کجـایی بابا..؟!
بیا ببین..
تیمم به روی خـاک ِصـورتت، با دست ِبسته!
⇨@FZ1389
همش منو کشید ، شبیه ِوحشیا ..
همش میگم عمو ، زجر و نبخشیا💔.
⇨@FZ1389
اَصلا رقیه نه، مثلا دختر خودت
یک شب میان کوچه بماند چه میکنی؟💔
-
⇨@FZ1389
راست ِکهمیگـن:دختـرامحـرممیشکـنن؛پسـرا
فاطمیـه .
آخـهمیدونیـنچیـه ..؟
دختـرابابائیـنوپسـراغیـرتی ..💔😔
⇨@FZ1389
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهمیمیرندمیرنبهشت ،
منمیمیرممیرمکربلا ❤️🩹 . (((((((((( :
⇨@FZ1389
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لیلا تویی !
قربونت شم:))))🫀
⇨@FZ1389
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی بی جان گره افتاده به کارم ، به دادم میرسی؟
تو رو جون بابا حسین دستم و بگیر ..🥀💔
⇨@FZ1389
ادمین تبادلات تون میشم!
آمارتونبالای300 🦕💙
پول و حقوق نمیگیرم!(:
جـذب ؟ تضمینی😎💘
جهت هماهنگی: @Hayir_ii
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتبیستوهشتم فصل هشتم با دیدن شیرین جان که توی حیاط بود بغضم ترکید. پدرم خانه بود. م
#دخترشینا
#قسمتبیستونهم
فصل هشتم
عصر روزی که میخواست برود، مرا کشاند گوشهای و گفت: قدم جان! من دارم میروم؛ اما میخواهم خیالم از طرفت راحت باشد. اگر اینجا راحتی بمان؛ اما اگر فکر میکنی اینجا به تو سخت میگذرد، برو خانهی حاجآقایت. وضعیت من فعلاً مشخص نیست. شاید یکی دو سال تهران بمانم. آنجا هم جای درست و میزانی ندارم تو را با خود ببرم؛ اما بدان که دارم تمام سعیام را میکنم تا زودتر پولی جمع کنم و خانهای ردیف کنم. من حرفی ندارم اگر میخواهی بروی خانهی حاجآقایت، برو. با پدر و مادرم حرف زدهام. آنها هم حرفی ندارند. همه چیز مانده به تصمیم تو. کمی فکر کردم و گفتم: دلم میخواهد بروم پیش حاج آقایم. اینجا احساس دلتنگی میکنم. خیلی سخت میگذرد. بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، گفت: پس تا خودم هستم، برو کیف و رخت و لباست را جمع کن. با خودم بروی، بهتر است. کیفم را بستم و با صلح و صفا از همه خداحافظی کردم و رفتیم خانهی پدرم. صمد مرا به آنها سپرد. خداحافظی کرد و رفت. با رفتنش چیزی در وجودم شکست. دیگر دوریاش را نمیتوانستم تحمل کنم. مهربانی را برایم تمام و کمال کرده بود. یاد خوبیهایش میافتادم و بیشتر دلم برایش تنگ میشد. هیچ مردی تا به حال در روستا چنین رفتاری با زنش نداشت. هر جا مینشستم، تعریف از خوبیهایش بود. روز به روز احساس علاقهام نسبت به او بیشتر میشد. انگار او هم همینطور شده بود. چون سر یک هفته دوباره پیدایش شد. میگفت: قدم! تو با من چه کردهای! پنجشنبه صبح که میشود، دیگر دل توی دلم نیست. فکر میکنم اگر تو را نبینم، میمیرم. همان روز با برادرم رفت و اسباب و اثاثیهام را از خانهی مادرش آورد و خالی کرد توی یکی از اتاقهای پدرم. آن شب اولین شبی بود که صمد در خانهی پدرم خوابید. توی روستای ما رسم نبود داماد خانهی پدرزنش بخوابد. صبح که از خواب بیدار شدیم، صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامد. صبحانه و ناهارش را بردم توی اتاق. شب که شد، گفت: من میروم. تو هم اسباب و اثاثیهمان را جمع کن و برو خانهی عمویم. من اینجا نمیتوانم زندگی کنم. از پدرت خجالت میکشم. همان روز تازه فهمیدم باردارم. چیزی به صمد نگفتم. فردای آن روز رفتم سراغ عموی صمد. بندهی خدا تنها زندگی میکرد. زنش چند سال پیش فوت کرده بود. گفتم: عمو جان بیا و در حق من و صمد پدری کن. میخواهیم چند وقتی مزاحمتان بشویم. بعد هم ماجرا را برایش تعریف کردم. عمو از خدا خواستهاش شد. با روی باز قبول کرد. به پدر و مادرم هم قضیه را گفتم و با کمک آنها وسایل را جمع کردیم و آوردیم. بندهی خدا عمو همان شب خانه را سپرد به من. کلیدش را داد و رفت خانهی مادرشوهرم و تا وقتی که ما از آن خانه نرفتیم، برنگشت. چند روز بعد قضیهی باداریام را به زنبرادرم گفتم. خدیجه خبر را به مادرم داد. دیگر یک لحظه تنهایم نمیگذاشتند. یک ماه طول کشید تا صمد آمد. وقتی گفتم باردارم، سر از پا نمیشناخت. چند روزی که پیشم بود، نگذاشت از جایم تکان بخورم. همان وقت بود که یک قطعه زمین از خواهرم خرید؛ چهار صد و پنجاه تومن. هر دوی ما خیلی خوشحال بودیم. صمد میگفت: تا چند وقت دیگر کار ساختمان تهران تمام میشود. دیگر کار نمیگیرم. میآیم با هم خانهی خودمان را میسازیم. اول تابستان صمد آمد. با هم آستینها را بالا زدیم و شروع به ساختن خانه کردیم. او شد اوستای بنا و من هم کارگرش. کمی بعد برادرش، تیمور، هم آمد کمکمان. تابستان گرمی بود. اتفاقاً ماه رمضان هم بود. با این حال، هم در ساختن خانه به صمد کمک میکردم و هم روزه میگرفتم. گرما زده شده بودم و از تشنگی داشتم هلاک میشدم. هر چقدر خدیجه آب خنک روی سر و صورتم ریخت، فایدهای نداشت. بیحال گوشهای افتاده بودم. خدیجه افتاد به جانم که باید روزهات را بخوری. حالم بد بود؛ اما زیر بار نمیرفتم. گفت: الان میروم به آقا صمد میگویم بیاید ببردت بیمارستان. صمد داشت روی ساختمان کار میکرد. گفتم: نه... او هم طفلک روزه است. ولش کن. الان حالم خوب میشود. کمی گذشت، اما حالم خوب که نشد هیچ، بدتر هم شد. خدیجه اصرار کرد: بیا روزهات را بخور تا بلایی سر خودت و بچه نیاوردی. قبول نکردم. گفتم: میخوابم، حالم خوب میشود. خدیجه که نگرانم شده بود گفت: میل خودت است، اصلاً به من چه! فردا که یک بچهی عقبمانده به دنیا آوردی، میگویی کاش به حرف خدیجه گوش داده بودم. این را که گفت، توی دلم خالی شد؛ اما باز قبول نکردم. ته دلم میگفتم اگر روزهام را بخورم، بچهام بیدین و ایمان میشود.