#دخترشینا
#قسمتبیستوهشتم
فصل هشتم
با دیدن شیرین جان که توی حیاط بود بغضم ترکید. پدرم خانه بود. مرا که دید پرسید: چی شده کی اذیتت کرده، کسی حرفی زده طوری شده چرا گریه میکنی؟ نمیتوانستم حرفی بزنم فقط گریه میکردم. انگار این خانه مرا به یاد گذشته انداخته بود دلم برای روزهای رفته تنگ شده بود. هیچ کس نمیدانست دردم چیست. روی آن را نداشتم بگویم تحمل تنهایی را ندارم دلم میخواهد حالا که صمد نیست پیش شما باشم. یک هفته میشد در خانه پدرم بودم. هرچند دلتنگ صمد میشدم اما با وجود پدر و مادر و دیدن خواهر و برادرها احساس آرامش میکردم. یک روز در باز شد و صمد آمد بهت زده نگاهش میکردم باورم نمیشد آمده باشد اولش احساس بدی داشتم حس میکردم الان دعوایم میکند یا اینکه اوقات تلخی کند که چرا به خانه ی پدرم آمده ام اما او مثل همیشه بود میخندید و مدام احوالم را میپرسید. از دلتنگی اش میگفت و اینکه در این مدت چقدر دلش برایم شور میزده میگفت حس میکردم شاید خدایی نکرده اتفاقی برایت افتاده که اینقدر دلم هول میکند و هر شب خواب بد میبینم. کمی بعد پدر و مادرم آمدند. با آنها هم گفت و خندید و بعد رو به من کرد و گفت: قدم! بلند شو برویم. گفتم: امشب اینجا بمانیم. گفت: نه برویم. چادرم را سر کردم و با پدر و مادرم خداحافظی کردم و دوتایی از خانه آمدیم بیرون. توی راه میگفت و میخندید و برایم تعریف میکرد. روستا کوچک است و خبرها زود پخش میشود. همه میدانستند یکهفتهای است بدون خداحافظی به خانهی پدرم آمدهام. به همین خاطر وقتی من و صمد را با هم، و شوخ میدیدند، با تعجب نگاهمان میکردند. هیچ کسی انتظار نداشت صمد چنین رفتاری با من داشته باشد. خودم هم فکر میکردم صمد از ماجرای پیشآمده خبر ندارد. جلو در خانه که رسیدیم، ایستاد و آهسته گفت: قدم جان! شتر دیدی ندیدی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خیلی عادی رفتار کن، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کن. من با همه صحبت کردهام و گفتهام تو را میآورم و کسی هم نباید حرفی بزند. باشد؟! نفس راحتی کشیدم و وارد خانه شدیم. آنطور که صمد گفته بود رفتار کردم. مادرشوهر و پدرشوهرم هم چیزی به رویم نیاوردند. کمی بعد رفتیم اتاق خودمان. صمد کیفی را که گوشهی اتاق بود آورد. با شادی بازش کرد و گفت: بیا ببین برایت چه چیزهایی آوردهام. گفتم: باز هم به زحمت افتادهای. خندید و گفت: باز هم که تعارف میکنی. خانم جان قابل شما را ندارد. دو سه روزی که صمد بود، بهترین روزهای زندگیام بود. نمیگذاشت از جایم تکان بخورم. میگفت: تو فقط بنشین و برایم تعریف کن. هر روز و هر شب، جایی مهمان بودیم. اغلب برای خواب میآمدیم خانه. کمکم در و همسایه و دوست و آشنا به حرف در آمدند که: خوش به حالت قدم. چقدر صمد دوستت دارد. اما آن دو سه روز هم مثل برق و باد گذشت.
علیفانی|زیارتعاشوراZiyarat-Ashura-ali-fani-232665.mp3
زمان:
حجم:
9M
ـ┇چِله زیارت عاشورا
ـ┇روز سی و نه
⇨@FZ1389
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قول دادی حواست هست؟!🫀..'
⇨@FZ1389