هدایت شده از 🇮🇷🌙 قرارگاه صف
وحدت رمز پیروزی
سلام
سخنان گهربار رهبر معظم انقلاب اسلامی در روز گذشته مثل همیشه تاکید بر اتحاد و همدلی بعنوان رمز پیروزی انقلاب اسلامی می نماید و همگان را از تفرقه پرهیز می دارد و با تقدیر از زحمات ریاست محترم جمهور، از عموم می خواهد در توانمند سازی و ارائه راهکار حل مشکلات کشور اهتمام ورزیده و یار رسان دولت محترم باشند ما نیز با لبیک به فرمان حضرت امام خامنه ای سلام الله علیه آمادگی خود را در این امر مقدس اعلام و ابراز می نماییم. والسلام مسول قرارگاه صف
https://mahdishorjh.blogfa.com/
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد فرمانده حاج محمد ناظری ⚡️
#خلیج_فارس
سید مجید بنی فاطمه16043839354374164632051.mp3
زمان:
حجم:
22.5M
🌹✨ سیدمجیدبنی_فاطمه
🌹✨ نسیم رحمت میرسه دوباره
🌹✨حلـول مـاه ربیـع الاول
🌹✨#مـاه ربیــع_الاول
🌴
أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج♡}
#عاشقان_امام_حسن_مجتبی(ع)
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم جدید از ۷ اکتبر و اسارت نظامی صهیونیست
138.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 استفاده از توپ 106 روی جیپ سفیر توسط یگان تکاوری پلیس صبح امروز حین اجرای عملیات ضد تروریست ها در ایرانشهر
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ویدیو کامل درگیریهای امروز صبح یگان تکاوری پلیس با تروریستها در ایرانشهر
🌹محمد بشیری آمده بود جبهه، با همان جثه کوچکش. آقا اسماعیل فرمانده تیپ اجازه نداد برود خط. اما محمد مگر کوتاه میآمد.
- من جثهام ریز است، خودم که بزرگم، بچههای کمسنتر از من در خط هستند!
اسماعیل فرجوانی (شهید) قبول نمیکرد. حق داشت، جثه محمد خیلی کوچک بود، ولو ۱۶ سالش هم باشد.
محمد ناگهان با صدایی بریده بریده که معلوم بود بعدش میزند زیر گریه، داد کشید:
- مگر تو خدایی؟! خدا گفته باید بروم جبهه، تو اصلا چکارهای.
نمیدانم چه شد که اسماعیل تسلیم شد.
محمد رفت خط.
چند شب نگذشته بود، آخر شب در محوطه تیپ قدم میزدم، از خط تماس گرفتند، نوجوانی مجروح شده.
چرا دلم به من گفت او محمد بشیری است، نمیدانم!
آمبولانس فرستادم. باید او را میآورد تیپ، و با رسیدگی جزئی میفرستادیمش عقب.
نرفتم داخل سنگر، ماندم تا آمبولانس برگردد.
گفتم اگر خود محمد بشیری بود به او میگویم:
- محمد، عزیزم، اسماعیل نگفت نرو؟
گفتم به او میگویم؛ حالا هم نترس، چیزی نیست، زود خوب میشوی.
آمبولانس رسید!
یادم هست رانندهاش از مجاهدین عراقی بود که فارسیاش خوب نبود و بعدها خودش هم شهید شد.
گفتم درِ عقب آمبولانس را باز کند.
راننده عصبانی بود.
آنقدر که به لکنت زبان افتاده بود؛
- این بچهها را چرا اجازه میدهید بروند جلو!
گفتم در را باز کن ببینمش.
محمد بشیری! خودش بود.
اما خوابیده بود، خوابی آرام!
خوابی که نمیخواست چشمهایش را باز کند.
با همان موهای ژولیدهاش
با همان لبهای خندانش
این روزها جای محمد و محمدها خیلی خالیست
دلم تنگشان میشود، خیلی....