دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_دهم ولو شدم روی تخت... امیر خیلی دوست داشتم! با اینکه خیلی اذیتش می کردم بازم
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_یازدهم
مامان و امیر سر میز داشتن صبحانه می خوردن که من دیدن...
_به!ببینم شما میخوای بری عروسی؟یا مهمونی؟
چیه؟خوشگل ندیدی؟
_اتفاقا یه خوشگل هست که هر لحظه دارم میبینمش!
میخواستم ناز کنم...
خب بعله!چیزی غیر از اینم مگه باید باشه؟
_به خودت نگیر!مامان خوشگلم گفتم!
لبام آویزون شد...سرم به نشونه قهر به جهت مخالف برگردوندم...
_امیر حسین انقدر زبون نریز!
_مگه دروغ میگم؟😌
مامان خندید و رو به من گفت:
_دختر من از همه خوشگل تره!
_حتی من!؟
_حتی تو!
امیر پوکر شد و من براش زبون درازی کردم
_شوخی کردما!همه ی بچه های من خوشگلن!...حالا بدون حرف صبحونه تون بخورید...
...
صبحونه که تموم کردیم...
مامان خودمون میریم؟
_نه بابات میاد دنبالمون.
امیر هم هست؟
_امیر محمد؟آره چیه مگه؟
ای بابا!!!
_چیکار پسرم داری؟دوروزه ندیدمش!
هوفف باش!
...
رفتیم داخل حیاط...
سه تایی دم در منتظر بودیم که ۲۰۶ بابا جلومون ظاهر شد...
امیر محمد از ماشین اومد پایین سلام کرد و مامان بغل کرد...
به مامان گفت تا جلو بشینه
یه نگاه به من کرد...بیشتر براندازم کرد
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_دوازدهم
_این چیه پوشیدی؟؟؟🤨
امیر خندید و گفت:
_گونی😂لباسه دیگه!
_والا اگه گونی می پوشیدی بهتر بود!
_تاثیر نداره محمد خودت خسته نکن خودم بهش گفتم
مامان سرش بیرون آورد و گفت:
بشینید بریم!دیرشد!
من با این نمیام!
_با کی مامان؟
با محمد!
امیر حسین گفت:
میخوای من ماشینم بیارم؟
بابا از ماشین اومد پایین یه نگاه غضبناک به ما کرد...
_مگه مامانتون نگفت بشینید؟
امیر حسین سرش انداخت پایین و رفت نشست کنار در...
منتظر اون یکی امیر بودم که گفت:
_برو داخل
حیف که نمیتونستم چیزی بگم!
رفتم وسط این دوتا...عجبااا!من بدم میاد وسط بشینم!
_سلام
همه جواب بابا دادیم...
بابا راه افتاد...
امیر محمد سرش آورد کنار گوشم...
_من بعدا بهت میگم!
یه چشم غره براش رفتم و سرم گذاشتم روی شونه اون یکی داداش امیر جونم...
_عههه فاطمه!لم نده!
سرم بلند کردم و با اخم نگاش کردم...
_هیس!امیر حسین تو هم بچه ای؟
و دستش گذاشت روی سرم و چسبوند به شونش...
_همینجا بمون!تا آخر هم صدات در نیاد!
خیلی رو اعصابههه
تا آخر که برسیم همینطور موندم...
خوابم برد...
یکی سرم دست می کشید و می گفت :
_بیدار شو فاطمه،رسیدیم!
امیر حسین بود کلاهم از سرم در آورده بود و سرم دست می کشید...
بابا نگه داشته بود تا ما پیاده بشیم!
پیاده شدیم و زنگ آیفون عمو زدیم
منم کلاهم از امیر گرفتم گذاشتم سرم ...
در باز شد،بابا هم اومد و با هم رفتیم بالا...
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍🏼نصیحت امشب: اجازه نده کسی دوبار بهت ثابت کنه که دوسِت نداره. بار اول اسمش اشتباهه، اما بار دوم م
✍🏼نصیحت امشب:
در این روز های دنیای رنگین کمان
تو فقط یک رنگ باش...
خدا صاحبِ دلِ آدم های دو رو نیست!
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہامروز گذشت . .
ݪفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این حرفارو شاید بار اوله که میشنوی، حتما ببین!💚
‹ استاددانشمند!`
⇨@FZ1389
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسر خانم کشف حجاب خطاب به نتـانیـاهـو: رهبـر اشـاره بـده تمـوم شـدیا
🚩روسریش رو به عنوان لباس مقاومت سـرش کـرد...
⇨@FZ1389