eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ همه آماده ی عملیات می شدند انگار که امشب صحرای محشر اتفاق می افتاد جلیقه ها رو به تن ن کردند کم کم به زمان عملیات نزدیک می شدند و نگرانی ها براین عملیات بیشتر می شد مسئله امنیت کل مردم ایران بود داعش ! موجود های بی احساس و خطرناک وارد پارکینگ شدیم +خب همانطور که تو جلسه گفتم تا زمانی که از وجودمون مطلع نشدن از اسلحه ها استفاده نمی کنید . خواستن باشه نگهبان ها رو از طریق تک تیر اندازه های خونه ی روبرویی زده میشن سوار موتور شدم و حرکت کردیم به در خونه شون رسیدیم قرار بود اونجا کمال و تیمش بهمون پیوندند نباید از خودمون تحرکی نشون می دادیم پس ماشین ها رو یکم عقب تر پارک کردیم کمال هم اومد +از فاتح به میثم _میثم بگوشم +میثم چند تا نگهبان دارن؟ _یه دونه +همه ی نیرو ها با شمارش من ۳ ۲ ۱ تا حسین هم زمان با زده شدن نگهبان وارد در رو باز کردیم و وارد شدیم خط اول بودم وارد شدم کل اتاق ها رو گشتم اما هیچی قبل از عملیات فرار کرده بودن اما چرا نگهبان داشتن؟ +وایی کمال &نمی‌دونم از کجا فهمیدن و زدن به چاک +نمیدونم نمیدونم &اصلا اینا چجوری رفتن که ما ندیدیم ؟ بیسیم زدم +از فاتح به رسول _رسول به گوشم +آیا افرادی از خونه بیرون رفتن؟ -الان چک می کنم با دیدن تصاویر عرق سردی رو پیشونیم نشست ! وای باز حواس پرتی کردم 🤦🤦 یک ساعت قبل ورود ما از درخونه بقلی زده بودن به چاک و من ندیدم نمی‌دونستم چی جوابش رو بدم +رسول چی شد در حالی که صدام می لرزید ٫یک ساعت قبل از عملیات از در خونه بقلی بیرون زدن +چییی احساس می کردم که پرده ی گوشم پاره شد حرفی برای گفتن نداشتم می دونستم وقتی داداش تا این حد عصبی بشه دیگه سر به تنم نمی زاره گفت +می ایم ستاد توضیح بده ٫دریافت شد از استرس قلنج های دستم رو می شکوندم با یه هواس پرتیم کل پرونده را رو هوا گند زدم ، گند به معنای واقعی بد بخت شدم داشتم فک می کردم یه سجاد گفت °بچه ها رسیدن بدنم گر گرفت ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ به قلم : بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ احساس لرز می کردم سردردم شروع شد. وایی نه واقعا نمی دونستم چی بهشون بگم از در وارد شدن همه اخم ها تو هم محمد از همه بدتر از پله ها پایین و نزدیکم اومدن +میشه بپرسم دقیقا چجوری زدن به چاک که جنابعالی ندیدی ؟😡 احساس کردم اگه نگم از سقف اویزونم می کنه از همون بچگی هم محمد اعصاب نداشت وقتی بهش می گفتم بیا باهام بازی کن نمی اومد تا الان هم که بزرگ شده جدی و عصبی و همش منو ضایع می کنه و از این کار لذت می بره 🙁 رسول :را....راستش آقا یکم بی دقتی کردم داد زد محمد : یکم آخه یکم بی دقتی کردی تو که با این بی دقتی زحمات یکی و ساله بچه هارو دادی به باد مگه نگفتم تمام احتمالات رو در نظر بگیر رسول : اخههه در عقلم نمی گنجید که بخواد از خونهه ی بقلی فرار کنه. محمد : عقل ؟! مگه تو اصلا عقل داری .من همیشه نگفتم که احتمالاتی رو در نظر بگیر که در عقل جور در نمیاد اونا همیشه واسه رد گم کنی کار هایی رو می کنن که با عقل جور در نمیاد یه چیزی در وجودم شکست نمی دونم چی بود بغض کردم سعی در پنهان کردنش داشتم و موفق شدم نمی خواستم خودمو آدمی نشون بدم که با چند تا تشر و نیش کنایه بغض کنه میگن مردا که گریه نمی کنن اما پس اونا تمام دلتنگی و خستگی شون رو چجوری خالی کنن اینطور که قمباد میشه رو دلشون این حجم از سر و صدا و داد های محمد که سر من خالی کرد آقای عبدی که تازه از سفر مشهد رسیده بود رو به پایین کشید عبدی:چخبره اینجا رو گذاشتید رو سرتون ! عملیات چطور بود محمد : عملیات ! کدوم عملیات آقا عبدی :یعنی چی ؟؟ کمال: متاسفانه قبل از عملیات فرار کردن عبدی :فرار ! مگه حواستون بهشون نبوده؟ اینبار من گفتم رسول :چ...راا ولی از در خونه بقلی فرار کردن عبدی :یعنی به همین سادگی گذاشتید از دستتون در بره یعنی مامورای من انقدر باید بی احتیاط باشند 😡 هیچکس جرئت حرف زدن نداشت عبدی :کمال محمد وقت جمعش کنید اونا آدم های خطر ناکین فقط جمعش کنید محمد :بله کمال:چشم آقای عبدی آزمون دور شد یک لحظه یه طرف صورتم سوخت با تعجب به صاحب سیلی نگاه کردم محمد :وای به حالت رسول یعنی وای به حالت اگر خرابکاری تو شهر به بار بیارن وای به حالت اگر نتونیم پیداشون کنیم اونوقت من می دونم و تو کمال :محمد محمد:مگه دروغ می گم همه ی سایت خیره به ما بودن محمد : حالا هم برو گم شو نمی خوام قیافت رو ببینم گوشی و سویچ رو برداشتم و از سایت زدم بیرون مقصدم بام تهران بود تنها جایی که می تونستم خودمو خالی کنم از این باری که رو دوشم بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم و تا اونجا که برسم کلی گریه کردم به طوری اصلا حواسم نبود و چند تا چراغ قرمز رو رد کردم واقعا دلم مرگ می خواست یه مرگی از جنس خودکشی این از اون دفعه و این از الان از ماشین پیاده شدم و به سمت جلو حرکت کردم خیلی شلوغ بود بهتره بگم قل قله بود ولی این جا ،جای خیلی قشنگی هستا !! اما من واقعا خسته شده بودم و می خواستم راحت شم از این زندگی نکبت یه چیزی جلومو می گرفت که می گفت این کار گناه و..... اما من دیگه برام هیچی مهم نبود ولی دو دل بودم به مادرم فک کردم که بعد از من چه حالی میشع و وقتی من خودکشی کنم اون دنیا پشیمون میشم . منصرف شدم باز سرم سنگین شده بود و سردردم شدید تر خواستم یه قدم رو به عقب بردارم که یهو !..... ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ پ.ن مرگی از جنس خودکشی 😶 پ.ن ای محمد عصبی پ.ن می خواستم وقتی اومد بام یه کار دیگه کنه اما ذهنم یهو رفت سمت خودکشی!!😈
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ بعد از رفتن رسول همه به کار هامون مشغول شدیم علی سایبری اومده بود جای رسول نگران رسول بودم یعنی ترسیدم بلایی سرش بیاد نباید میزاشتم تنها بره تو فکر فرو رفته بودم که حبیب من رو به خودم آورد حبیب : هییی داوود! کجایی داوود : هاا هیچی نگران رسول حبیب: وای آره خیلی بد سیلی خورد .میگم حالا که تنها رفته بلایی سرش نیاد علی یهو زد روی میز داوود :ردی ازشون پیدا کردی ؟ علی : داوود اونا اصلا نمی دونستن شناسایی شدن بلکه دقیقا یک ساعت قبل از اون اون بالا بالاهاشون دستور دادن که برای عملیات حاضر شن و از خونه بزننن بیرون هدف اصلی شون هم بام تهرانه داوود: یعنی چی ؟ علی :یعنی اینکه امروز به مناسبت تولد حضرت مهدی بام تهران شلوغه و برنامه دارن و اون عملیاتی در روز مناسبت که ازش حرف می زنند و ما از طریق شنود ها شنیدیم امروز بوده حبیب:یااااحسین حبیب زود تر از من جنبید و بقیه رو خبر کرد اماده ی عملیات شدیم رفتارم یکم با رسول تند بود اما اشکال ندارد باید متوجه اشتباهش میشد واسه عملیات اماده شدیم تا قبل از خرابکاری هاشون خونساشون کنیم چون رسول نبود علی بجاش پشتیبانی بود . به ستم بام تهران حرکت کردیم محمد :علی نفهمیدی که کی وقت شروع عملیاتشونه ؟ علی :بله ساعت 6 شروع عملیاتع !! نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۵:۵۰بود محمد : داوود تند تر برو چیزی توجه منو به خودش جلب کرد یه افراد خیلی آشنا در گوشه و کناره ی بام بودن خیلی آشنا می اومدن اما هر چی به مغزم فشار آوردم یادم نمی اومد نزدیک رفتم تا ازشون بپرسم که کجا دیدمشون واقعا کنجکاو شده بودم اما با نزدیک شدن بهشون فقط یاد یه چیز افتادم داعشششش! نکنه عملیاتشون همینجاست اونکه متوجه من شده بود گفت & ههاا عمو چی می خوای رسول : ببخشید با یه نفر اشتباه گرفتمتون &آها خو الان برو رد کارت ازشون فاصله گرفتم و سریع شماره ی محمد رو گرفتم اما جواب نداد بار دوم ،بارسوم بار چهارم اما بازم جواب نداد هر گوشه ی بام تهران داعشی بود جوری چیده شده. بودن که بتتونن مردم رو محاصره کنند قصدش تیر اندازی بود یا انتحاری ولی نه اونقدر مهمات که بهشون نمیدن نیروی پلیس و تیم خودمون سر رسیدن تمام داعشی اسلحه های خود در آوردند و آن ها رو تهدید می کردند تا اسلحه های خود رو زمین بگزارند و تسلیم شود این اتفاق ها بخاطر من افتاد حالا خودم هم باید جمعش می کردم ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ پ.ن جناب محمد خان ی کوچولو تند رفتی آخه تو که بچه رو کشتی پ.ن داعش پ.ن این رسول هم شانس ندارن دقیقا برای بام تهران برنامه ریزی کردند 😂 پ.ن حالا خودت هم باید جمعش کنی
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ باید خودم درستش می کردم اما چجوری ! داعشیا از اون جایی که گیر افتاده بودن فقط قصد رفتن داشتن تا خودشون رو از اون مهلکه نجات بدن و بتونن عملیاتشون رو در یه نقطه دیگه در تهران و پر جمعیت تر عملی کنن نیرو های خودی با این حال هم اسلحه هاشون رو زمین انداخته بودن چون میدونستن که اونا برای نجات جون خودشون هم شده کاری نمیکنن محمد خواست قدمی از قدم برداره از اون جایی که من به ابوشاهد که فرماندشون بود و من از همه بهش نزدیک تر از بقیه بودم هلم دادو منو سپر خودش کرد و لوله ی اسلحه رو روی سرم فشار داد خوشحال شدم ! حداقل کسی دیگه ایی برای اشتباه من تلف نمیشه ابو شاهد داد زد :تکون نخور سر جات وایسا همه برید عقب برید عقب وگرنه یه گلوله حرومش می کنم جیغ و داد های زن و بچه ها خیلی دلم می خواست ابوشاهد خلاصم کنه اما ! آقا جون می گفت همیشه برای نجات جون خودت و مردمت تلاش کن حتی اگر بدونی که بازنده ایی خواستم قدمی جلو بیام که فرماندشون رسول رو سپر خودش کرد دلم هوری ریخت رسول من داداش کوچک من الان سپر ابوشاهده 🥺 رسول اینجا چیکار می کنه ! به کلی فراموش کردم که وقتی دلش از جایی میگیره میاد بام تهران بین جون داداشم و گرفتن اونا باید یکی رو انتخاب می کردم ابو شاهد:اسلحه هاتون رو بزارید زمین محمد : به شرطی ابوشاهد :ههه برگ برنده دست منه بعد تو شرط میزاری محمد:خودت میدونی که اینجا تک تیر انداز داریم اگر ولت کردیم قطعا اونا میزنتت اگر می خوای ما بهشون دستور بدیم که همینطوری برید باید شرط ما رو قبول کنی ابو شاهد :چی محمد : اینکه تو هم این مردم رو رها کنی هم اونی که داری با جونش ما رو تهدید می کنی ابوشاهد:اونی انجام میدم ولی دومی شرمندتم اسلحه هامون رو زمین انداختیم کسانی که برای جشن اومدن رو رها کردند حالا هدف نجات جون برادرم بود فک کرده بودند که ما تسلیم شدیم رسول با ایما و اشاره بهم فهموند که خودشو از چنگال ابوشاهدد آزاد می‌کنه با یک حرکت خودشو آزاد کرد و ما هم اسلحه های کمری مون رو که همیشه همراه داشتیم و درگیری شروع شد نبردی تنگاتنگی بود ناگهان صدای اخ یک نفر به گوشم رسید آره درست شنیدم صدای رسولم بود درکی از موقعیت نداشتم سمت رسول دویدم نههه!!!! بهتره بگم پرواز کردم و بالا سرش رفتم از چیزی که دیدم وحشت کردم !!!! ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ پ.ن تک تیر انداز پ.ن محمد چی دید که وحشت کرد ؟ 🤯🤯🤯 پ.ن ههققق رسول
🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚 🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚🌞 با چیزی که دیدم وحشت کردم درکی از موقعیتم نداشتم که داعشیا تسلیم شدن فقط نگران رسولم بودم ،رسولی که غرق خون بود رسولی که چند ساعت پیش از خودم روندمش رسولی که چند ساعت پیش بهش سیلی زدم رد انگشتام روی صورتش خود نمایی می کرد تیر به قفسه ی سینش خورده بود ترس از دست دادند مثل خوره افتاده بود به جونم ! پاهام قفل کرده بود و نمی تونستم بشینم اما به هر روز و ضربی بود کنار بالینش نشستم و در بغلم گرفتمش +رسول ....رسول جانم ...قربوت برم من ...‌غلط کردم .غلط کردم یهو نزنه به سرت تنهام بزاری هااا....تحمل کن بخاطر عزیز به سختی می تونست نفس بکشه ! حالم از خودم بهم می خورد اگر اونجوری از خودم نمی روندمش الان این جا نبود بلکه پشت میز سایبری بود اشک هام راه خودشون رو پیدا کرده بودن 💧💧 تمام لباسش خیس خون بود پلک هایش کم کم داشتن روی هم می رفتن تکونش دادم .نباید می خوابید . نباید می خوابید و منو تنها می‌گذاشت محمد :نباید بخوابی هاا این جا سرده بخوابی غلظت خونت می‌ره بالا 😭 تمام زورش رو جمع کرد تا حرف بزنه رسول : مـ...حـ...مد محمد :جانم دلم رسول :بـ...بـ.خ.ش.یدی.م محمد:تو باید منو ببخشی که دست روت بلند کردم دست رو ته تغاری عزیز بلند کردم هر لحظه چهرش بی حال تر میشد گرمای بدنش از بین می رفت و جاشو به سرما می داد محمد : پس این آمبولانس چیشد ؟ کمال: آمبولانس تو ترافیک سنگین گیر کرده بنظرم خودمون ببریمش خیلی بهتره چون تا اون بیاد این تلف میشه محمد :متهم و بچه ها کوشن کمال: فرستادم رفتن اداره بیا زود تر محمد بریم قسمتی از گوشه ی لباسم رو پاره کردم و به دور قفسه ی سینه ی رسول محل تیر محکم گره زدم تا جلوی خونریزی روی بگیره با این کارم آخ بلندی از میانه لب هایش خارج شد .سرمو پایین آوردم و در گوش رسول پچ زدم محمد :تحمل کن ! بخاطر دوتامون هم شده تحمل کن و بعد همون‌جوری که تو بغلم بود داخل ماشین گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم کمال با سرعت خیلی زیادی شروع به حرکت کرد رسول هنوز هوشیار بود .و رنگش مثل گچ سفید . خیلی خون از دست داده بود به طوری هم ماشین هم لباس خودش و هم لباس من گلگون شده بود از قیافش معلوم بود چقدر درد داره چون داشت لباسش رو چنگ میزد گفتم محمد : دردت به جونم درد داری دست مو فشار بده اونم از خدا خواسته فشار میداد دستمو کمال هم همش از تو آینه بهش نگاه می کرد بمیر براش تیر بخوره ب قفسه ی سینه خیلی بده و این اولین باری بود که داداشم داشت جلوی چشمام بین مرگ و زندگی دست و پا میزد 🦋🦋💫💫💫🦋🦋💫💫💫 پ.ن از درد لباسشو چنگ میزد 🥲 پ.ن اولین باری که برادرش جلوی چشماش داره بین مرگ و زندگی دست و پا میزنه پ.ن حالش از خودش بهم میخوره 😟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ تا حالا نشده بود درد کشیدن رسول رو ببینم اگه طوریش شه من چیکار کنم ! نمی تونستم خودمو ببخشم من امروز در حق این بچه خیلی ظلم کردم عصبی بودم سر رسول خالی کردم همینطور در افکار عرق بودم که کمال خبر رسیدن به بیمارستان رو بهم داد و رفت برانکارد و چند تا پرستار بیاره و همون لحظه دست رسول از دستم شل شد و افتاد چشاش بسته شده بودن بعد از این همه مقاومت رسولم چشاش رو بسته بود همون لحظه پرستار ها سر رسیدن رسول رو روی برانکارد منتقل کردن دکتر اورژانس تا وضع رسول رو دید گفت سریع اتاق عمل رو حاضر کنن رسول رفت برای اتاق عمل دیگه اشکی برای ریختن نداشتم روی کاشی های سرد بیمارستان نشسته بودم . کمال رفت و با یک کیک و آبمیوه برگشت کمال :بخور الان ضعف می کنی ها محمد: حالش خیلی بد بود 🥺 کمال: امیدت به خدا باشه بسپور به خودش محمد :خیلی باهاش بد رفتار کردم کمال خواست جواب بده که بچه ها از راه رسیدن داوود .وحید .فرشید :سلام آقا کمال: سلام شما چرا اومدی. بیمارستان وحید:خب بعد از اینکه متهم ها رو منتقل کردیم به سلول هاشون باهم تندتند گزارش رو نوشتیم و بعد اومدیم سعید و بقیه هم دارن بقیه کار ها رو انجام میدم کمال :باشه بشنید داوود با بغض گفت :آقا حالش خیلی بد بود انگار زخمم دوباره سر باز کرد و کاسه چشمام پر شدن کمال :نه حالش خوبه نگرانه نباشید جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم یهو پرستار با دست های خونی اومد بیرون و گفت همراه رسول حسینی یهو همه سمتش هجوم بردیم گفت پرستار : یا خدا یخورده اروم تر ترسیدم محمد : چیشد پرستار : آها بیمارتون خیلی خون ازشون رفته کی o+ هست محمد : من پرستار :بیاید بهشون خون بدید وضعشون وخیمه دنبال پرستار راه افتاد تا خون بدم وقتی خون دادم کمی منتظر موندم تا حالم بیاد سر جاش بعد بلند شدم و رفتم در اتاق عمل کمال : تو دقیقا داری با می لجبازی می کنی خب یه چی بخور حداقل محمد :من تا وقتی داداشم از این در بیرون نیاد هیچی از گلوم پایین نمیره 🦋🦋✨✨✨🦋🦋✨✨✨ پ.ن حرفی برای گفتن ندارم 🥲
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ حدودا ۴ ساعت از عمل گذشته بود و من بی قرار تر میشدم سرم داغ بود عذاب وجدان عین خوره افتاده بود به جونم بلاخره دکتر از اتاق عمل اومد نای راه رفتن نداشتم اما به زور بلند شدم و سمت دکتر رفتم دکتر تا حال منو دید روبه کمال گفت دکتر: شما بیاید اتاق من تا براتون توضیح بدم کمال می خواست حرف بزنه که پیش دستی کردم محمد : من باید بدونم سر برادرم چه بلایی اومده پس همین جا بگید دکتر: خب پس بزارید رک بگم ببینید آقایون عمل تقریبا موفقیعت امیز بود اما ایشون حین عمل ایست قلبی کردن و ما مجبور شدیم برای بر گردوند شون از شک بسیار قوی ۵۰۰ استفاده کنیم که باعث شده قبلشون ضعیف شه و مشکلاتی براشون ایجاد کنه قلبش گه گاهی درد میگیره و به بخاطر اون تیر که در قفسه ی سینشون بر خورد کرده باعث شده که مثل قلبشون گه گاهی که بهشون فشار و استرس وارد میشه نفشون تنگ بشه . خیلی مراقبش باشید استرس نگرانی فشار عصبی و.... براش سمه ‌. تا ۴الی۵ دیگه بهوش میان اگر بهوش نیومدن بیمار به کما میره من باید برم مریض دارم با اجازه با حرف های دکتر دنیا رو سرم آوار شد . تعادلمو از دست دادم اما کمال و داوود بازو هامو گرفتن تا نیفتم از اتاق عمل بیرونش آوردن . چقدر تو خواب مظلوم بود بردنش بخش مراقبت های ویژه 🦋🦋🦋✨🦋🦋🦋✨🦋🦋🦋 پ.ن ببخشید کوتاه بود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ از پشت شیشه که بهش نگاه میکردم انگار یه خنجر تو قلبم می کردم و در می اوردن از پرستاری که می خواست وارد اتاق شه با صدای بم شده از گریه پرسیدم محمد :ببخشید آقا . میشه رفت داخل اتاق پرستار : بعله می توتنید برید برگشتم و نگاهی به بچه ها کردم . تو این شرایط حتما کار ها درست پیش نمیر فت . روبشون گفتم محمد : شما برید سایت اتفاقی افتاد خودم خبرتون می کنم داوود : آخه آقا شما رو تو این وضعیتون تنها بزاریم ؟ محمد : وضعیتمون مگه چشه ان شاء الله تا ۳ چهار ساعت آینده بهوش میاد من دلم روشنه شمام بریم سایت اگر کار ها ردیف بود برین خونه. کمال جان شما هم برو وحید : پس ما رو از حال رسول بی خبر نزارید محمد : چشم خیالتون راحت باشه برین و با یه خداحافظی ازم دور شدن باز نگاهی به رسول انداختم . میون کلی دستگاه گرفتار شده بود باورم نمیشد این همون داداش خودمه . به سمت در رفتم . دلم هواشو کرده بود اما قبلم تحمل دیدنش تو اون شرایط رو نداشت جدالی میان قبلم و دلم راه افتاده بود آخر دلم رو به دریا زدم و وارد اتاق شدم رنگش مثل گچ دیوار سفید بود.از دور چهرش میون اون همه دستگاه که بهش وصل شده بود گم بود جرئت نزدیک شدن پیدا کردم و روی صندلی کنار تخت نشستم دستم رو روی جای سیلی که بهش زدم گذاشتم و آروم نوازش کردم محمد : به به آقا رسول خوش میگذره بدون ما می‌دونم اشتباه کردم می‌دونم دلت رو شکستم می‌دونم میون اون همه آدم خوردت کردم اما تو بخشش تو ببخش دادش کوچیکه . الان من به عزیز چی بگم بگم الان پسرت گوشه ی بیمارستانه بگم جیگر گوشت بخاطر سهل انگاری داداش تیر خورده چی بهش بگم رسول جانم قربونت برم من توروخدا زود تر بیدار شو و خستگی رو از آن من در بیار بلندشو قربونت برم گریم امون نمی‌داد هوای اتاق برام خفه کننده بود تصمیم گرفتم برم تو حیاط بیمارستان و دوری بزنم 🦋🦋✨✨✨🦋🦋✨✨✨ پ.ن جدال میان قلب و دل پ.ن رنگش مثل گچ بود پ.ن شما بگید