ما هردو یک درد داشتیم...
کالبدهای ما، هردو یک زخمِ یکسان خورده بودند و با اینحال، هنوز نمیدونیم که آخرِ این قصه میتونیم همدیگه رو درک کنیم و زخمهای همدیگه رو التیام بدیم یا نه..
به این آتشفشانی که بالآخره توی این نقطه فوران کرده چشم بدوز.
امیدوارم درد رو در نگاهِ دردمندم پیدا کنی و بفهمی که چقدر بهم سخت گذشت تا تونستم با خودم کنار بیام که دیگه کابوسِ اون لحظهی خداحافظی رو نبینم..
با تمام عشقی که در وجودت داری نگاهت رو با نگاهم گره بزن و مطمئن باش که این آخرین دیدارِ ما نیست!
یادت نره، نور همیشه از روزنه هایی عبور میکنه که تو حتی نمیدونی وجود دارن.
تا روزی که برمیگردم، دلت برای فروغِ زندگیت تنگ شه!
فروغ برمیگرده؛
اما ایندفعه، با دستِ خالی نمیاد..!
⊹⋆⊹⋆⊹⋆⊹
' سرابِفروغ! '
رمانی از جنس روشناییِ مهتاب در تاریکیِ شب..
با حضور حامی صالحی!
به قلم بآبونه.
⋆ @F_orogh