یک کتابخانه بودایی ۹۵۲ ساله در تبت کشف شده است. این مجموعه شامل بیش از ۸۴,۰۰۰ دستنوشته قدیمی است. این متون بهصورت ایمن در یک صومعه نگهداری شده و شامل متون مذهبی، اسناد تاریخی، دانش پزشکی و نوشتههای فلسفی میباشند. دستنوشتهها روی مواد سنتی مانند برگهای نخل و کاغذ دستساز با جوهر طبیعی نوشته شدهاند. با وجود قدمت زیاد، بسیاری از آنها هنوز قابل خواندن هستند.
تاریخنگاران معتقدند این یکی از بزرگترین مجموعههای متون بودایی تبت است که تاکنون یافت شده است. احتمالاً این کتابخانه در قرن یازدهم ساخته شده و نزدیک به هزار سال دستنخورده باقی مانده است. کارشناسان میگویند این کشف میتواند به پژوهشگران در مطالعه زبان اولیه تبت، آیینهای بودایی، علوم باستانی و تاریخ منطقه کمک کند. کارهای حفظ، دیجیتالیسازی و ترجمه متون برای تحقیقات عمیقتر آغاز شده است.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😳درختی که راه میرود
نخل استیلت با تکیه دادن بر ریشه هایش در زمان قحطی موادغذایی یا سایه اندازی درخت دیگر میتواند به راحتی به جای دیگری خود را منتقل کند، این جابجایی در ماه به حدود ۲۰سانتیمتر میرسد که این میزان از جابجایی برای درخت یک دوی ماراتون به حساب می آید.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
571.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هزاران سال سکوت… و حالا دوباره جان گرفته است.
دانشمندان با فناوریهای مدرن، جمجمه یک زن باستانی را اسکن کرده و لایه به لایه بافتهای عضلانی، پوست و مو را بازسازی کردند. نتیجه؟ نه یک اسکلت خشک، بلکه چهرهای زنده و واقعی، با زیبایی چشمگیر و حضوری اجتماعی.
👑 شواهد نشان میدهد او فردی عادی نبوده؛ شاید شاهزادهای از خاندان سلطنتی یا یک کشیش بلندمرتبه. حتی تزئینات تابوت و نحوه مومیاییسازی، جایگاه ویژه او را در جامعه باستانی تأیید میکند.
📜 این بازسازی فقط نمایش یک چهره نیست؛ پلی است میان ما و گذشته، که به ما اجازه میدهد انسانهای فراموششده را نه از نوشتهها، بلکه از نگاه واقعیشان درک کنیم.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهوهفتم
دخترها شاکی شدن ولی جهان قانعشون کرد که موندنشون ،بهتره حق هم داشت هرچی بود اونها موندن و ما رفتیم ده ...کارها خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردیم انجام شد و هاجر خانم بدون حضور محمد به خاک رفت... میدونستم آخرش ناراحتی میشه چون به هر حال محمد حرف توی کله اش نمیرفت روز هفتم هاجر خانم بود که بالاخره حلیمه تماس گرفت و گفت محمد خودش تماس گرفته تا مثلا سراغی ازتون ،بگیره منم قضیه رو گفتم.خب چی گفت؟!عصبانی شد و گفت با اولین پرواز برمیگرده !!! اون روزا جهان هم پیش ما مونده بود به جهان که حرفهای حلیمه روگفتم، گفت خوبه!!خوبه ؟!اره خب پس بگم بده !!! بیاد قیامت میکنه.توقع نداشتی تا ابد اونور بمونه که بالاخره، برمیگشت و میفهمید مادرش فوت شده یک هفته گذشته میشد، این همه وقت مرده رو نگه داشت ؟!نه ولی...ولی چی؟ مگه تماس نگرفتی؟ مگه نخواستی خبر بدی ؟ خب خودش رو پیدا نکردی کسی هم مقصر باشه اونه نه تو !!!حرفهای جهان خوب بود ولی در حد حرف چون من میدونستم محمد هیچ جوره کوتاه نمیاد... دو روز بعد از روزی که با حلیمه حرف زدیم محمد از راه رسید... با توپ پر ... با همه سلام علیکی کرد و من رو کشید کنار و گفت این چه وضعیه؟!انگار حرفهای جهان بهم قوت داده بود تا محمد رو حق دار ندونم برای
همین گفتم چشه ؟!نباید خبر بدی ؟!من خبر دادم تو جواب ندادی چه میکردم؟ می اومدم دنبالت اون ور آب _نخیر!!! میتونستید صبر کنید من بیام !!!ببخشید که ده روز بعد از فوت مادرت پیدات شده !!!! محمد دیگه چیزی ،نگفت در واقع این واکنشی که من توقع داشتم رو نشون نداد، شاید هم تاثیر حرفهای حق به جانب من بود ، من منتظر یه دعوای بزرگ بودم ولی شماتت محمد در حد همون چند جمله بود... برای خودم هم عجیب بود اونقدر عجیب که فکر میکردم هنوز توی شوک هست و هر لحظه ممکنه اون شوک تموم بشه و محمد منفجر بشه ولی همچین اتفاقی نیفتاد .... جهان و پسرها برگشتن تهران و ما موندگار شدیم هرچند که محمد مدام درحال رفت و امد بود میگفت کارهارو نمیشه رهاکرد باید بالاسر کار بود.این عشق به کارش حتی مهم تر از بچه هاش و زندگیش بود ،هر چی بود گذشت چهلم هاجر خانم رو که دادیم محمد در عمارت رو قفل کرد و گفت این درم برای همیشه بسته شد !!!
راستش دلم گرفت اینکه یه روزی چه برو بیایی توی اون عمارت بود و حالا درش بسته میشد ، حتی به محمد گفتم کاش کسی میموند اینجا و کارهای خونه رو ،میکرد حیفه این در بسته
بشه !!!حیف مرده ها که مردن. اینجا هم تا امروز بوده عمرش تموم شد دلم نمیخواد مدام چشم پشت سری داشته باشم !!! برگشتیم تهران و محمد باز عزم رفتن ،کرد دیگه واقعا کلافه شده بودم هر ماهی دو هفته اش رو نبود و من با سه تا بچه توی خونه و کار دو تا خونه کلافه شده بودم بار اخری که میخواست چمدون ببنده، گفتم انگار این کار تو دائمی شده ؟!اره خدا روشکر...خداروشکر ؟ والا محمد من خسته شدم نمیکشم ،دیگه تمام بار زندگی رو دوش منه !!پول که هست.مگه همه چی پوله؟ مرد حسابی نمی بینی کار اون یکی خونه هم با منه ؟ مریم که کامل خودش رو کشیده ،کنار سه تا بچه خودم دارم که رسیدگی میخوان مردی هم ...گفت نگذاشت ادامه بدم و غر نزن نیره!!! مگه بهت نگفتم بریم گفتی نمیتونم !خب تو نرو...من نمیتونم ...کارم پیشرفت خوبی داره نمیتونم رهاش کنم که !!!! محمد هیچ وقت از اون کارنمیگذشت اینو خوب میدونستم ولی گاهی اینقدر پر میشدم که برای خالی کردن خودم مجبور به غر زدن میشدم.رفت و آمد محمد هر بار طولانی تر میشد طوری شده بود که بیشتر مدت اونجا بود و می اومد برای سر زدن به ماها و باز برمیگشت ....هر چقدر هم که من غر میزدم اون کار خودش رو میکرد .... دو سه سالی رو با اون وضعیت گذروندیم سخت بود ولی خب مگه چاره ای هم داشتیم ؟! علی دیپلم رو که گرفت علنا اعلام کرد دیگه نمیخوام درس بخونم.محمد اینو که شنید از پشت تلفن تا تونست با علی دعوا کرد جوری که علی گوشی تلفن رو کوبید زمین و گفت هر کاری دلم بخواد میکنم !!!!حریفش نبودم ،خدایی محمد نبود و من دست تنها نمیدونستم باید چه کنم؟! سر خود دفترچه اعزام به خدمت گرفته بود و میگفت میرم سربازی و برمیگردم میرم سراغ کار خودم.این بین رابطه خوبی هم.بادختر دومی مریم داشت و این موضوع منو عذاب میداد.