eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
*🦉جغدی با چشمان شگفت انگیز👌 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏جزیره‌ ی تاواروآ در فیجی همان‌ طور که می‌ بينيد دقیقا شبیه به یک قلب است. جالب است بدانید که یک هتل هم میان درختان این جزیره ساخته شده است. 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍در بدن یک زنبور عسل ۳ میلیون مو وجود دارد، از جهت مقایسه ای بخواهیم نگاه کنیم، در کل بدن انسان فقط ۱۰۰ هزار مو وجود دارد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😐حمله ی ناگهانی تمساح و پرش فوق العاده برای فرار 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کارش رو میکرد و بعد به همه اعلام میکرد اجازه اظهار نظر به کسی نمیداد،درسته همه کارهاش برای رفاه خانواده اش بود ولی خب دوست داشتم گاهی نظری هم از ما بخواد ولی نمیخواست و این وسط منم چیزی نمیگفتم!!!تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و بچه ها خوشحال بودن که اتاق مجزا دارن محمد، برای بچه ها وسایل نو خریده بود و همه اشون خوشحال بودن... محمد جا و مکانش خونه ما بود ولی خب مايحتاج خونه مریم رو هم مهیا میکرد... نزدیک عید بود و اونسال عید رو قرار شده بود بریم ده پیش هاجر ،خانم ولی دو سه روز مونده به عید خبر رسید که رحیمه رحمت خدا رفته برای همین راهی ده شدیم نه برای عید دیدنی بلکه برای خاکسپاری.راستش عمارت ده بدون حضور حاج بابا هیچ صفایی نداشت انگار حتی رنگ و روی اون خونه رفته بود و در و دیوارش تاریک بود.... برعکس همه خونه ها که میگفتن صفای خونه به ،مادره اون عمارت انگار صفاش به حاج بابا بود .... کل روزهایی که اونجا بودیم به من سخت میگذشت مراسم رحیمه که تموم شد محمد به هاجر خانم و حلیمه گفت جمع کنید میریم تهران.هاجر خانم مثل همیشه مخالفت کرد و گفت نمیام میخوام توی خونه خودم بمیرم !!! محمد گفت چه حرفیه؟ نمیشه که هر بار تلفن زنگ زد قلب من بیاد توی دهنم که شاید خبر بدی بدن حال و روز خوبی ندارید هردوتاتون!!!! سنتون بالاس باید کسی کمک حالتون باشه!!!محمد مثل همیشه به هاجر خانم زور شد و همگی با هم برگشتیم تهران و هاجر خانم باز ساکن خونه مریم شد و حلیمه پیش ما بود روزگار میگذرونیم و همونطور که بچه ها بزرگ میشدن ما هم پیر می شدیم سرمون، گرم زندگی خودمون و بچه ها بود...... زن 30 ساله ای بودم که بزرگترین پسرم 13 سالش بود علی هر چی بزرگتر میشدشباهتش به جعفر بیشتر می،شد هم از لحاظ ظاهری هم از لحاظ اخلاقی.... قیدی به درس و زندگی نداشت و مدام پی خوشگذرونی و تفریح بود. البته از ترس محمد درس رو به طور کامل رها نکرده بود، ولی خب توقعات محمد رو هم نمیتونست برآورده کنه و همین باعث درگیری هایی بینشون میشد ....دلم میخواست محمد بهش مسلط بشه ،چون مسلط نمیشد چند سال بعد نمیتونستم افسارش رو دست بگیرم دو سه سالی تابستون پیش محمد کار میکرد ولی اونسال محمد که از دست علی کلافه بود گفت امسال علی پیش یکی از دوستام کار میکنه.علی خوشحال از اینکه نمیخواست پیش محمد باشه گفت خیلی هم خوب.ولی من ناراضی بودم به محمد گفتم این دیگه جه پیشنهادی بود.چه کنم نیره؟حریفش نیستم لااقل شاید از یه ادم غریب حساب ببره.و اینجوری علی رفت تا با یه ادم غریبه کار کنه ،راستش دلم آشوب بود ولی به روی خودم نمی آوردم هر چی علی اذیت میکرد احمد بچه اروم و سر به راهی بود و اگه ولش میکردی تابستون رو هم درس میخوند.از جهان بیخبر بودم یعنی من بی خبر بودم چون محمد و اون همدیگه رو بنا به اقتضای کارشون میدیدن و گاهی حرفی زد و گذری ازش زده میشد ولی اینکه رفت و آمدی با هم داشته باشیم نه!!!! دو سال از رفتن مهناز میگذشت و توی اون دوسال من حتی جهان رو هم ندیده بودم !!!! یه شب سفره شام رو آماده کرده بودم ولی خبری از محمد نبود، معمولا بین یه ساعت خاص می اومد خونه نهایت یکساعت این ورو و اونور ولی اونشب دیر شده بود و نیومده بود نگرانش بودم با محل کارش تماس گرفتم و خبری ،نبود شام بچه ها رو دادم و نشستم به انتظار ... حلیمه گفت حتما جایی کارش طول کشیده !! سابقه نداشت !کاره دیگه ...هول نکن.سعی میکردم اروم باشم ولی نمیشد تا اینکه زنگ تلفن باعث شد سریع گوشی رو بردارم و گفتم الو !؟؟؟صدای محمد پیچید توی گوشی، عصبانی گفتم کجایی تو مرد ؟!خانم نشد خبر بدم نیره!!!! عالم خانم فوت شده در واقع پیش جهان بودم خوب گوش کن ببین چی ،میگم باید بریم خونه عالم خانم!!! کسی اونجا نیست من و جهان بیمارستانیم تا تو برسی اونجا منم اومدم فقط نیره یکی از پسرها رو با خودت ببر باید یه دستی به سر و گوش خونه بکشیم باشه باشه الان راه می افتم !!!! جریان رو به حلیمه گفتم و علی رو برداشتم و با هم رفتیم دم خونه عالم ،محمد کمی بعد از ما رسید با کلیدی که داشت در رو باز کرد و رفتیم داخل، پیدا بود مدتهاس خونه تمیز نشده ،به محمد گفتم چی شدہ کی این اتفاق افتاده ؟! والا منم خبر ،نداشتم انگار یه مدت مریض احوال بوده و بیمارستان بستری بوده، جهان، چیزی نگفته... امروز که فوت میشه جهان بهم خبر داد الان به ده باید خبر بدیم از ده میان برای مراسم!!! جهان گفت خونه ریخت و ،پاشه گفتم به تو خبر بدم خوب کردی.اونشب تا نیمه های شب با محمد خونه رو تمیز کردیم، علی که همونجا روی مبل گرفت ،خوابید کارمون که تموم شد به محمد گفتم بریم خونه ؟!نگاهی به ساعت انداخت و گفت چه کاریه؟بریم دوسه ساعت تا صبحه دیگه اونجاهم مراسمه بمونیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همونجا روی مبلها دراز کشیدم البته که من خوابم نبرد !!!! عالم خانم مرده بود کسی که باعث شده بود زندگی من و جهان جور دیگه ای پیش بره ...کسی که نگذاشته بود ما بهم ،برسیم چقدر اون فکر عذاب آور بود، درسته من زندگی خوبی داشتم بچه های خوبی داشتم، مرد کاری و خوبی بالای سرم بود ولی خودم چی؟ خودم به عنوان یه آدم که میخواستم با کسی که دوستش دارم زندگی کنم چی؟! یا حتی جهان!!!حقش بود اینطور تک و تنها بمونه که حتی الان که مادرش فوت شده کسی نباشه که کمک حالش باشه؟!... خودخواهی یه آدم چطور میتونست زندگی چند نفر رو نابود کنه.هوا روشن شد که در حیاط باز شد و من از پنجره هال دیدم جهان اومد داخل چقدر شکسته شده بود !!!علی و محمد خواب بودن نزدیکی های صبح خواب رفته بودن و محمد هنوزم خواب عمیقی داشت.... از حالت دراز کش بلند شدم و روی مبل نشستم جهان انگار با وجود کفش ها فهمید کسی داخله اروم اومد داخل تا مثلا ما بیدار نشیم.... من رو که نشسته دید نگاهی به محمد و علی انداخت که روی زمین پتو روی خودشون کشیده بودن و خوابیده بودن سری، تکون داد و اروم گفت.ببخشید... تو بخواب !!!! مثل خودش اروم گفتم خواب نبودم!خستگی و ناراحتی از سر و روش میبارید این دلم رو آتیش میزد کاش میشد و میتونستم مرهمی بشم روی داغش... از جا بلند شدم جهان رفت سمت آشپزخونه که از هال فاصله زیادی داشت پشت سرش رفتم سر میز اشپزخونه نشست و آرنجش رو گذاشت روی میز سرش رو به دستهاش تکیه داد و چشمهاش رو بست اروم جلو رفتم و گفتم تسلیت میگم !!! سرش رو بلند کرد و چشمهای پر از اشکش رو بهم دوخت و هیچی نگفت،گفتم چیزی میخوری برات آماده کنم ؟!!نه ممنون.از کنارش خواستم رد بشم برگشتم طرفش و باهاش چشم تو چشم شدم، لب زد نیره !!!نگاهم به بیرون بود اگه محمد یا حتی على میدیدن هیچ خوب نبود... روی صندلی کنارش نشستم و گفتم بهتره تا کسی نیومده از این حال و هوا بیرون بیای !!! دیگه کسی رو ندارم ،نیره هیچکس!!! کسی که باعث شد تنها بمونم هم از پیشم رفت.سرم رو زیر انداختم صداش اومد که پر از بغض بود و گفت تو حلالش میکنی؟سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم چی میشد میتونستم بگم نه حلالش نمیکنم ولی مردی که جلوم نشسته بود مادرش رو از دست داده بود ، برای همین گفتم حلال !!!جوابی که داد دور از انتظارم بود و هیچ توقعش رو نداشتم، گفت ولی من حق خودم رو حلال نمیکنم زندگیم رو ازم گرفت !!!! جهان نگو مادرت بوده به خیال خودش خیر و صلاحت رو خواسته!!! اروم ولی با عصبانیت گفت نمیبینی!!! نگاه کن! !!! حتی نمیتونم ازت بخوام بهم تسلى بدی!!! کجای این کار قابل بخششه؟!هيس جهان الان وقت این حرفا نیست پس کی وقت این حرفاس؟ دیگه بریدم نمیکشم !!!از جا بلند شدم و گفتم بهتره لباسهات رو عوض کنی الان خواهرهات میرسن و از آشپزخونه زدم بیرون ... خواهرهای جهان همون تهران زندگی میکردن و قطعا از مریضی مادرشون مطلع بودن ولی اینکه جهان از محمد خواسته بود که خونشون رو تمیز کنیم دلیلش رو نمیدونستم ،شاید نخواسته بود اونوقت شب خواهرهاش رو پریشون کنه یا هر چی !!! بالای سر محمد و علی ایستادم و بیدارشون ،کردم محمد سر جاش نشست و نگاهی به ساعت انداخت و گفت اوههههه چرا بیدارم نکردی؟ الان جهان میاد !!جهان اومده محمد از جا بلند شد و جهان رو که لباس سیاه پوشیده بود و از اتاق اومدبیرون رو دید گفت خوبی پسر عمو؟! _خوبم... ممنون محمد زحمت شد برات ،دیشب شما هم اسایشتون بهم ریخت !!!چه حرفیه... هیچکس از بی پولی نمیمیره ولی از بی کسی همه میمیرن، به اینا فکر نکن اگه کاری هست بگو انجام بدیم !سرت سلامت پسر عمو اون روزا گذشت... عالم خانم همون تهران به خاک رفت اهالی ده فامیلها از ده می اومدن برای عرض تسلیت ما، هم تا هفتم خونه عالم خانم بودیم وبعد برگشتیم خونه خودمون..... واقعا خسته شده بودم ،حلیمه تمام اون روزا سعی میکرد من رو از اون خونه دور کنه مدام میگفت : موندنت اونجا درست نیست !!! چرا حلیمه منم مثل همه که میان برای تسلیت!!!تو کوری یا خودت رو زدی به ندیدن؟! والا نگاه جهان.....ول کن حلیمه!!! چطور نگاه جهان رو تو میبینی فقط به این دلیل نیست که برای خودت اینطور تفسیر میکنی !!!؟؟؟تفسیرکدومه؟؟والا محمد یه درصدی بهت شک نداره وگرنه اونم متوجه اون نگاهها میشد. بگیم محمد حالش خوبه و تونیست نه ؟؟؟!!! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*🌎عجایب طبیعت مقاومت یک درخت در برابر فرسایش در ساحل المپیک پارک ملی واشنگتون در حفظ گیاهان و محیط‌زیست بکوشیم 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😉قدیمی ترین کیک عروسی جهان! درسال1898پخته شده است! پخت این کیک همزمان با عروسی ملکه ویکتوریابوده است! این کیک هم اکنون در دمای ویژه نگهداری می شود. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
- August Underground🎥🗡 ➰ این فیلم شامل سه قسمت میباشد. فیلم به صورت اول شخص فیلمبرداری شده و داستان آن در مورد دو دوست است که یکی از آن ها آدم میکشد و دیگری از او فیلم میگیرد. ➰ صحنه های سادیستی و سادیسمی انواع خشونت اون هم به طبیعی ترین شکل ممکن. این سری فیلم بدون نام در سال 2001 انتشار شد و به قدری خشونت در آن طبیعی بود که پلیس خیال میکرد با یک قاتل واقعی طرف هست و برای یافتن قاتل شروع به تحقیقاتی کردند. ➰ پس از انجام تحقیقات فهمیدند که این یک فیلم ساختگی هست برای همین روی آن اسمی گذاشتند که مردم دچار اشتباه نشوند. از آنجا که ساخت فیلم بدون مجوز بود (در اصطلاح زیرزمینی )و در ماه آگوست انتشار یافته بود نام آن را August Underground گذاشتند. 🔇- این فیلم آنقدر وحشتناک هست که توصیه نمیشه آن را نگاه کنید. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱