#دخترشینا
#قسمتبیستوهفتم
فصل هشتم
از خوشحالی از جا بلند شد و گفت: اگر بدانی چه حالی داشتم وقتی این پارچهها را خریدم! آن روز خیلی دلم برایت تنگ شده بود. اینها را با یک عشق و علاقهی دیگری خریدم. آن روز آنقدر دلتنگت بودم که میخواستم کارم را ول کنم و بیخیال همه چیز شوم و بیایم پیشت. بعد سرش را پایین انداخت تا چشمهای سرخ و آبانداختهاش را نبینم. از همان شب، مهمانیهایی که به خاطر برگشتن صمد برپا شده بود، شروع شد. فامیل که خبردار شده بودند صمد برگشته، دعوتمان میکردند. خواهرشوهرم شهلا، شیرین جان، خواهرها و زنبرادرها. صمد با روی باز همهی دعوتها را میپذیرفت. شبها تا دیروقت مینشستیم خانهی این فامیل و آن آشنا و تعریف میکردیم. میگفتیم و میخندیدیم. بعد هم که برمیگشتیم خانهی خودمان، صمد مینشست برای من حرف میزد. میگفت: این مهمانیها باعث شده من تو را کمتر ببینم. تو میروی پیش خانمها مینشینی و من تو را نمیبینم. دلم برایت تنگ میشود. این چند روزی که پیشت هستم، باید قَدرَت را بدانم. بعداً که بروم، دلم میسوزد. غصه میخورم چرا زیاد با تو حرف نزدم. این خوشی یک هفته بیشتر طول نکشید. آخر هفته صمد رفت. عصر بود که رفت. تا شب توی اتاقم ماندم و دور از چشم همه اشک ریختم. به گوشهگوشهی خانه که نگاه میکردم، یاد او میافتادم. حوصلهی هیچکس و هیچ کاری را نداشتم. منتظر بودم کسی بگوید بالای چشمت ابروست تا یک دل سیر گریه کنم. حس میکردم حالا که صمد رفته، تنهای تنها شدهام. دلم هوای حاجآقایم را کرده بود. دلتنگ شیرین جان بودم. دلم برای خانهمان تنگ شده بود. حاجآقا چطور دلت آمد دخترت را اینطور تنها بگذاری؟! چرا دیگر سری به من نمیزنی. شیرین جان چرا احوالم را نمیپرسی؟! آن شب آنقدر گریه کردم و زیر لحاف با خودم حرف زدم تا خوابم برد. صبح بی حوصله تر از روز قبل بودم. زود رنج شده بودم و انگار همه برایم غریبه بودند. دلم میخواست بروم خانه ی پدرم، اما سراغ دوقلوها رفتم و لباسهای تمیز تنشان کردم. مادرشوهرم که به بیرون رفت شیر دوقلوها را دادم خواباندمشان و ناهار را بار گذاشتم و ظرفهای دیشب را شستم و خانه را جارو کردم. دوقلوها را برداشتم بردم اتاق خودم. بعد از ناهار دوباره کارهایم شروع شد ظرف شستن، جارو کردن حیاط و رسیدگی به دوقلوها. آنقدر خسته بودم که سر شب خوابم برد. انگار صبح شده بود به هول از خواب پریدم طبق عادت گوشه ی پرده را کنار زدم هوا روشن شده بود حالا چکار باید میکردم نان پخته شده در تنور گذاشته شده بود. چرا خواب مانده بودم! چرا نتوانسته بودم به موقع از خواب بیدار شوم حالا جواب مادر شوهرم را چه بدهم؟ هرطور فکر کردم دیدم حوصله و تحمل دعوا و مرافعه را ندارم به همین خاطر چادر سر کردم و بدون سر و صدا دویدم به طرف خانه ی پدرم...
#دخترشینا
#قسمتبیستوهشتم
فصل هشتم
با دیدن شیرین جان که توی حیاط بود بغضم ترکید. پدرم خانه بود. مرا که دید پرسید: چی شده کی اذیتت کرده، کسی حرفی زده طوری شده چرا گریه میکنی؟ نمیتوانستم حرفی بزنم فقط گریه میکردم. انگار این خانه مرا به یاد گذشته انداخته بود دلم برای روزهای رفته تنگ شده بود. هیچ کس نمیدانست دردم چیست. روی آن را نداشتم بگویم تحمل تنهایی را ندارم دلم میخواهد حالا که صمد نیست پیش شما باشم. یک هفته میشد در خانه پدرم بودم. هرچند دلتنگ صمد میشدم اما با وجود پدر و مادر و دیدن خواهر و برادرها احساس آرامش میکردم. یک روز در باز شد و صمد آمد بهت زده نگاهش میکردم باورم نمیشد آمده باشد اولش احساس بدی داشتم حس میکردم الان دعوایم میکند یا اینکه اوقات تلخی کند که چرا به خانه ی پدرم آمده ام اما او مثل همیشه بود میخندید و مدام احوالم را میپرسید. از دلتنگی اش میگفت و اینکه در این مدت چقدر دلش برایم شور میزده میگفت حس میکردم شاید خدایی نکرده اتفاقی برایت افتاده که اینقدر دلم هول میکند و هر شب خواب بد میبینم. کمی بعد پدر و مادرم آمدند. با آنها هم گفت و خندید و بعد رو به من کرد و گفت: قدم! بلند شو برویم. گفتم: امشب اینجا بمانیم. گفت: نه برویم. چادرم را سر کردم و با پدر و مادرم خداحافظی کردم و دوتایی از خانه آمدیم بیرون. توی راه میگفت و میخندید و برایم تعریف میکرد. روستا کوچک است و خبرها زود پخش میشود. همه میدانستند یکهفتهای است بدون خداحافظی به خانهی پدرم آمدهام. به همین خاطر وقتی من و صمد را با هم، و شوخ میدیدند، با تعجب نگاهمان میکردند. هیچ کسی انتظار نداشت صمد چنین رفتاری با من داشته باشد. خودم هم فکر میکردم صمد از ماجرای پیشآمده خبر ندارد. جلو در خانه که رسیدیم، ایستاد و آهسته گفت: قدم جان! شتر دیدی ندیدی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خیلی عادی رفتار کن، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کن. من با همه صحبت کردهام و گفتهام تو را میآورم و کسی هم نباید حرفی بزند. باشد؟! نفس راحتی کشیدم و وارد خانه شدیم. آنطور که صمد گفته بود رفتار کردم. مادرشوهر و پدرشوهرم هم چیزی به رویم نیاوردند. کمی بعد رفتیم اتاق خودمان. صمد کیفی را که گوشهی اتاق بود آورد. با شادی بازش کرد و گفت: بیا ببین برایت چه چیزهایی آوردهام. گفتم: باز هم به زحمت افتادهای. خندید و گفت: باز هم که تعارف میکنی. خانم جان قابل شما را ندارد. دو سه روزی که صمد بود، بهترین روزهای زندگیام بود. نمیگذاشت از جایم تکان بخورم. میگفت: تو فقط بنشین و برایم تعریف کن. هر روز و هر شب، جایی مهمان بودیم. اغلب برای خواب میآمدیم خانه. کمکم در و همسایه و دوست و آشنا به حرف در آمدند که: خوش به حالت قدم. چقدر صمد دوستت دارد. اما آن دو سه روز هم مثل برق و باد گذشت.
علیفانی|زیارتعاشوراZiyarat-Ashura-ali-fani-232665.mp3
زمان:
حجم:
9M
ـ┇چِله زیارت عاشورا
ـ┇روز سی و نه
⇨@FZ1389
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قول دادی حواست هست؟!🫀..'
⇨@FZ1389