eitaa logo
🇮🇷فاتحین مدافعان حرم
116 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
545 ویدیو
50 فایل
قرارگاه صف 🇮🇷فاتحین مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها https://eitaa.com/F_4bagh
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 267K
🚨مهم تبریک حلول ماه ربیع الاول
🔴جنبش النجباء عراق از شهادت یکی از فرماندهان خود به نام حازم قاسم راضی الکنانی خبر داد.
خبر رسیده بود که اسرائیل قصد ترور فرماندهان عراق را دارد😔
سید مجید بنی فاطمه16043839354374164632051.mp3
زمان: حجم: 22.5M
🌹✨ سیدمجیدبنی_فاطمه 🌹✨ نسیم رحمت میرسه دوباره 🌹✨حلـول مـاه ربیـع الاول 🌹✨ ربیــع_الاول ‌‌‎‌‎‎‌‎‎‌‎‎‌‎‎‌🌴 أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج♡} (ع)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم جدید از ۷ اکتبر و اسارت نظامی صهیونیست
138.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 استفاده از توپ 106 روی جیپ سفیر توسط یگان تکاوری پلیس صبح امروز حین اجرای عملیات ضد تروریست ها در ایرانشهر
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو کامل درگیری‌های امروز صبح یگان تکاوری پلیس با تروریست‌ها در ایرانشهر
🌹محمد بشیری آمده بود جبهه، با همان جثه کوچکش. آقا اسماعیل فرمانده تیپ اجازه نداد برود خط. اما محمد مگر کوتاه می‌آمد. - من جثه‌ام ریز است، خودم که بزرگم، بچه‌های کم‌سن‌تر از من در خط هستند! اسماعیل فرجوانی (شهید) قبول نمی‌کرد. حق داشت، جثه‌ محمد خیلی کوچک بود، ولو ۱۶ سالش هم باشد. محمد ناگهان با صدایی بریده بریده که معلوم بود بعدش می‌زند زیر گریه، داد کشید: - مگر تو خدایی؟! خدا گفته باید بروم جبهه، تو اصلا چکاره‌ای. نمی‌دانم چه شد که اسماعیل تسلیم شد. محمد رفت خط. چند شب نگذشته بود، آخر شب در محوطه تیپ قدم می‌زدم، از خط تماس گرفتند، نوجوانی مجروح شده. چرا دلم به من گفت او‌ محمد بشیری است، نمی‌دانم! آمبولانس فرستادم. باید او را می‌آورد تیپ، و با رسیدگی جزئی می‌فرستادیمش عقب. نرفتم داخل سنگر، ماندم تا آمبولانس برگردد. گفتم اگر خود محمد بشیری بود به او می‌گویم: - محمد، عزیزم، اسماعیل نگفت نرو؟ گفتم به او می‌گویم؛ حالا هم نترس، چیزی نیست، زود خوب می‌شوی. آمبولانس رسید! یادم هست راننده‌اش از مجاهدین عراقی بود که فارسی‌اش خوب نبود و بعدها خودش هم شهید شد. گفتم درِ عقب آمبولانس را باز کند. راننده عصبانی بود. آنقدر که به لکنت زبان افتاده بود؛ - این بچه‌ها را چرا اجازه می‌دهید بروند جلو! گفتم در را باز کن ببینمش. محمد بشیری! خودش بود. اما خوابیده بود، خوابی آرام! خوابی که نمی‌خواست چشم‌هایش را باز کند. با همان موهای ژولیده‌اش با همان لب‌های خندانش این روزها جای محمد و محمدها خیلی خالیست دلم تنگشان می‌شود، خیلی....
-حضرت‌آقا: [ من یک وقتی گفتم: «جوان‌های ما افسران جنگ نرم ما هستند» جوان‌ها باید امیدآفرینی کنند! باید توصیه‌ی به ایستادگی، توصیه‌ی به تنبلی نکردن، توصیه‌ی به خسته نشدن کنند! این‌ها کارهایی است که جوان‌هایِ ما که گفتیم افسرانِ جنگ نرم هستند بر عهده دارند!✨ ]