#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهم
تن صداش نشون میداد عصبانیه، گفت اخه کجا برم اواره دیار غربت بشم !!!مثل همه دیگه که میرن.همه خیلی کارای دیگه هم میکنن ، من نمیتونم !من میخوام برم.به سلامت!!!مهناز گفت حرف اخرته؟!حرف اول و اخرمه!!! این بحث رو بارها کردیم منم جواب قاطع بهت
دادم !!!چرا ؟ به خاطر مادرت ؟!به خاطر مامانم به خاطر خودم به خاطر دلبستگی هایی که دارم به خاطر همه چی ولی من نمیتونم جهان دیگه نمیکشم !میتونی بری !تنها ؟!راهیه که تنهایی انتخاب کردی توقع، همراهی نداشته باش!!! سکوت شد و چند لحظه بعد صدای جهان از کنار در آشپزخونه اومد که گفت نیره خداحافظ !!!از آشپزخونه زدم ،بیرون مهناز روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود جهان، هم داشت پله ها رو پایین میرفت پشت سر جهان رفتم و صداش کردم ، برگشت طرفم و گفت بله ؟!اشاره ای به بالا کردم و گفتم یه کم به دلش راه اومدن اینقدر سخته ؟!پوزخندی زد و گفت يه كم.؟!..بیخیال ،نیره وارد این موضوع نشو..... فقط راضیش کن برگرده پیش باباش !!!پیش باباش؟! چرا پیش تو نه ؟!
قدمی به سمتم برداشت و گفت نمیشه این، کار نمیشه... اشتباه اول اشتباهات بعدی رو هم پیش میاره اون، ،نمیخواد من بیشتر از اون نمیخوام این زندگی رو !!!!اما...اما و اگر نداره راضیش کن برگرده پیش باباش !!!! خواست بره ولی انگار چیزی رو فراموش کرده باشه برگشت سمتم و گفت بعضی پشیمونی ها توی زندگی هیچوقت .... هیچوقت تموم نمیشه ،مثل پشیمونی های من و رفت. چه میکرد جهان؟چراایطور منو به هم میریخت.زندگیش داشت از هم.میپاشید و این اصلا خوب نبود.پیدا یود مشکلاتشون بزرگتر از چیزی هست که مهناز گفته.برگشتم بالا جلوی مهناز نشستم و گفتم از رفتن میگی...کجا؟؟ سرش رو بلند کرد و گفت برم از این دیار و این مملکت برم !!!کجا بری دختر؟ چرا بری اصلا ؟!نمیتونم بمونم کارام رو کردم میخوام برم یه دایی دارم انگلیس کارهام
رو کرده میریم پیشش ولی جهان ....
_نمیاد درسته ؟!نمیتونه از مادرش دل بکنه !!!به بی منطقی مهناز پوزخندی زدم و گفتم فکر نمیکنی این زیادیه برای جهان؟!چرا ؟ من سالهاس با همه چی اون ،ساختم نخواست و نتونست بچه ای بهم بده یه بارم اون به میل من راه بره !!!
این چیزی نیست که هر کسی تحمل کنه مهناز ، بیاد دیار غربت که چی؟!تک و تنها مثل من !!!تو میگی فامیلت ،اونجاست هر چند برای خود تو هم سخته ولی جهان.بعيد ميدونم بتونه دست بکشه !!!
چرا ... خوب میشناسیش نه؟! باز گند زده بودم... گفتم بالاخره مردای این خانواده رو میشناسم وابستگی هاشون رو میدونم !!! ننه هاشون درسته ؟!نه.همینه جهان اونقدری که به مادرش وابسته اس به خودش نیست ...بارها و بارها گفته بیشترین ضربه رو از مادرش خورده، ولی ازش دست نمیکشه !رفتن از این مملکت به این راحتیها نیست مهناز ، حتی اگه مادرش روهم نادیده بگیره !!!از جا بلند شد و گفت ولی من میرم.جهان هم انگار با این موضوع مشکلی نداره !کنارم نشست و گفت نمیخوام از دست بدمش !!!!و زد زیر گریه، خندیدم و گفتم هم خدا رو میخوای هم خرما رو دختر !!!!پاشو پاشو تا محمد و بچه ها نیومدن و اونا هم خبردار نشدن برگرد خونت بابات
بیرونم میکنی؟!نه والا !!!ولی مشکل تو چیز دیگه ایه امیدت رو جای دیگه میخوای پیدا کنی و هیچ کس جز خودت نمیتونه بهت کمک کنه، یه تصمیم نهایی
بگیر !!حرفامون تموم نشده بود که زنگ دررو زدن.طلا رفت برای باز کردن در گفتم.امروز اندازه کل این سالها زنگ ما زده شد.کمی بعد طلااومد بالا و گفت مامان یه اقای غریبه س میگه باخاله مهناز کار داره.
ادامه دارد
🔸️شهری بر لبه پرتگاه😦
🔸️شهر روندا در اسپانیا به طوری شگفت انگیزی در لبه پرتگاه یک دره ساخته شده که با ۳ پل بی نظیر که طول بزرگترینش به ۱۲۰ متر می رسد تردد و ارتباط در آن برقرار است 🎃
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔸️در زمان قدیم که یخچال نبود خنک ترین آب قنات در تهران قناتی بود که بعدها زندان قصر در آن ساخته شد ، بعد از آن هر کس به زندان می افتاد می گفتند: « رفته آب خنک بخوره »
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#ارسالی_مخاطبین
چند سال پیش سیزده بدر رفته بودیم جاده ی فیروزبهرام (شنیده بودیم خیلی باصفاعه و میشه گفت نسبت به جاهای دیگه خلوت تره) ... من به خواهرم گفتم بیا بریم یه دوری اطراف جایی که نشسته بودیم بزنیم!!
شانس ما تا اومدیم تکون بخوریم یه گله گوسفند اومدن از جلوی ما رد شدن، یهو خواهرم گفت بدنش یه دفعه ای سنگین شده و سرش درد میکنه، ازم خواست که برگردیم پیش بقیه... باعث تعجب بود چون حالش خیلی خوب بود یه دفعه ای اینجوری شد!! خلاصه بنده خدا تا زمانی که ما بیرون بودیم از جاش بلند نشد میگفت بدنش سنگین شده و بی حس...تا برگشتیم خونه.
[من از بچگی یه عادتی دارم موقع خواب پاهام رو تکون میدم تا خوابم ببره اینکار یه صدای خفیفی ایجاد میکنه موقع خواب ...کسایی که خواب سبک و حساسی دارن اذیت میشن]
اونشبم طبق معمول داشتم پاهامو تکون میدادم آبجیم گفت سارا پاهاتو تکون نده اذیت میشم، منم با اینحال که خوابم نمیبرد اونجوری، پاهامو تکون ندادم اصلاً ! دو دقیقه بعد دوباره گفت سارا میگم پاتو تکون نده، من گفتم آجی باور کن تکون نمیدم! گفت: عه صداش تو سرمه فکر کردم تکون میدی .دو سه دقیقه ی دیگه با صدای بلند گفت: سارا اذیت نکن دیگه پاتو تکون نده ،گفتم به خدا تکون نمیدم! با عصبانیت گفت وقتی صداش میاد یعنی تکون میدی اما واقعا من تکون نمیدادم🤷♀
[اتاقمون مشترک بود و اینکه منظورم از تکون دادن،مالیدن پاها به همدیگه اس انگار که میخوای گرم کنی... کف دستاتون رو به هم بمالین یا همو سائیدگی متوجه میشین منظورمو]😊خلاصه این شد بساط هرشب ما ...
یه شب که طبق معمول ازم خواست پامو تکون ندم بهش گفتم اگر حرف منو باور نمیکنی من میشینم، نمیخوابم (فرداش امتحان ترم داشتم کلاً از استرس خوابم نمیبرد ) ببینم بازم شک داری که من دارم اذیتت میکنم یا نه!!
تازه چشماش گرم شده بود که یه دفعه چشماشو باز کرد (قرمز قرمز شده بودن از بیخوابی...چون اصلا نمیتونست بخوابه) گفت پاهاتو تکون نده، گفتم باور کن من نیستم😢
اونموقع بود که منم ترس تمام وجودمو گرفته بود میگفت صداش داره هر لحظه بیشتر و نزدیک تر میشه...ما اونشب دوتایی کلی نماز خوندیم و قرآن خوندیم و صلوات فرستادیم تا خواهرم آروم بشه اما اصلا فرقی نمیکرد! گوشاشو محکم میگرفت تا دیگه نشنوه اما انگار صدا تو سرش بود...
طفلک تا یه هفته همونجوری بود تا اینکه مامانم به یکی از دوستاش گفت اینجوری شده اونم گفت برین پیشِ، پیش نمازِ مسجد سَرکتاب باز کنه، مامانمم پیش سِیّد رفت... خدا بیامرزش، گفت از گله ی گوسفند رد شده همزاد اونا افتاده روی دخترتون ... چند تا آیه خوند فوت کرد روی صورت خواهرم یه چيز باور نکردنیه اما واقعا خواهرم خوب شد🤷♀
الانم حرفش میوفته چشماش اشک جمع میشه و میگه واقعا تو اون چند روز عذاب میکشیده😬
🌱| 💙
داستان "خانهی جنزده" به این صورت است:
یک مرد به نام "جیمز" به همراه خانوادهاش به خانهای قدیمی در حومه شهر نقل مکان میکند. خانهای که سالها خالی بوده و شهرتی وحشتناک دارد. شبها صدای قدمهای سنگین و درهای باز و بسته شده به گوش میرسد. یک شب، جیمز از خواب بیدار میشود و متوجه میشود که همسر و فرزندانش ناپدید شدهاند. در جستجو، او متوجه میشود که خانه در حقیقت تلهای است برای جذب روحهای انسانها. هر کسی که در آن خانه بماند، گرفتار ارواح انتقامجو میشود.
جیمز باید با موجودات شیطانی داخل خانه مبارزه کند تا خود را نجات دهد. اما وقتی به اتاق زیرین میرود، روح همسرش را میبیند که به موجودی شیطانی تبدیل شده است. در لحظهای وحشتناک، جیمز متوجه میشود که او خود یکی از ارواح گرفتار خانه است و هیچ راه فراری نیست
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱