همسر محترم شهید شانه ای در سفر پیاده اربعین به همراه یادگاران شهید 🥀
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_دوازدهم _این چیه پوشیدی؟؟؟🤨 امیر خندید و گفت: _گونی😂لباسه دیگه! _والا اگه گونی
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_سیزدهم
میخواستیم سوار آسانسور بشیم که دیدیم روش نوشته ظرفیت ۳ نفر ...
بابا گفت:
_شما برید منو محمد دفعه بعد میایم...
امیر حسین دست من گرفت و گفت:
_منو فاطمه از پله ها میایم شما برید...
بابا سری به نشونه تایید تکون داد و رفتن داخل آسانسور
از تو داشتم خورده می شدم...
برای چی من باید پیاده بیام؟
_خودت که دیدی ظرفیت فقط ۳ نفر بود...
خب تو و محمد با پله ها میومدین!
_ای بابا تو هم که همش غر می زنی...
دستم و کشید و از پله ها بالا رفتیم...
نفسم به شمارش افتاده بود
نگاه کردم دیدم طبقه پنجم هستیم...
امیررر!کی می رسیم؟؟؟
حداقل بزار آسانسور سوار شم!
_نه خیر!یکم پیاده روی کنی برای سلامتیت خوبه
نمیخوااام
_اااه،بیا رسیدیم
۷ طبقه پیاده اومده بودم بالا،جونم در رفت...
عمو اینا تازه خونه شون خریده بودن برای همین من نمیدونستم دقیق کجاست و فقط دو تا امیرا و بابا میدونستن...
دیدیم درشون بازه کفشای مامان و بابا و امیر هم دم دره...
_یاالله
زن عمو و عمو اومدن خوشامد بگن...امیر با عمو روبوسی کرد... زن عمو رو که دید سرش انداخت پایین و سلام کرد...
زن عمو هم جوابش داد
_سلام پسرم خوش اومدین
منو که دیدن اومدن جلوتر و بغ/ل کردن
زیاد از اینطور چسبیدنا خوشم نمیاد🥲
رفتیم داخل...
ماجراهای ما و دختر عموهامون...
اوووه چشمام رفت سمت محمد دیدم خودش جمع کرده یه دختر عموم سمت راست یکی دیگه هم سمت چپش نشسته
مثلا خانواده مذهبیه مادرو دخترا اصلا یه وضعی ل/با پروتز شده گونه ها پر از تز/ریق ژل...
دخترا که منو دیدن بلند شدن اومدن سمتم البته وقتی امیر کنارم دیدن اومدناااا...
خیلی ازشون بدم میومد فقط بلدن بچسبن به داداشای من!...البته که از اون بزرگه زیاد خوشم نمیاد ولی غیرتم سر جاشه...
دیدم جای بغل محمد خالیه دست امیر کشوندم تا بشینه سمت راست محمد که سمت دسته مبل چهارنفره...
خودم هم سمت چپ محمد نشستم...
دیدم اون دوتا دخترا منو با دلخوری نگاه می کنن...منم براشون قیافه گرفتم و به محمد گفتم:
قابلت نداشت!ولی دفعه دیگه روی تک نفره بشین!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_چهاردهم
یه نفس راحت کشید...
پسرشون از اتاقش اومد و یه سلام جمعی کرد...
چشمش که به من خورد لبخند زد و کنارم نشست...
_بالاخره بعد از قرن ها شمارو دیدیم،خانوم خوشگله
فهمیدم دوتا امیرا بهشون بر خورده بود و عصبی بودن...
منم برای اینکه حرس آبتین در بیارم یه نگاه به سر تا پاش انداختم و گفتم:
میدونی چون دیدن بعضیا حالم بد می کنه دوست ندارم تو اون جمع فامیل باشم،
نیشخند زد...
_الان سر بسته یعنی من حالت بد می کنم؟
نه چرا سر بسته من خیلی واضح گفتم...
زن عمو چایی آورد و تعارف کرد...
_چی میگید شما دوتا انقدر پچ پچ می کنید...
چی باید بگیم زن عمو؟
_اینهمه چیز!برید با هم صحبت کنید،آوا!آیسان!شما هم برید با پسر عمو هاتون صحبت کنید...
دیگه داشت بچه هاش به ما قالب می کرد
اونا هم که از خدا خواسته!...
نه زن عمو،ما هیچکدوم علاقه ای به صحبت کردن نداریم،آوا جون!شما راحت به کارتون برسید...
یعنی عصبانیت توی همه شون میدیدم...
به جز عمو!عمو همیشه خونسرد و آروم بود،اصلا انگار نه انگار به زنو بچش تیکه انداختم!
امیر حسین سرش آور جلو و آروم گفت:
_دمت گرم،تا یه مدتی از شرشون خلاص شدیم!
محمد گفت:
_راست میگه!
هوففف
سه تایی سرمون توی گوشی بود!البته چهارتایی!آبتین مثل کنه چسبیده بود به من!موندم چرا نمیره...!سرشم به کار خودش نیست که توی گوشی منه!
میگم تو نمیخوای بری پیش خواهرات؟شاید کمک بخوان!
_مگه من دخترم؟خودشون کاراشون انجام بدن!بعدشم مگه شما فضول مردمی؟
فضول تویی که نیم ساعت کلت توی گوشی منه!
_مثل اینکه!
_فاطمه!
مامان بود...
_سکوت کن!
خب این چرت و
_فاطمه!
اااههه خاب!
سرم دوباره رفت توی گوشی...
آبتین هم بلند شد و رفت تا اومدم جا به جا شم که دیگه نیاد بشینه...آیسان اومد و اشاره کرد بین منو محمد...
_فاطی جووون میشه یکم اون طرف بری که منم بشینممم
منم از حرسش چسبیدم به محمد و طرف دیگم اشاره کردم...