4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرده لباس حیوونارو مبپوشه میره پیششون 😂 فقط اون زرافه 🤣🤣
#دوربین_مخفی
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوسه
از اون به بعد مراقب بودم باردار نشم، از همون بیمارستانی که میرفتم برای زایمان قرص هایی گرفته بودم و مصرف میکردم که اگه محمد میفهمید قیامت میکرد ولی من دیگه بچه نمیخواستم، سه تا بچه قد و نیم قد داشتم و همین برام کافی بود !!!اونسال گذشت و تابستون شد بچه بزرگ مریم قرار بود مهر ماه بره مدرسه و محمد دنبال خونه ای بود که بتونه براشون اجاره کنه تا اونها هم بیان شهر، میون حرفهاش میگفت اگه حاج بابا رضایت داده بود رفته بودیم تهران الان اینجوری نبود اوضاع من !یه شب که دیگه زیادی داشت غر میزد ،گفتم محمد تو که برای هیچی از کسی نظر نمیخوای، اینجا هم میخواستی کار خودت رو بکنی !!!
_یه پیرزن و پیرمرد ول کنم اینجا و برم ؟!
_خب پس دیگه چی میگی !!!از این دست بحث ها زیاد داشتیم... هاجر خانم و حاج بابا گاهی می اومدن و یکی دو هفته پیش ما میموندن و هر بار هاجر خانم پیله میکرد که چرا حامله نمیشی؟!
_هاجر خانم بچه ها کوچیکن، بعدم هم دختر دارم هم پسر، سه تا بچه دارم کافیه !!!
_چی چیو کافیه؟! این احمد برادر نمیخود ؟!
_علی برادرش
_هر کاری کنی ناتنی هستن !حلیمه گاهی میگفت تو خودت هم خوشت میاد دهن به دهن این زن بذاری، یه کلام بگو باشه و خلاص !!!محمد برای مریم و بچه هاش خونه ای همون اطراف ما اجاره کرد و اونها هم اومدن شهر، مریم شاکی بود که چرا نیره توی خونه خودش بشینه من اجاره ای ؟!ولی خب حرفش برای کسی خریدار نداشت و همین بیشتر عصبیش میکرد ...بودن مریم نزدیک ما اصلا خوب نبود، مایی که بی دردسر و اروم زندگیمون رو میکردیم از وقتی مریم اومده بودشهر، روزی نبود محمد نیاد خونه و نگه که مریم این کار کرده و نکرده... مریم اینو گفته و اونو گفته، یه روز بهش گفتم خب مگه مجبوری دم به دقیقه بری اونجا ؟!
_من؟! من نمیرم که!!! هر لحظه یاخودش میاد یا یکی از بچه ها رو میفرسته سراغ من!!
_عجب.و محمد واقعا کلافه شده بود ....یه روز حوالی ظهر بود که در خونه رو زدن، در رو باز کردم و مریم و بچه هاش رو پشت در دیدم سلام علیکی کردیم و گفتم خیره ؟!بچه ها رو هل داد جلو و خودشم پشت سرشون وارد شد و گفت محمد خونه اس؟!
_به نظرت این وقت روز هست ؟!بچه ها رو فرستاد داخل و رو به من گفت رفتم مغازه نبودش، شاگردش گفت اصلا امروز نیومده مغازه !!!
_شاید رفته ده، منم بیخبرم !!!
_تو شاید عادت داشته باشی، شوهرت بی خبر جایی بره و تو ککت نگزه ،ولی من عادت ندارم میدونی که مرد بیخبر جایی بره ممکنه چی بشه؟!حرف زشتی بود ،میدونستم منظورش جعفر و کارهاش قبل از مردنش هست ،ولی اون مرده بود و دستش از دنیا کوتاه بود،اینجور حرف زدن پشت سرش والا که زشت بود، با عصبانیت گفتم حرف دهنت رو بفهم!!!
_میفهمم، تویی که نمیفهمی.... این چند سال بالا سرش نبودم تو هم ولش کردی به امون خدا، معلوم نیست کجا هست و چیکار میکنه؟! می بینی که امروز سر کارش هم نرفته!!!
_شاید جایی کار داشته رفته تا انجام بده !
_بی خبر ؟!
_از کی محمد بهت گزارش کار میده هان؟! اصلا دیدی محمد به کسی بگه چه میکنه چه نمیکنه ؟!
_هر چی ....من ته توی قضیه رو در میارم حواست به بچه هام باشه.منتظر جواب من نشد و گذاشت رفت، حلیمه جلو اومد و گفت چی میگه این ؟!
_حرف مفت !!!مریم اونروز پیداش نشد ،موقع ناهار بود که در خونه باز شد و محمد اومد داخل ....6 تا بچه قد و نیم قد ریخته بودن به هم و سرو صدا میکردن، محمد با تعجب نگاهی به همه اشون انداخت و گفت چه خبره اینجا ؟!
_هیچی مهدکودک باز کردم.لبخندی زد و گفت واقعا هم مهد کودکه!!! پس ننه اینا کو ؟!
_چمیدونم.اخمهاش رو کشید توی هم و گفت یعنی چی ؟!
_انگار صبح اومده سراغ تو مغازه نبودی ،خانم نگرانت شده رفته دنبالت ببینه کجایی !!!
_من امروز اصلا مغازه نبودم
_از همین تعجب کرده که چرا سرکار نیستی !
_من مگه یه جا ،دو جا کار دارم اگه میخواستم بشینم مغازه که شاگرد نمیگرفتم !!!
_والا ما هم همین رو گفتیم، به خرجش نرفت
_حالا کجا رفته ؟!
_چه میدونم رفته مثلا تو رو پیدا کنه و حواسش بهت باشه
_لااله الا الله