5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
مرکز زمین کجاست ؟ بینالحرمین :)
⇨@FZ1389
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تهرانیها هم پویش موشکی بلاگر عراقی را اجرا کردند
#چالش_موشک
⇨@FZ1389
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و در حسرت چای عراقی ماندیم..🥺😢
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہوقت عـاشقے #قسمت_شانزدهم انقدر به مامان اصرار کردم که بریممم،مگه بلند میشدن! بالاخره خداحافظی ک
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفدهم
ریحانه با ظروف اومد...
جلوی همه ی ما یه بشقاب گذاشت و رفت تا چایی بیاره...
چایی پخش کرد و قند هم برامون گذاشت،داخل قندونشون شکلات بود ،یدونه برداشتم و گذاشتم دهنم...
ریحانه روی مبل که یه تک صندلی با من فاصله داشت،نشست!
موندم چطور این لباسا میپوشه!از بالا با یه روسری خودش خفه کرده...یه مانتو بلند هم پوشیده که خاک زمین جمع کنه...
ریحانه!
_بله؟
میگم چرا یکم راحت تر لباس نمی پوشی؟
اینطوری سخته!
با لبخند گفت:
_نه عزیزم من اینطوری راحت ترم!
خب آخه اینجا غریبه که نداریم!یکم آزادتر بپوش!
_نوع پوشش ریحانه خیلی خوبه!شما خودتُ اصلاح کن
داداش دومیش بود...
بامنی!اونم من؟بیا ببینیم کی باید خودش اصلاح کنه!
ببین!آقازاده!من مد روز می گردم!البته نه فقط من بلکه همه،غیر از شما
متاسفانه شما توی دوره قدیم سیر می کنید...
_شما!...لا اله الا الله...
جلوی خودت نگیر!راحت باش!
منم صد تا جواب تو آستینم دارم!
اما!
امیر حسین اومد و دستم گرفت و منو برد سمت در!...
_مامان ما میریم بیرون یکم بگردیم،به عمه هم بگو!
_برو پسرم مواظب باش
مامان چون میدونست بحث داره کش پیدا می کنه اجازه داد بریم بیرون...
اومدیم بیرون...
_میگم یبار شده بدون دردسر یه گوشه بشینی؟
مگه من تا به حال دردسر درست کردم؟
_نههه کل خانواده بخاطر من حرس می خوره! حالا خوبه عمه و آقا مهدی نبودن!
امیر حوصله ندارما!اصلا بیا برگردیم!
_کجا برگردیم؟تازه میخوایم بستنی بخوریم،به حساب تو!
من؟...داش ته جیبم شاید بتونی یه دکمه پیدا کنی!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هجدهم
_خسیسی!خسیس!
مهم نیست بر می گردم!
_باشه بابا!بیا بریم مهمون من!
حالا شد!...
رفتیم دوتا بستنی قیفی گرفتیم...
من میوه ای،امیر هم شیری
بعد یه مدت خیابون گردی!...به ساعت گوشی نگاه کردم...
۵:۰۰
_دیگه بیا برگردیم فاطمه!
نه!من نمیرم!خوشم نمیاد!...
_نمیشه که!زشته!
زشت چیه؟...من میدونم چیکار کنم
دست کردم توی جیب امیر گوشیش برداشتم،رمزش هم بلد بودم،
_با اجازههه!!!
من خودم صاحب اجازه ام!
_از بس پر رویی!
زنگ زدم به مامان...
_جانم پسرم؟...
منم مامان!
_فاطمه؟کجایی؟
بیرونیم
_خب بیاین دیگه!
مامان!من نمیام دیگه!نمیشه بریم خونه؟
_نه نمیشه مامان!زشته!
فقط منو امیر!
_شام چی؟خونه غدا نزاشتم که!
از بیرون میخریم!
امیر داشت منو با چشمای درشت نگاه می کرد
_مریض میشید!
نه!میریم رستوران کوبیده میخوریم!
_باشه!فقط مواظب باشید!
باشه،باشه،خدافظ
_خداحافظ
قطع کردم...
_ببینم از کیسه خلیفه می بخشی؟
تا داداشم هست خلیفه چرا؟بعدم اگر آدم از داداشش کِش نره از کی بره؟
_بعله دیگه!حق با شماست...
الان بریم شام؟
_نه الان زوده!بیا بریم اونجا فروشگاه ها ببینیم...
خاب...
همینطور داشتیم لباس ها دیدی می زدیم که یه لباس چشممو گرفت...
یه ست لی ،کت کوتاه و شلوار بگ،خیلی خوشگل بود...
امیر دستم گرفت و منو کشوند داخل...
فروشند خانم بود...