دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتبیستوپنجم فصل هشتم از بس توی اتاق راه رفته بودیم و پیشپیش کرده بودیم، خسته شده
#دخترشینا
#قسمتبیستوششم
فصل هشتم
فروردین تمام شده بود، اردیبهشت آمده بود و هوا بوی شکوفه و گل میداد. انگار خدا از آن بالا هر چه رنگ سبز داشت، ریخته بود روی زمینهای قایش. یک روز مشغولِ کارِ خانه بودم که موسی، برادر کوچک صمد، از توی کوچه فریاد زد و گفت: داداش صمد آمد! نفهمیدم چهکار میکنم. پابرهنه، پلههای بلند ایوان را دو تا یکی کردم. پارچهای از روی بند رخت وسط حیاط برداشتم، روی سرم انداختم و دویدم توی کوچه. صمد آمده بود. میخندید و به طرفم میدوید. دو تا کیف بزرگ هم دستش بود. وسط کوچه به هم رسیدیم. ایستادیم و چشم در چشم هم، به هم خیره شدیم. چشمان صمد آب افتاده بود. من هم گریهام گرفت. یکدفعه زدیم زیر خنده. گریه و خنده قاتی شده بود. یادمان رفته بود به هم سلام بدهیم. شانهبهشانهی هم تا حیاط آمدیم. جلوی اتاقمان که رسیدیم، صمد یکی از کیف ها را داد دستم. گفت: این را برای تو آوردم. ببرش اتاق خودمان. اهل خانه که متوجه آمدن صمد شده بودند، به استقبالش آمدند. همه جمع شدند توی حیاط و بعد از سلام و احوالپرسی و دیدهبوسی رفتیم توی اتاق مادرشوهرم. صمد کیف را زمین گذاشت. همه دور هم نشستیم و از اوضاع و احوالش پرسیدیم. سیمانکار شده بود و روی یک ساختمان نیمهکاره مشغول بود. کمی که گذشت، کیف را باز کرد و سوغاتیهایی که برای پدر، مادر، خواهرها و برادرهایش آورده بود، بین آنها تقسیم کرد. همه چیز آورده بود. از روسری و شال گرفته تا بلوز و شلوار و کفش و چتر. کبری، که کیف من را از پشت پنجره دیده بود، اصرار میکرد و میگفت: قدم! تو هم برو سوغاتیهایت را بیاور ببینیم. خجالت میکشیدم. هراس داشتم نکند صمد چیزی برایم آورده باشد که خوب نباشد برادرهایش ببینند. گفتم: بعداً. خواهرشوهرم فهمید و دیگر پیاش را نگرفت.
وقتی به اتاق خودمان رفتیم، صمد اصرار کرد زودتر کیف را باز کنم. واقعا سنگ تمام گذاشته بود. برایم چندتا روسری و دامن و پیراهن خریده بود. پارچههای چادری، شلواری، حتی قیچی و وسایل خیاطی و صابون و سنجاقسر هم خریده بود. طوری که در کیف به سختی بسته میشد. گفتم: چه خبر است، مگر مکه رفتهای؟! گفت: قابل تو را ندارد. میدانم خانهی ما خیلی زحمت میکشی؛ خانهداری برای ده دوازده نفر کار آسانی نیست. اینها که قابل شما را ندارد. گفتم: چرا، خیلی زیاد است. خندید و ادامه داد: روز اولی که به تهران رفتم، با خودم عهد بستم، روزی یک چیز برایت بخرم. اینها هر کدام حکایتی دارد. حالا بگو از کدامشان بیشتر خوشت میآید. همهی چیزهایی که برایم خریده بود، قشنگ بود. نمیتوانستم بگویم مثلاً این از آن یکی بهتر است. گفتم: همهشان قشنگ است. دستت درد نکند. اصرار کرد. گفت: نه... جان قدم بگو. بگو از کدامشان بیشتر خوشت میآید. دوباره همه را نگاه کردم. انصافاً پارچههای شلواری توخانهای که برایم خریده بود، چیز دیگری بود. گفتم: اینها از همه قشنگترند.
#دخترشینا
#قسمتبیستوهفتم
فصل هشتم
از خوشحالی از جا بلند شد و گفت: اگر بدانی چه حالی داشتم وقتی این پارچهها را خریدم! آن روز خیلی دلم برایت تنگ شده بود. اینها را با یک عشق و علاقهی دیگری خریدم. آن روز آنقدر دلتنگت بودم که میخواستم کارم را ول کنم و بیخیال همه چیز شوم و بیایم پیشت. بعد سرش را پایین انداخت تا چشمهای سرخ و آبانداختهاش را نبینم. از همان شب، مهمانیهایی که به خاطر برگشتن صمد برپا شده بود، شروع شد. فامیل که خبردار شده بودند صمد برگشته، دعوتمان میکردند. خواهرشوهرم شهلا، شیرین جان، خواهرها و زنبرادرها. صمد با روی باز همهی دعوتها را میپذیرفت. شبها تا دیروقت مینشستیم خانهی این فامیل و آن آشنا و تعریف میکردیم. میگفتیم و میخندیدیم. بعد هم که برمیگشتیم خانهی خودمان، صمد مینشست برای من حرف میزد. میگفت: این مهمانیها باعث شده من تو را کمتر ببینم. تو میروی پیش خانمها مینشینی و من تو را نمیبینم. دلم برایت تنگ میشود. این چند روزی که پیشت هستم، باید قَدرَت را بدانم. بعداً که بروم، دلم میسوزد. غصه میخورم چرا زیاد با تو حرف نزدم. این خوشی یک هفته بیشتر طول نکشید. آخر هفته صمد رفت. عصر بود که رفت. تا شب توی اتاقم ماندم و دور از چشم همه اشک ریختم. به گوشهگوشهی خانه که نگاه میکردم، یاد او میافتادم. حوصلهی هیچکس و هیچ کاری را نداشتم. منتظر بودم کسی بگوید بالای چشمت ابروست تا یک دل سیر گریه کنم. حس میکردم حالا که صمد رفته، تنهای تنها شدهام. دلم هوای حاجآقایم را کرده بود. دلتنگ شیرین جان بودم. دلم برای خانهمان تنگ شده بود. حاجآقا چطور دلت آمد دخترت را اینطور تنها بگذاری؟! چرا دیگر سری به من نمیزنی. شیرین جان چرا احوالم را نمیپرسی؟! آن شب آنقدر گریه کردم و زیر لحاف با خودم حرف زدم تا خوابم برد. صبح بی حوصله تر از روز قبل بودم. زود رنج شده بودم و انگار همه برایم غریبه بودند. دلم میخواست بروم خانه ی پدرم، اما سراغ دوقلوها رفتم و لباسهای تمیز تنشان کردم. مادرشوهرم که به بیرون رفت شیر دوقلوها را دادم خواباندمشان و ناهار را بار گذاشتم و ظرفهای دیشب را شستم و خانه را جارو کردم. دوقلوها را برداشتم بردم اتاق خودم. بعد از ناهار دوباره کارهایم شروع شد ظرف شستن، جارو کردن حیاط و رسیدگی به دوقلوها. آنقدر خسته بودم که سر شب خوابم برد. انگار صبح شده بود به هول از خواب پریدم طبق عادت گوشه ی پرده را کنار زدم هوا روشن شده بود حالا چکار باید میکردم نان پخته شده در تنور گذاشته شده بود. چرا خواب مانده بودم! چرا نتوانسته بودم به موقع از خواب بیدار شوم حالا جواب مادر شوهرم را چه بدهم؟ هرطور فکر کردم دیدم حوصله و تحمل دعوا و مرافعه را ندارم به همین خاطر چادر سر کردم و بدون سر و صدا دویدم به طرف خانه ی پدرم...
#دخترشینا
#قسمتبیستوهشتم
فصل هشتم
با دیدن شیرین جان که توی حیاط بود بغضم ترکید. پدرم خانه بود. مرا که دید پرسید: چی شده کی اذیتت کرده، کسی حرفی زده طوری شده چرا گریه میکنی؟ نمیتوانستم حرفی بزنم فقط گریه میکردم. انگار این خانه مرا به یاد گذشته انداخته بود دلم برای روزهای رفته تنگ شده بود. هیچ کس نمیدانست دردم چیست. روی آن را نداشتم بگویم تحمل تنهایی را ندارم دلم میخواهد حالا که صمد نیست پیش شما باشم. یک هفته میشد در خانه پدرم بودم. هرچند دلتنگ صمد میشدم اما با وجود پدر و مادر و دیدن خواهر و برادرها احساس آرامش میکردم. یک روز در باز شد و صمد آمد بهت زده نگاهش میکردم باورم نمیشد آمده باشد اولش احساس بدی داشتم حس میکردم الان دعوایم میکند یا اینکه اوقات تلخی کند که چرا به خانه ی پدرم آمده ام اما او مثل همیشه بود میخندید و مدام احوالم را میپرسید. از دلتنگی اش میگفت و اینکه در این مدت چقدر دلش برایم شور میزده میگفت حس میکردم شاید خدایی نکرده اتفاقی برایت افتاده که اینقدر دلم هول میکند و هر شب خواب بد میبینم. کمی بعد پدر و مادرم آمدند. با آنها هم گفت و خندید و بعد رو به من کرد و گفت: قدم! بلند شو برویم. گفتم: امشب اینجا بمانیم. گفت: نه برویم. چادرم را سر کردم و با پدر و مادرم خداحافظی کردم و دوتایی از خانه آمدیم بیرون. توی راه میگفت و میخندید و برایم تعریف میکرد. روستا کوچک است و خبرها زود پخش میشود. همه میدانستند یکهفتهای است بدون خداحافظی به خانهی پدرم آمدهام. به همین خاطر وقتی من و صمد را با هم، و شوخ میدیدند، با تعجب نگاهمان میکردند. هیچ کسی انتظار نداشت صمد چنین رفتاری با من داشته باشد. خودم هم فکر میکردم صمد از ماجرای پیشآمده خبر ندارد. جلو در خانه که رسیدیم، ایستاد و آهسته گفت: قدم جان! شتر دیدی ندیدی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خیلی عادی رفتار کن، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کن. من با همه صحبت کردهام و گفتهام تو را میآورم و کسی هم نباید حرفی بزند. باشد؟! نفس راحتی کشیدم و وارد خانه شدیم. آنطور که صمد گفته بود رفتار کردم. مادرشوهر و پدرشوهرم هم چیزی به رویم نیاوردند. کمی بعد رفتیم اتاق خودمان. صمد کیفی را که گوشهی اتاق بود آورد. با شادی بازش کرد و گفت: بیا ببین برایت چه چیزهایی آوردهام. گفتم: باز هم به زحمت افتادهای. خندید و گفت: باز هم که تعارف میکنی. خانم جان قابل شما را ندارد. دو سه روزی که صمد بود، بهترین روزهای زندگیام بود. نمیگذاشت از جایم تکان بخورم. میگفت: تو فقط بنشین و برایم تعریف کن. هر روز و هر شب، جایی مهمان بودیم. اغلب برای خواب میآمدیم خانه. کمکم در و همسایه و دوست و آشنا به حرف در آمدند که: خوش به حالت قدم. چقدر صمد دوستت دارد. اما آن دو سه روز هم مثل برق و باد گذشت.
علیفانی|زیارتعاشوراZiyarat-Ashura-ali-fani-232665.mp3
زمان:
حجم:
9M
ـ┇چِله زیارت عاشورا
ـ┇روز سی و نه
⇨@FZ1389