eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.7هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
هر چقدر اعتماد بنفس کسی کمتر باشه بیشتر بقیه رو مسخره میکنه://// 🌼💥📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
طبق گفته های روانشناسان شناخت واقعی و کامل یک فرد ۲ تا ۳ سال طول میکشه! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📮 سمور ها بچه هاشونو میبرن میندازن تو آب تا خودشون شنا یاد بگیرن ، خیلی وقتام بچه ها میمیرن!!🤕 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 اولین نفری تو لیست سین استوری های اینستاگرامتون میاد کسیه که بیشتر از همه تو پیجتون میچرخه!!🤭 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 یه بیماری هست به اسم فوتوفوبیا که فرد مبتلا به این فوبیا از تماس تصویری و عکس گرفتن و هرگونه ارتباط با دوربین متنفره!!😬 + یکیش خودمم که شدید مبتلا ام😑 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 عجیب ترین بیماری جهان ، سندرم کوتارد یا مرده متحرک که در آن بیماران توهم هایی دو تجربه میکنن که اونا مردن ، وجود ندارن ، و فساد پذیر هستن و یا ارگان های حیاتی‌شون رو از دست دادن!!😦 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
هر چند وقتی یه بار با خانواده جهان رفت و آمد داشتیم اوایل مریم و بچه هاش و هاجر خانم هم ،بودن ولی کم کم اونها کنار کشیدن و دیگه توی مهمونیها شرکت ،نکردن عالم خانم هم دیگه رفت و آمدی با ما نمیکرد و فقط اگه مهمون خونه جهان میشدیم خواه ناخواه باهم روبرو میشدیم هنوزم هم مثل دشمن خونی با من برخورد میکرد وهمین گاهی صدای مهناز رو در میاورد که میگفت والا مشکل خاله ات با تو ورای حرفهایی هست که من شنیدم همونه چیز دیگه ای نیست انگار، همه مشکل دارن چرا بچه شهلا نمیمیره!!! دور از جون واقعيته.یه شب که جهان و مهناز مهمون خونه ما بودن بچه ها که رفتن بخوابن و ما دور هم نشستیم جهان گفت والا محمد، شنیدم خوب کار رو دست ،گرفتی توی بازار همه در موردت ،میگن این برای آدمی که 6 ماه کار کرده چیز کمی نیست !!!بی اختیار گفتم 6 ماه اندازه 6 سال کار کرده، اینم بگید نه صبح داره نه شب!!! نه شب داره نه روز نه جمعه.محمد گفت کار ،همینه اگه بخوای کاری رو پیش ببری باید کار کنی تا روی روال بیفته وقتی روی روال افتاد خود بخود پیش میره.جهان گفت کار رو من پیشنهاد دادم بهت ولی الان بهتر از خود من کار میکنی نوش جونت!!! مهناز گفت شاید به خاطر اینه که محمد خان انگیزه ای برای کار کردن داره !!!!همگی نگاهش کردیم که گفت چیه ؟! دروغ که ،نمیگم بالاخره هر کسی باید یه امیدی به زندگی داشته باشه الان محمد خان برای بچه هاش داره تلاش میکنه.جهان اخمهاش رو کشید توی هم و گفت میگی من نمیکنم ؟!قبول کن در حد محمد خان ،نه ماهم اگه بچه ای داشتیم...شروع نکن مهناز.اولین بار بود که اون دو تا توی جمع با هم بگو مگو میکردن، دست روی دست مهناز گذاشتم و گفتم کوتاه بیا !!! جهان اما گفت نه بذار حرف بزنه انگار دلش خیلی پره !!!!دلم پرنیست دارم میگم بلکه یه کم به خودت بیای.زندگی که فقط صبح بیدار شدن و روز رو طی کردن نیست ادمی امید میخواد. - چه کنم نمیتونم امیدی بهت بدم.محمد رو به جهان گفت جهان اروم برادر من !!!! چه آرومی آخه ؟ والا بلا خسته شدم کسی که نیست خودمونیم، هر ساعت یه بار این بحث باز میشه انگار که من مسئول ناامیدی ایشونم !!! مهناز که چشمهاش پر از اشک شد رو به جهان گفتم واقعا که !!! دست مهناز رو گرفتم و باهم رفتیم توی ،اتاق مهناز صورتش رو بین دستهاش قایم کرد و شروع کرد گریه کردن شونه اش رو گرفتم و گفتم اروم باش چرا،اوقاتت رو تلخ میکنی ؟!چطور نکنم ؟ اون از خودم که هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم اون از مادرش که مدام بهم سرکوفت ،میزنه اینم از خودش که می بینی هیچی رو جدی نمیگیره!!!کی جهان؟ تنها آدمی که همه چی رو جدی میگیره جهانه !!! والا برا من که نیست هیچی رو در مورد من جدی نمیگیره !!! صدای محمد می اومد که داشت با جهان حرف میزد نمی شنیدم چی میگن ... رو به مهناز گفتم ولی اینطوری توی جمع بحث کردن هم .... نمیدونم به نظرت درسته ؟! والا خسته شدم دیگه ... دیگه نمیکشم تو انگار قبل از اومدن به اینجا بحث سنگینی کردی، درسته ؟! سرش رو به نشونه مثبت تکون دادم گفتم همین دعوا کردید پس لرزههاش رو آوردید خونه ما نه ؟! چیزی نگفت... اونشب مهناز و جهان دلخور رفتن و محمد بلافاصله گفت والا زنها توقع های بی جا دارن این جهان طفلک هم که داره شبانه روز میدوئه، چشه زنش ؟!امید میخواد یه، دلگرمی به این زندگی !!!خب باید بچه دار بشه.ممنون که گفتید تو چته؟! چرا سر بالا جواب میدی.چه سر بالایی؟ دارم تایید ،میکنم انگار تو هم جو جهان گرفتت همه اتون عین ،همید فقط بلدید غر بزنید و تمام !!! هر چی بود اون دعوا من و محمد رو هم کشید به سمت دلخوری تا دو سه روز محمد سرسنگین بود باهام و بعد درست شد !!!دو سال اومدنمون به تهران گذشته بود، طلا و احمد هم مدرسه ای شده بودن صبح به صبح همگی با هم میرفتن مدرسه و ظهر با هم می اومدن خونه .... هاجر خانم دیگه توان قبل رو نداشت و رحیمه هم همینطور رحیمه، گاهی بیمارستان بستری میشد و همین باعث میشد حلیمه هم درگیر اون بشه تا اینکه دو تا خواهر خواستن برگردن ده !!!!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی که حلیمه این در خواست رو داد گفتم یعنی چی ؟!یعنی اینکه بریم ده رحيمه ناخوشه منم دیگه توان قبل رو ندارم بچه ها هم که از آب و گل در اومدن خدا روشکر از پس کار خودتون بر میاید،بریم ده این آخرای عمرمون رو راحت زندگی کنیم.خب ده جا و مکانی ندارید که ؟!یه کاریش میکنیم.حرف که به گوش هاجر خانم رسید اونم هوایی شد و پاش رو کرد توی یه کفش که منم میرم ده !!! این دو تا هم میان پیش من تنها نیستم !!! هر چی محمد مخالفت کرد هاجر خانم کوتاه نیومد به حلیمه گفتم زندگی کردن با این دو تا برات سخت نیست ؟!نگران نباش کرک و پرشون ریخته ، دیگه زورشون نمیرسه ولی- نگهداری از دوتاشون برات سخته.کمکی میگیرم.راستش دوست نداشتم حلیمه از پیشم بره برای همین بهانه های جورواجور میتراشیدم ولی حلیمه هم برای اولین بار روی خواسته اش پا فشاری کرد و اینجوری شد که برگشتن ده اون سه تا .... رفتن اونها برای من بد بود، هم اینکه حلیمه پیشم نبود و من که از بچگی عادت داشتم به همراهیش بهم سخت میگذشت هم اینکه هاجر خانم که رفته بود مریم تنها شده بود و مدام دنبال من بود که هر جایی میرم با من بیاد توی اون دوسال به لطف مهناز خیلی از جاها رو یاد گرفته بودم و با هم میرفتیم برای گشت و گذار و خیلی وقتها درد ودل !!گاهی واقعیت دیگه جهان برام اون آدمی که دوستش داشتم نبود درسته یه حس خاصی بهش داشتم ولی از اون حال دوست داشتن و حسودی کردن نسبت بهش بیرون اومده بودم پذیرفته بودم که زندگی من و واقعیت زندگی من اون هست و باید همگام باهاش پیش برم...بودن مریم اجازه اون درد و دلهای دائمی رو نه به من میداد نه به مهناز ...برای همین ساعتها پای تلفن مینشستیم و باهم حرف میزدیم!! بچه ها بزرگ میشدن علی هر چقدر بزرگتر میشد شباهتش به جعفر بیشتر میشد ،گاهی محمد میگفت خدا این بچه رو افریده که من هر بار نگاهش میکنم ، جعفر رو به یاد بیارم همون قد بلند و خوش چهره بودن و مهم تر از همه همون خوشرویی جعفر رو داشت با همه کسی سازش داشت با همه از در دوستی وارد میشد چیزی که توی وجود محمد اصلا ،نبود با اینکه دو سال توی اون شهر زندگی کرده بودیم و کار و بارش هم خوب پیش میرفت ولی حتی با یه نفر هم رفت و آمد نداشتیم. على اما اینجوری نبود با همه اطرافیانش زد و خورد داشت و گاهی بروبیایی هم داشت و همین مساله باعث درگیری هایی بینشون با محمد ،میشد با اینکه حدود 10 سالی بیشتر نداشت ولی می ایستاد و از حقش دفاع میکرد!!!هنوز نمی دونست که پسر تنی محمد ،نیست دلیلی نداشت بهش بگیم اولین باری که در این مورد سوال کرد روزی بود که برگه شناسنامه خودش و احمد رو باهم برده بود ،مدرسه تا اونموقع نمیدونست که اسم پدر توی شناسنامه خودش و احمد متفاوته ظهر از مدرسه که اومد با اخم سلام علیکی کرد و رفت توی اتاق و در رو بست بیخبر، از همه جا رو به احمدگفتم چشه ؟!نمیدونم با من هم دعوا کرد؟! سر چی.سر الکی وقتی میگفت سر الکی!!! یعنی اینکه بیخودی دعوا کرده پشت در اتاق ایستادم و گفتم على علی؟ چی شده !؟صداش اومد که گفت هیچی پس چرا رفتی توی ،اتاق، در رو هم بستی ؟! جوابم رو نداد تا عصر وضع به همین منوال ،گذشت نه چیزی میگفت نه چیزی خورده بود ، نگرانش شدم برای همین به محمد زنگ زدم و گفتم علی از ظهر که اومده خونه توی اتاق بسط نشسته!!چشه ؟چمیدونم اگه میدونستم که به تو زنگ نمیزدم !!میام حرف میزنیم.همیشه همین بود در برابر هر مشکلی میگفت میام حرف میزنیم!!!اونشب برای شام هم علی از اتاق بیرون نیومد محمد که اومد خونه.گفت هنوز حبسه!!! اره در اتاق رو زد و گفت علی در رو باز کن ،ببینم این بچه بازیها چیه ؟!بر خلاف چیزی که تصور میکردم علی زود در رو باز کرد و گفت فقط بابا بیاد داخل !!! محمد نگاهی بهم انداخت و رفت داخل پشت در ایستادم ببینم چی میگن،محمد گفت چیه اومدی داخل درروبستی مادرت نگرانه. -اول شما باید جواب بدید. -چیو -اینکه چرااسم بابای من و احمد فرق داره. ادامه دارد