و حاج مظفر رو رها کنه!
_خدا کنه اینجوری که تو میگی بشه.ولی هیچی اونجوری که من میخواستم نشد، کی توی زندگیم یه چیزی درست پیش رفته بود که اون بار دوم باشه!!! محمد از همون روزا شروع کرد به گفتن اینکه باید بریم تهران !!!هر بار من همون حرفهای تکراری رو میزدم و اون جوابهای قبل رو میداد و میگفت باید حاج بابا رو راضی کنم بیاد باهامون !!!
_چی ؟!حاج بابا اون راضی نشد تا شهر بیاد، حالا میاد تهران ؟!
_باید راضیش کنم دیگه
_اونم بیاد تهران، کارهای ده چی میشه ؟!
_زمینها رو میفروشیم، نشد کارش رو میکنیم نمردم که ،به رعیت پول بدی کارت رو انجام میده!!!
_بعیده
_باید راضیش کنم.محمد از همون روزا شروع کرد به راضی کردن حاج بابا ولی پیرمرد میگفت نه، نمیام من از این خاک نمیرم!!! بهش حق میدادم، عمری رو اونجا سر کرده بود و نمیتونست یهو ازش دست بکشه، این وسط تنها فرد خوشحال مریم بود ، میگفت خوبه یهو میریم تهران.محمد هر چی زد و کوبید، نتونست حاجی رو راضی کنه، برای همین بعد از یه مدت خودشم دلسرد شد و گفت نمیتونم که اینهمه ازشون دور باشم پس منتفی !!!
خوشحال بودم که بالاخره سر جاش اروم گرفته ،پیدا بود مدام با جهان در ارتباط هست، چون هرازگاهی حرفی از دهنش در میرفت، یه شب موقع خواب گفت والا حاج بابا زد زیر کاسه و کوزه امون وگرنه کار به اون خوبی رو از دست دادم
_کارتم آماده بود ؟!
_اره جهان بچه زرنگیه !
_قرار بود باهم کار کنید ؟!
_اره
_همون بهتر که نشد ،جهان رو نمیشناسی؟! ندیدی اومد کلی پول خرج کرد یه ساختمون نیمه کاره ول کرد و رفت ،انگار پولش رو دم قیچی میبرن!!!
_اون رو که گذاشته برای فروش
_چرا باید اینقدر دم دمی مزاج باشه؟! با آدم اینجوری نمیشه کار کرد
_ول کن نیره حالا که نشد
میدونستم جهان همچین آدمی نیست و نیمه کاره رها کردن اون کار و اون ساختمون به خاطر چی بود، ولی خب باید محمد رو هم دلسرد میکردم ...خوشحال بودم که دیگه بحث تهران رفتن منتفی شده و سرگرم بزرگ کردن بچه ها شدم
ادامه دارد