مآکــانْ☫
- #ماکان_نصیری
-
مثل یک غنچه ی نچیده که عطرش همیشه در باد میپیچد.
-
#ماکان_نصیری
وسطِ تاریکیِ مطلقِ کارخونهیِ متروکه و خشخشِ بیسیمها، صدای پا نزدیک شد...
پسر دستشو محکم کشید و پشتِ دیوارهایِ بتنیِ ترکخورده پناهش داد.
جوری سدِ راهِ گلولههاش شد که انگار کلِ دنیاش خلاصه شده تو نفسایِ بیقرارِ اون دختر...😭❤️🔥
جملهی پسر تا ابد توی ذهن اون دختر حک میشد «تا وقتی من زندهام، هیچ شلیکی به تو نمیرسه بانو...»🥲🤌🏼❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
پینترستیترین رمانِ امنیتیِ مذهبیِ ایتا رو از اینجا بخون🥹🎀🪞
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
جوری که سرگردِ مغرورمون وسطِ عملیاتِ شناسایی، یادِ چشایِ خانومش میافته و بیسیم رو اشتباهی وصل میکنه رو فرکانسِ کلِ تیمِ عملیاتی🥹🎙️🫀...
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
همون چند ثانیه کافی بود که صدایِ خندهیِ بچهها بلند بشه و جنابِ سرگرد از خجالت بیسیم رو قطع کنه و رسول از اونور بیسیم بگه: «فرمانده، زیارت قبول!»🤣🎀🔥
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
وسط شرکت ایستادم و داد زدم
– کیییی جرئت کرده با رژ قرمز رو تیشرت سفید من بنویسه طَرهان مال منهههه?!!
پیداش کنمم ، زندش نمیزارمم..
وِناز ریز ریز خندید که با داد گفتم
–وسط جلسه به اون مهمی ، همه داشتن به تیشرتم میخندیدن..کار کی بوده?!
یکهو صدای کیوتش و شنیدم که مظلوم گفت
–من بودمم رئیس..میخواستم همه بفهمن شما مال منی و دیگه کسی رو جذابیتتون کراش نزنه..
با حرص سمتش رفتم که..😑😭🤣🤣
https://eitaa.com/joinchat/1998848819C0cd41eb2c7