eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
دخترها شاکی شدن ولی جهان قانعشون کرد که موندنشون ،بهتره حق هم داشت هرچی بود اونها موندن و ما رفتیم ده ...کارها خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردیم انجام شد و هاجر خانم بدون حضور محمد به خاک رفت... میدونستم آخرش ناراحتی میشه چون به هر حال محمد حرف توی کله اش نمیرفت روز هفتم هاجر خانم بود که بالاخره حلیمه تماس گرفت و گفت محمد خودش تماس گرفته تا مثلا سراغی ازتون ،بگیره منم قضیه رو گفتم.خب چی گفت؟!عصبانی شد و گفت با اولین پرواز برمیگرده !!! اون روزا جهان هم پیش ما مونده بود به جهان که حرفهای حلیمه روگفتم، گفت خوبه!!خوبه ؟!اره خب پس بگم بده !!! بیاد قیامت میکنه.توقع نداشتی تا ابد اونور بمونه که بالاخره، برمیگشت و میفهمید مادرش فوت شده یک هفته گذشته میشد، این همه وقت مرده رو نگه داشت ؟!نه ولی...ولی چی؟ مگه تماس نگرفتی؟ مگه نخواستی خبر بدی ؟ خب خودش رو پیدا نکردی کسی هم مقصر باشه اونه نه تو !!!حرفهای جهان خوب بود ولی در حد حرف چون من میدونستم محمد هیچ جوره کوتاه نمیاد... دو روز بعد از روزی که با حلیمه حرف زدیم محمد از راه رسید... با توپ پر ... با همه سلام علیکی کرد و من رو کشید کنار و گفت این چه وضعیه؟!انگار حرفهای جهان بهم قوت داده بود تا محمد رو حق دار ندونم برای همین گفتم چشه ؟!نباید خبر بدی ؟!من خبر دادم تو جواب ندادی چه میکردم؟ می اومدم دنبالت اون ور آب _نخیر!!! میتونستید صبر کنید من بیام !!!ببخشید که ده روز بعد از فوت مادرت پیدات شده !!!! محمد دیگه چیزی ،نگفت در واقع این واکنشی که من توقع داشتم رو نشون نداد، شاید هم تاثیر حرفهای حق به جانب من بود ، من منتظر یه دعوای بزرگ بودم ولی شماتت محمد در حد همون چند جمله بود... برای خودم هم عجیب بود اونقدر عجیب که فکر میکردم هنوز توی شوک هست و هر لحظه ممکنه اون شوک تموم بشه و محمد منفجر بشه ولی همچین اتفاقی نیفتاد .... جهان و پسرها برگشتن تهران و ما موندگار شدیم هرچند که محمد مدام درحال رفت و امد بود میگفت کارهارو نمیشه رهاکرد باید بالاسر کار بود.این عشق به کارش حتی مهم تر از بچه هاش و زندگیش بود ،هر چی بود گذشت چهلم هاجر خانم رو که دادیم محمد در عمارت رو قفل کرد و گفت این درم برای همیشه بسته شد !!! راستش دلم گرفت اینکه یه روزی چه برو بیایی توی اون عمارت بود و حالا درش بسته میشد ، حتی به محمد گفتم کاش کسی میموند اینجا و کارهای خونه رو ،میکرد حیفه این در بسته بشه !!!حیف مرده ها که مردن. اینجا هم تا امروز بوده عمرش تموم شد دلم نمیخواد مدام چشم پشت سری داشته باشم !!! برگشتیم تهران و محمد باز عزم رفتن ،کرد دیگه واقعا کلافه شده بودم هر ماهی دو هفته اش رو نبود و من با سه تا بچه توی خونه و کار دو تا خونه کلافه شده بودم بار اخری که میخواست چمدون ببنده، گفتم انگار این کار تو دائمی شده ؟!اره خدا روشکر...خداروشکر ؟ والا محمد من خسته شدم نمیکشم ،دیگه تمام بار زندگی رو دوش منه !!پول که هست.مگه همه چی پوله؟ مرد حسابی نمی بینی کار اون یکی خونه هم با منه ؟ مریم که کامل خودش رو کشیده ،کنار سه تا بچه خودم دارم که رسیدگی میخوان مردی هم ...گفت نگذاشت ادامه بدم و غر نزن نیره!!! مگه بهت نگفتم بریم گفتی نمیتونم !خب تو نرو...من نمیتونم ...کارم پیشرفت خوبی داره نمیتونم رهاش کنم که !!!! محمد هیچ وقت از اون کارنمیگذشت اینو خوب میدونستم ولی گاهی اینقدر پر میشدم که برای خالی کردن خودم مجبور به غر زدن میشدم.رفت و آمد محمد هر بار طولانی تر میشد طوری شده بود که بیشتر مدت اونجا بود و می اومد برای سر زدن به ماها و باز برمیگشت ....هر چقدر هم که من غر میزدم اون کار خودش رو میکرد .... دو سه سالی رو با اون وضعیت گذروندیم سخت بود ولی خب مگه چاره ای هم داشتیم ؟! علی دیپلم رو که گرفت علنا اعلام کرد دیگه نمیخوام درس بخونم.محمد اینو که شنید از پشت تلفن تا تونست با علی دعوا کرد جوری که علی گوشی تلفن رو کوبید زمین و گفت هر کاری دلم بخواد میکنم !!!!حریفش نبودم ،خدایی محمد نبود و من دست تنها نمیدونستم باید چه کنم؟! سر خود دفترچه اعزام به خدمت گرفته بود و میگفت میرم سربازی و برمیگردم میرم سراغ کار خودم.این بین رابطه خوبی هم.بادختر دومی مریم داشت و این موضوع منو عذاب میداد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الهه دختر دومی مریم دختر ریزه و بانمکی بود که از و بغض مریم توی وجودش خبری نبود گاهی توی خرید رفتن ها کمک حالم بود یا می اومد پیشم و توی کارها کمک میکرد حدود یکسالی از علی کوچیک تر بود و من میدیدم که نگاهشون بهم چطور هست .... راستش دلم نمیخواست حسم درست از آب در بیاد ،هر چی که بود من و مریم باهم هوو بوديم!!! اما هیچی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره!!! روزی که علی با دفتر چه اعزام به خدمت جلوم ایستاد و گفت دو هفته دیگه اعزام میشم.دست به چارچوب در گرفتم و گفتم علی جان مادر لااقل صبر میکردی بابات می،اومد شاید میتونست کاری کنه راه نزدیک بیفتی !! بابام؟! مگه تو بابایی میبینی 5 ماه رفته سری هم به ما نزده خودت رو گول میزنی ؟!راست میگفت... اون بار 5 ماه شده بود که محمد رفته بود ،فقط تلفنی ازش خبر داشتیم دیگه کارش توی ترکیه تموم شده بود و اون مدت ایتالیا کار میکرد علی عزمش رو جزم کرده بود برای رفتن و من دلم خون بود ولی راه به جایی هم نداشتم ...هر چی که بود علی راهی سربازی شد.جهان گاهی تماسی میگرفت و حالی میپرسید، مدام هم میگفت والا محمد دیگه شورش رو درآورده از کار کردن زیاد !!!راست میگفت همه زندگی محمد شده بود کار و ما فقط از طریق حساب بانکی باهاش در ارتباط بودیم از خانواده داشتن فقط حساب بانکی رو پر کردن یادش مونده بود !!!حلیمه اون روزا اونقدری ناتوان بود که نمیتونست از جاش بلند هم بشه مدام میگفت من اگه مردم ده خاکم کنید، نذارید، اینجا غریب بیفتم !نگو حلیمه ، من تک و تنها چه کنم ؟!دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره !!!! و راست میگفت ... علی دوره آموزشی رو تموم کرده بود و برای خدمت افتاده بود شیراز تازه رفته بود که یه روز صبح حال حلیمه بد شد ،کسی خونه نبود آژانسی خبر کردم ورسوندمش ،بیمارستان ولی خب هنوز به بیمارستان نرسیده بود که تموم کرد و من تنها تر از اونچه که بودم شدم .... حليمه یار و یاور من بود از بچگی تا اون زمان که 36 سال داشتم همیشه پشت و پناهم بود و حالا انگار بی کس ترین آدم روی زمین بودم.تک و تنها وسط بیمارستان ایستاده بودم ونمیدونستم چیکار باید بکنم راه به جایی نداشتم و هزار بار به محمد لعنت فرستاده بودم که اینجوری ماروتنهاگذاشته بود...احمد مدرسه بود نمیخواستم بچه رو بترسونم براهمین باجهان تماس گرفتم و هبررو بهش دادم.پشت تلفن گفت همونجابمون تابیام.موندم و منتظر جهان نشستم سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و چشمهام رو بسته بودم و خاطراتم با حلیمه رو مرور میکردم قطره های اشک که پشت سر هم روی صورتم میریخت صورتم رو خیس کرده بود!!!با حس حضور کسی چشمهام رو باز کردم جهان بالای سرم ایستاده بود دستی به صورتم کشیدم و گفتم ببخش تو رو هم نگذاشت ادامه بدم و گفت از تعارف بگذر ... خدا رحمتش کنه حیف بود.بعضی ها تا 1000 سال هم حیفشونه!!!تکلیف چیه ؟!وصیت کرده ده به خاک بره !!!جهان ترتیبی داد تا حلیمه رو منتقل کنیم ده!!! کسی رو نداشت زن بیچاره تنها کس و کار اونم من بودم ... برگشتیم خونه بچه،ها و خونه رو سپردم به مریم و با جهان راهی ده شدیم... حلیمه رو هم با آمبولانس میبردن..... باجهان تنها توی ماشین بودم ،حس معذب بودن داشتم جهان چیزی نمیگفت و من چشم دوخته بودم به جاده.... دوست نداشتم توی اون موقعیت قرار بگیرم اینکه بخوام با جهان تنها راهی سفر بشم ،هر چند سفر تلخی باشه ولی خب جبر و اجبار بود هر چه کردم تنها راهی بشم یا با احمد جهان اجازه نداد و گفت دیگه اینقدرها هم بی کس و کار نیستی که!!! من کاری ندارم اون بچه هم از درسش نیفته !!!هر چقدر محمد به کارش می چسبید احمد صد برابرش به کتابهاش و درسش میچسبید و اینو همه میدونستن هرچی بود الان من و جهان تنها توی ماشین نشسته بودیم و میرفتیم ده... جهان چیزی نمیگفت و همین خوب بود چشمهام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، صداش اومد که گفت اگه خسته ای یه کم استراحت کنیم !!!توی همون حال چشمهام رو باز کردم و گفتم نه بریم حليمه تنها نمونه !!!یادش بخیر به زمانی تنها آدمی که من بهش اعتماد داشتم حلیمه بود !!!من همه عمرم به تنها کسی که اعتماد داشتم حلیمه بود !!!!جهان آهی کشید و گفت کاش نگذشته بود کاش توی همون روزا مونده بودیم.جوابش رو ندادم دلم نمیخواست حرف به اونجایی کشیده بشه که نمیخوام ولی جهان کوتاه نیومد و گفت دلم حتی برای از پنجره داخل اتاق اومدن هم تنگ شده باور میکنی؟! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر تعدادی مورچه‌ سیاه و قرمز را درون یک کوزه بریزید، اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما اگر کوزه را به شدت تکان دهید و دوباره بر زمین بگذارید آنگاه مورچه‌ها شروع به جنگ با یکدیگر می‌کنند. مورچه‌های قرمز فکر می‌کنند که مورچه‌های سیاه دشمن هستند و برعکس، در حالی که دشمن واقعی هر دو گروه آن کسی است که کوزه را تکان می دهد. + همیشه قبل از آنکه با هم بجنگید از خود بپرسید چه کسی کوزه را تکان می دهد؟ ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
×|• بر اساس آمار، 1.6% از مردم ممکنه هنگام دیدن اینکه شخصی درحال درد کشیدنه، درد رو در بدن خودشون احساس کنن🧠 𓆪 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایده‌های هنر عکاسی 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تصاویر همراه با دوربین در آوریل ۲۰۲۳ در آن‌ناپورنا — یکی از مرگبارترین کوه‌های جهان — کشف شدند! در آنجا کوهنورد آنورگ مالو به درون شکافی به عمق بیش از ۳۰۰ متر سقوط کرد! اکثر مردم در شبکه فکر می‌کردند او مرده است، پیدا کردن و بیرون آوردنش بسیار دشوار بود. اما با وجود شرایط خطرناک، تیمی از کوهنوردان لهستانی عملیات نجات را آغاز کردند. پس از تقریباً ۷۲ ساعت جستجو، آنورگ را بی‌هوش اما زنده در عمق شکاف یخی پیدا کردند. این یک معجزه واقعی بود. تا به امروز آنورگ به مبارزه برای بهبودی ادامه می‌دهد و می‌گوید در مسیرش حدود صد جسد کوهنوردان فوت‌شده را دیده است که به نوعی برایش نشانه بودند، هرچند این موضوع ناراحت‌کننده است، چون برداشتن اجساد از آنجا بسیار دشوار است. آیا آدرنالین ارزش جان خود را دارد؟ فکر نمی‌کنم... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
×|• عجیب اما واقعی، آدم هایی که ناخونشون رو میجون سیستم ایمنی قوی تری دارن🔬 𓆪 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو مرموز از سردخانه ای در قشم 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱