eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی دیگر از مکان های دیدنی جهان، قاره جنوبگان یا قاره قطب جنوب است 🔹درست است، ما یک قاره کامل را اینجا توضیح می دهیم. اگر چه 99 درصد قطب جنوب پوشیده از یخ است، اما هنوز هم چشم انداز بسیار متنوعی آنجا وجود دارد. 🔹️یخچال های آبی سورئال، آتشفشان های فعال، آبراه های ناهموار، گذرگاه دریک (Drake Passage) و نمای 360 درجه از برف های دست نخورده، نمونه هایی از این زیبایی ها هستند. 🔹️هنگامی که یک پنگوئن امپراطور یا نهنگ کوهی ظاهر می شود، این نماها حتی بهتر و حیرت انگیزتر دیده می شوند. -📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 این حلزون بر خلاف خیلی از حلزون‌ها خیلی پر جنب و جوشه و در قسمت‌هایی از اقیانوس آرام زندگی میکنه! علاوه بر رنگ منحصر بفرد و حالت درخشانی که داره، از شاخکهاش به عنوان سنسور سنجش مواد شیمیایی موجود در آب استفاده میکنه. غذا و حتی جفت خودش رو هم با همین شاخک‌ها پیدا میکنه! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
قطار پرسرعت در زیر دریا 😎 🔸 روزی در آینده نزدیک ممکن است سوار قطاری فوق سریع شوید و از فجیره در امارات متحده عربی به شهر بمبئی هند با راه آهن شناور زیر آب سفر کنید. کل سفر فقط دو ساعت طول خواهد کشید. طول شبکه حدود ۲۰۰۰ کیلومتر خواهد بود و علاوه بر مسافران، قطار کالا‌های مختلفی را نیز حمل می‌کند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
نشست و توی همون کلافگی گفت من برم !!!کجا بری آخه ؟!برم خونه بابام وسایلم رو بردارم.حالا عجله ای نیست میری !در حال حرف زدن بودیم که گوشی تلفن زنگ ،خورد برداشتم و گفتم بله ؟! صدای جهان پیچید توی گوشی که سلام نیره خوبی ؟!سلام ممنون.رو به مهناز لب زدم جهانه!!!دست روی لبش گذاشت که یعنی نگم مهناز اونجاست، جهان گفت نیره از مهناز خبری داری ؟!مهناز؟! ... نه چطور ؟!والا نمیدونم چطور بگم ، بحث کرده بودیم اونم گذاشت رفت خونه باباش الان باباش تماس گرفته سراغش رو از من میگیره گویا با اونها هم دعوا کرده زده ،بیرون نگرانش شدم گفتم شاید پیش تو اومده باشه !!! پیش من ؟!...نه !!!نیره مطمئنی ؟! دروغ که نمیگم.من میشناسم تو رو وقتی اینجوری حرف میزنی ریگی به کفشت هست من تو رو بهتر از خودت میشناسم فراموش نکن!!!! بگو ببینم خبری ازش داری یا نه ؟! من ؟! ... گفتم که نه !!!!نیره ؟!اینجوری که میگفت نیره!!! تمام دارو ندارم و فکر و ذکر من رو بهم میریخت.چرا زخمهای کهنه رو باز میکرد؟ چه دردی ازش دوا میکرد؟! هیچکس توی اون دنیا اینطوری من رو صدا نمیزد !!!!اینکه چرا حرف پیش میکشید که من میشناسمت و فلان و بهمان!!! درسته سه تا بچه بزرگ داشتم ولی خب من تازه یه دختر 28 ساله بودم هنوز احساساتم فوری قلقلک میشد چرا، با من این کار رو میکرد ؟ باز صداش اومد که گفت نیره ؟! حس میکردم رنگم پریده و اگه بیشتر ادامه میداد جلو مهناز آبرو و حیثیتم میرفت از اون حال در اومدم و برای اینکه ادامه نده گفتم اینجاست !!!مهناز دو دستی توی سر خودش زد و تکیه به دیوار داد جهان گفت خیلی خب میام الان !!!چی میگه.داره میاد اینجا.آخه چرا گفتی؟! حالم خوب نبود مهناز گفت ببینمت، تو چت شده؟ جهان چیزی گفت؟ اتفاقی افتاده؟!نه چه اتفاقی؟ من این مدت همینم یهو حالم بد میشه شاید به خاطر ناراحتی های این مدته !!!ببخش منم برات شدم قوز بالا قوز!!!نه بابا.از خودم خجالت میکشیدم که حس بدی بهه مهناز منتقل کرده بودم!!! ولی چی ازم بر می اومد توی اون ،شرایط هیچی!!! ... مهناز انگار حال من رو که دید دست از شماتت من برداشت و چیزی نگفت .... خیلی طول نکشید که زنگ در رو زدن طلا در رو باز کرد و همراه جهان اومدن بالا ...سلام علیکی کردیم مثل ،همیشه انگار نه انگار همین یه ساعت پیش پشت تلفن چطور حال من رو بهم ریخته بود، مهنازهمونطور که روی مبل نشسته بود تكون نخورد جهان رفت سمتش و گفت احوال مهناز خانم ؟!مهناز دلخور گفت از احوالپرسی های چپ و راست شما !!!آخه دختر دعوا کردن و قهر کردنت چیه ؟ دعوا میکنی چرا از خونه میری ؟!بمونم بیشتر به خوردم بدید؟حرف بی ربطی زدم؟ حرف نامربوطی زدم؟ چه کردم آخه؟ دست پشت سر طلا گذاشتم و گفتم بيا ما بریم توی آشپزخونه !!! ما رفتیم ولی صداشون می اومد که جهان داشت میگفت به قول خودت امید میخوای توی زندگی!!!مهناز با توپ پر گفت معلومه که میخوام !!!خب نمیشه ، اگه، قرار بود بچه دار بشیم شده بودیم ، شاید حکمتی داره !!! چه حکمتی؟! بگو از تو بچه نمیخوام و خلاص ببین مهناز این بحث رو تموم کن پاشو بریم خونه !نمیام.میخوای اینجا بمونی خونه مردم ؟!نه از خونه بابات هم که زدی بیرون.یه بار یه بار فقط به خواست من پیش برو !!!اخه خواسته هات را اجباره یا غیر منطقی. -میگم بریم.کجاش غیر منطقیه.گوشامو تیز کردم مهناز از رفتن گفته بود. جهان که معلوم بود عصبانیه همونقدر که اون منو میشناخت منم میشناختمش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تن صداش نشون میداد عصبانیه، گفت اخه کجا برم اواره دیار غربت بشم !!!مثل همه دیگه که میرن.همه خیلی کارای دیگه هم میکنن ، من نمیتونم !من میخوام برم.به سلامت!!!مهناز گفت حرف اخرته؟!حرف اول و اخرمه!!! این بحث رو بارها کردیم منم جواب قاطع بهت دادم !!!چرا ؟ به خاطر مادرت ؟!به خاطر مامانم به خاطر خودم به خاطر دلبستگی هایی که دارم به خاطر همه چی ولی من نمیتونم جهان دیگه نمیکشم !میتونی بری !تنها ؟!راهیه که تنهایی انتخاب کردی توقع، همراهی نداشته باش!!! سکوت شد و چند لحظه بعد صدای جهان از کنار در آشپزخونه اومد که گفت نیره خداحافظ !!!از آشپزخونه زدم ،بیرون مهناز روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود جهان، هم داشت پله ها رو پایین میرفت پشت سر جهان رفتم و صداش کردم ، برگشت طرفم و گفت بله ؟!اشاره ای به بالا کردم و گفتم یه کم به دلش راه اومدن اینقدر سخته ؟!پوزخندی زد و گفت يه كم.؟!..بیخیال ،نیره وارد این موضوع نشو..... فقط راضیش کن برگرده پیش باباش !!!پیش باباش؟! چرا پیش تو نه ؟! قدمی به سمتم برداشت و گفت نمیشه این، کار نمیشه... اشتباه اول اشتباهات بعدی رو هم پیش میاره اون، ،نمیخواد من بیشتر از اون نمیخوام این زندگی رو !!!!اما...اما و اگر نداره راضیش کن برگرده پیش باباش !!!! خواست بره ولی انگار چیزی رو فراموش کرده باشه برگشت سمتم و گفت بعضی پشیمونی ها توی زندگی هیچوقت .... هیچوقت تموم نمیشه ،مثل پشیمونی های من و رفت. چه میکرد جهان؟چراایطور منو به هم میریخت.زندگیش داشت از هم.میپاشید و این اصلا خوب نبود.پیدا یود مشکلاتشون بزرگتر از چیزی هست که مهناز گفته.برگشتم بالا جلوی مهناز نشستم و گفتم از رفتن میگی...کجا؟؟ سرش رو بلند کرد و گفت برم از این دیار و این مملکت برم !!!کجا بری دختر؟ چرا بری اصلا ؟!نمیتونم بمونم کارام رو کردم میخوام برم یه دایی دارم انگلیس کارهام رو کرده میریم پیشش ولی جهان .... _نمیاد درسته ؟!نمیتونه از مادرش دل بکنه !!!به بی منطقی مهناز پوزخندی زدم و گفتم فکر نمیکنی این زیادیه برای جهان؟!چرا ؟ من سالهاس با همه چی اون ،ساختم نخواست و نتونست بچه ای بهم بده یه بارم اون به میل من راه بره !!! این چیزی نیست که هر کسی تحمل کنه مهناز ، بیاد دیار غربت که چی؟!تک و تنها مثل من !!!تو میگی فامیلت ،اونجاست هر چند برای خود تو هم سخته ولی جهان.بعيد ميدونم بتونه دست بکشه !!! چرا ... خوب میشناسیش نه؟! باز گند زده بودم... گفتم بالاخره مردای این خانواده رو میشناسم وابستگی هاشون رو میدونم !!! ننه هاشون درسته ؟!نه.همینه جهان اونقدری که به مادرش وابسته اس به خودش نیست ...بارها و بارها گفته بیشترین ضربه رو از مادرش خورده، ولی ازش دست نمیکشه !رفتن از این مملکت به این راحتیها نیست مهناز ، حتی اگه مادرش روهم نادیده بگیره !!!از جا بلند شد و گفت ولی من میرم.جهان هم انگار با این موضوع مشکلی نداره !کنارم نشست و گفت نمیخوام از دست بدمش !!!!و زد زیر گریه، خندیدم و گفتم هم خدا رو میخوای هم خرما رو دختر !!!!پاشو پاشو تا محمد و بچه ها نیومدن و اونا هم خبردار نشدن برگرد خونت بابات بیرونم میکنی؟!نه والا !!!ولی مشکل تو چیز دیگه ایه امیدت رو جای دیگه میخوای پیدا کنی و هیچ کس جز خودت نمیتونه بهت کمک کنه، یه تصمیم نهایی بگیر !!حرفامون تموم نشده بود که زنگ دررو زدن.طلا رفت برای باز کردن در گفتم.امروز اندازه کل این سالها زنگ ما زده شد.کمی بعد طلااومد بالا و گفت مامان یه اقای غریبه س میگه باخاله مهناز کار داره. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸️شهری بر لبه پرتگاه😦 🔸️شهر روندا در اسپانیا به طوری شگفت انگیزی در لبه پرتگاه یک دره ساخته شده که با ۳ پل بی نظیر که طول بزرگترینش به ۱۲۰ متر می رسد تردد و ارتباط در آن برقرار است 🎃 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔸️در زمان قدیم که یخچال نبود خنک ترین آب قنات در تهران قناتی بود که بعدها زندان قصر در آن ساخته شد ، بعد از آن هر کس به زندان می افتاد می گفتند: « رفته آب خنک بخوره » 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چند سال پیش سیزده بدر رفته بودیم جاده ی فیروزبهرام (شنیده بودیم خیلی باصفاعه و میشه گفت نسبت به جاهای دیگه خلوت تره) ... من به خواهرم گفتم بیا بریم یه دوری اطراف جایی که نشسته بودیم بزنیم!! شانس ما تا اومدیم تکون بخوریم یه گله گوسفند اومدن از جلوی ما رد شدن، یهو خواهرم گفت بدنش یه دفعه ای سنگین شده و سرش درد میکنه، ازم خواست که برگردیم پیش بقیه... باعث تعجب بود چون حالش خیلی خوب بود یه دفعه ای اینجوری شد!! خلاصه بنده خدا تا زمانی که ما بیرون بودیم از جاش بلند نشد میگفت بدنش سنگین شده و بی حس...تا برگشتیم خونه. [من از بچگی یه عادتی دارم موقع خواب پاهام رو تکون میدم تا خوابم ببره اینکار یه صدای خفیفی ایجاد میکنه موقع خواب ...کسایی که خواب سبک و حساسی دارن اذیت میشن] اونشبم طبق معمول داشتم پاهامو تکون میدادم آبجیم گفت سارا پاهاتو تکون نده اذیت میشم، منم با اینحال که خوابم نمی‌برد اونجوری، پاهامو تکون ندادم اصلاً ! دو دقیقه بعد دوباره گفت سارا میگم پاتو تکون نده، من گفتم آجی باور کن تکون نمیدم! گفت: عه صداش تو سرمه فکر کردم تکون میدی .دو سه دقیقه ی دیگه با صدای بلند گفت: سارا اذیت نکن دیگه پاتو تکون نده ،گفتم به خدا تکون نمیدم! با عصبانیت گفت وقتی صداش میاد یعنی تکون میدی اما واقعا من تکون نمیدادم🤷‍♀ [اتاقمون مشترک بود و اینکه منظورم از تکون دادن،مالیدن پاها به همدیگه اس انگار که میخوای گرم کنی... کف دستاتون رو به هم بمالین یا همو سائیدگی متوجه میشین منظورمو]😊خلاصه این شد بساط هرشب ما ... یه شب که طبق معمول ازم خواست پامو تکون ندم بهش گفتم اگر حرف منو باور نمیکنی من میشینم، نمیخوابم (فرداش امتحان ترم داشتم کلاً از استرس خوابم نمیبرد ) ببینم بازم شک داری که من دارم اذیتت میکنم یا نه!! تازه چشماش گرم شده بود که یه دفعه چشماشو باز کرد (قرمز قرمز شده بودن از بیخوابی...چون اصلا نمیتونست بخوابه) گفت پاهاتو تکون نده، گفتم باور کن من نیستم😢 اونموقع بود که منم ترس تمام وجودمو گرفته بود میگفت صداش داره هر لحظه بیشتر و نزدیک تر میشه...ما اونشب دوتایی کلی نماز خوندیم و قرآن خوندیم و صلوات فرستادیم تا خواهرم آروم بشه اما اصلا فرقی نمیکرد! گوشاشو محکم میگرفت تا دیگه نشنوه اما انگار صدا تو سرش بود... طفلک تا یه هفته همونجوری بود تا اینکه مامانم به یکی از دوستاش گفت اینجوری شده اونم گفت برین پیشِ، پیش نمازِ مسجد سَرکتاب باز کنه، مامانمم پیش سِیّد رفت... خدا بیامرزش، گفت از گله ی گوسفند رد شده همزاد اونا افتاده روی دخترتون ... چند تا آیه خوند فوت کرد روی صورت خواهرم یه چيز باور نکردنیه اما واقعا خواهرم خوب شد🤷‍♀ الانم حرفش میوفته چشماش اشک جمع میشه و میگه واقعا تو اون چند روز عذاب میکشیده😬 🌱| 💙